تشکیلات

داستان

49

لیلا چند بار به محله جدید قدیم شده اش سر زد و دو مدرسه خود و اصغر و خانه مشترکشان را اجاره داد و حسابی باز کرد که در آمدی برای امروز و آینده مردش باشد و با انبوه دریافتی از مستغلات ؛ گاهی تجارت کرد و بیشتر پولها را در سفرهای داخل و خارج برای گروه پنچ نفره اش خرج کرد و در آخرین ملاقات با علی اصغر از او عذری خواست و او با چهره ای لاغر شده از رنج و خندان ضمن پذیرش بسیاری چیزها نامه ها به اونوشت و گفت و شنودهایی رد وبدل شد.

در عین حال نوشی وصلت مجددش را با سیاوش مطرح کرد که نپذیرفت و باز شوخ چشمی بازگشت خود را گفت که همه خندیدند و در نهایت یک طبقه را برای خود ونوشی در نظر گرفت و این واحد محل خورد و خور خانواده شد و سیاوش نیز در همان واحد چهارم ماند و این موضوعی برای بحث و خندیدن دختران شد که

این زنا دارن بابامونا مصادره به مطلوب میکنن...

واحد اول هم بدون قید و شرط خاصی به دختران سپرده شد و از رفت و آمدهای شیطنت گونه پسران و دختران در زیرزمین و واحد آنان به راحتی خود را کنار کشیدند و اعتماد کردند و خواستند این جو پر اعتماد جوانان را برای آینده ای بهتر بار آورد که می گفتند

ما این تجربه اعتمادو نداشتیم ...خونوادهامون همش تو گیروواگیر شبوروزای تنهاییمون میسوختنو تو نخ رفتارای یواشکی ما بودنو این شد که شد ...بایس دخترا و پسرا خودشون راهشون پیدا کننو نباس اینجوری بتریسیمو بترسونیم...

اما دو زن هیچ احساسی از تقابل به هم نداشتند و باز در جواب نظر لیلا که

هر وقت خاستی و احساس بدی پیدا کردی... میتونی مارو ترک کنی ولی به التماسم شده ازت میخوام نری...

دیگه نمیتونم بازگشتی به زندگی گذشتم داشته باشمو تازه دارم باهات خوب حال کنم...

میدونی آخه جفتمون قربونیه همون دگمی شدیم که حالا تساهلو تسامحو آرامش زیستن کنار همدیگه میتونه ماها رو به آینده ای بهتر بکشونه...خاسم ببینم اون  رنجی که من کشیدمو با پوسو اسخون لمسش کردم توام که کشیدی تبلورش تو وجود متفاوتمون چجوریه؟....حالا میبینم جفتمونا به یه چیز رسونده ...اونم اینه که دیگه روح حسود و یه جانبه زن سنتیو نداریم ...اینه که میتونه ماهارو به یه تفاهم عمیق برسونه...

تو چقد خوب بهمون چیزایی رسیدی که من یه وقتایی خابشو میدیدم...راسش اونوقتا که نبودی یه سری به کتابات زدمو یه چن باری تفسیر المیزانو خوندمو دیدم خدا بهشتو چه سرزمینه دمکراتیکی تعریف کرده که همه آدما توش آزادن...دیدم اون خدایی که اون بالاسو درسم نمیشناسمشو نمیدیدمش بهشتش همینه که تو الانه داری میگی ...فک نیمکردم بشه بهشتو رو زمینم دید...حالا میفهمم اینا رو خدا برا یه دنیای عجیب ندیده و نشنیده نخاسه ...برعکس خاسه حداقل مام تو این دنیا یه کمی از اونا خودمون حالا به شکل ناقصم شده بسازیمو ازش بهره ببریم...

ولی من اونوقتا اون بخشی از آیاتا میدیدم که بایس آدمارو انقد اذیت کرد تا برن بهشت خوش بگذرونن...حالام آره تو راس میگی ...خدا میخاسه ما تو همین دنیاشم اقلن یه تمرینی کنیم ...راسی اگه نتونیمو عین طالبان اون بلاهارو سر زناو مردا بیاریم خدا میپذیره بریم بهشت؟....فک نکنم...خدا اون بنده هایی رو دوس داره که دیگه آفریده هاشو دوس داشته باشن...خدا که اینهمه از مهربونیش میگه چطو میپذیره که اون آدمی که مث من شانس حیاتو یافته خیلی راحت توسط یکی عین خودمو تازه با تمسک به حرفای اون بی نفس شه...آره راس میگی...

و همدیگر را در آغوش می کشیدند و سیاوش برایشان دست میزد و دخترها می رقصیدند و می گفتند

بابا و مامانا به امید یه روز تازه که خدا براتون مهربونو رحمانو رحیم باشه...

.......................................

اما علی اصغر در اولین رنجنامه یکساله اش نوشت و از بازجوییها و سوال و جوابها و مشتهای بیخود بر دیوار کوفتن و حتی از خاطرات منحصربفردی که بین زندانیان و زندانبانان پیش آمده بود ؛ زیرا خیلی از آنان قبلن آدمهای زیر دست زندانیان خود بودند و از این قبیل زیاد شنید که

حاج آقا منا ببخش یادتونه مسئول دفترتون بودموچه حالایی بم میدادین...

حاجی جون...حقیر رانندتون بودم...

حاجی مام در خونتون نیگبان بودیم...

و حتی یکبار دست راست علی اصغر را دو چنگال در راهرویی قاپید و مرد به زانو افتاده روبرویش که

حاج علی اصغر خان منا یادته؟...منم درویش علی ...همونیکه بچم داشت جلوم پرپر میزدو مستاجرم بودم ..تو اومدیو با خرج خودت بچه رو دادی خوبش کردنو واسمم یه خونه جور کردی...حاج علی اصغر تورو به هم اسمت قسم نفرینم نکنیا؟...بخدا مام از این وضع شاکییمو هیم مینویسیمو میگیم که بابا اینا همشون قبلن رئیس روسامون بودن ...آخه خدائیم هس...برا خودتونم فردایی هسا؟...اما بخرج کسی نمیره که نمیره ...گیر دادن اینا خائنو صهیونیسو جاسوسو چمیدونم دری وری دیگه حاجی جون...قربونت حاجی بخدا دختر دم بخت دارم ...همون که خودت باعث موندنش شدی ...تورو خدا نفرین نکینا؟؟...

برو درویش علی ...برو...بذار بگذره که بقول اون خالکوبیه رو دستت... این نیز بگذرد...

اما فشارها از جوانب مختلف بود و امواجی که از شهر و خیابانها آغاز شده بود حال به راهروها و بازجوها کشیده بود و تمام عرصه جهان را در برگرفته و کم کم بندهای اشرافی اوین که در نوع خود کم از هتلهای پنج ستازه نداشت به روی مقامات سابق باز می شد و آنها این بار حتی با ارتباطات راحتی در خارج زندان به تشکیل جلسات مداوم و آسوده خود در تالارها و سالنهای شیک به بحث و بازآموزی و نقد عملکرد گذشته خود و طرحهایی برای آینده می رسیدند.

اینها همه به قولی شفاهی و کتبی از طرف علی اصغر به لیلا رسید و در آخرین نوشته نیز متنی کاملن حقوقی و قابل استناد شامل مجوز طلاق و دریافت مهریه و عذرخواهی از همه آنچه بر سرش آورده بود و توضیحات شفاهی وکیلش نیز که کسی هدف قتل ما را نداشته و رژیم لرزان شاید برای دقیقه نود عمر نظام ؛ به ما محتاج باشد و آنوقت دوباره بازسازی خواهیم نمود و افتخارم آن خواهد بود که همکاری جدی و با انگیزه را در دوران پیش رو خواهم داشت ولی اما حالا در کمال آزادمنشی که لازم بود پس از اینهمه رنج ؛ اول برای خود دیکته کنم توصیه ای اکید دارم که  با سیاوش و دخترت زندگی کنی و غم نقطه مشترکمان را فراموش نمایی و بیاد داشته باشی در آینده ای نه چندان دور شاید باز کمک حال یکدیگر شویم و در آن زمان گذشته ها حتمن برایمان خاطراتی شیرین خواهد بود و...

که لیلا نتوانست این نوع شعار نویسی جدید را به اتمام بشنود و بخواند تنها با خوشی نامه طلاق خود را آهسته به سیاوش نشان داد و طرح جدیدی که در دل داشت را پروراند و با نگاهی به دخترش و با تجدید نظری بر کلمات علی اصغر در آمد که

شب درازه و قلندرم بیدار...حاج علی اصغر خان دنیای جدیدی که پیش روس نه به تو احتیاجی داره و نه به اینا و نه به من...این دنیا مال این جووناسو از مام دیگه کاری ساخته نیس...بابا اینو بفهم که تاریخ مصرفمون ته کشید....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 17:50  توسط رضا خرسند  | 

50

............................................................................................................................

...........................................................................................................................

...........................................................................................................................

...........................................................................................................................

...........................................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 17:50  توسط رضا خرسند  | 

48

علی اصغر در همان شب انتخابات به همراه ده ها نفر از مدیران و وزیران و معاونین سابق دستگیر شدند و در راهروهای زندانی افتادند که خودشان سالهای جوانی را بعنوان یک باز جوی فعال به تخلیه اطلاعات کسانی امثال هوشی طی کرده بودند.

اما باز جویی های امروز نه به سبک عقیدتی و ایدئولوژیک آنها ؛ بلکه با جریانی اوباشگرانه و به صورتی توهین آمیزتر ونه به هدف کسب اطلاعات ؛ چون همه چیز را می دانستند و آنها فرزندان ناخلف اینان بودند و هدفشان تنها هویت زدایی و اقرارو تسلیم بود.

در این میان امواج ماهواره ای و شبکه های اینترنتی مثل خبرنگاران حاضر در صحنه ؛ لحظه به لحظه گزارشات زندانها را گزارش می کردند ولی مثل همان سالها هیچ موج دیگری در اجتماع پدید نمی آمد زیرا جامعه مملو از جوانانی بود که نه آنها و نه اینها را می خواستند ؛ آنها راهی سوم می طلبیدند که خود نمی دانستند چیست.

خانواده پنج نفره که سالی را سپری کرده و پولهای باد آورده لیلا دستمایه ای شده برای خرید یک طبقه کامل پاساژی تجاری و گسترش دفتر کاری دختران و حتی خرید یک واحد آپارتمانی مستقل در کوچه ای دورتر برای نوشی با این توجیه که هر وقت حس کافی برای ماندن کنار ما را از دست دادی که امید است چنین نشود این خانه توست و میتوانی مابقی زندگی ارزشمندت را با دخترت طی کنی ونوشی که

آخه من باس با تو چه کنم خاهر از گل بهترم؟...

هیچی پهلومون بمون ...این یه خاهشه عاجزانه اس ...اما اگه یه روز دیدی نمیشه به خودت مربوطه که بری سر خونه زندگیه مستقلت ....ضمننم فراموش نکن این پول نفت خودته و فرصتی شده که براتون نیگر دارمو امروز بت بدم مث همونکه تو برای نگه داشتنه دختره و باباش برام کردی...

شبها هم خانواده گرد هم می آمدند و در میان شوخی و خنده ناشی از مصرف امتعه و اشربه غمهای گذشته را به فراموشی می سپردند.

اما لیلا در این مدت چندین بار به اوین سر زده و یکبار در محاکمات تلویزیونی چهره تکیده علی اصغر را دیده و در ملاقاتهای کابینی و گاه حضوری به او گفته بود که نقطه وصل مشترکشان توسط فرزندان ناخلفشان به تیری دود شد و برای هم آرزوی موفقیت کردند و علی اصغر وقتی زندگی جدید لیلا را شنید خوشحال شد و بی حسادت و با خاطر جمع از او خداحافظی کرد و تنها خواست بدون ایجاد مشکلی برایش ؛ گاهی به او فکر کند و هروقت خواست سری بزند و مواظب دختر و شوهرش باشد.

با نوشی و سیاوش گاهی فیلمهای خانوادگی می دیدند و از تجربیات یکدیگر می گفتند و بدون پرخاش و با گذشت از نقاط ضعف و ترغیب قوتها می پذیرفتند و خوش می شدند.

اما تجربیات مذهبی لیلا ؛ هر چند به شکلی فردی در قالب نماز و عبادات روزمره بعنوان عادتی تسکین آور برایش اجتناب ناپذیر بود و مورد استقبال همگان نیز، ولی رفتارهای ایدئولوژیک و سیاسی را در کنار این جمع جدید به خاطره ای گمشده تبدیل کرده و مثل آنها می پوشید و چون آنها می گشت و حتی گاهی شادتر و با درخشندگی برتری خود را می جنباند و با خواهر- هووی خود یا هووی خواهر شده اش اصلن دشمنی و کدورتی حس نمی کرد.

گاهی پدر و مادران به سخنان و تحلیهای دختران که از صفحات گوگل و یاهو وفیس بوک و توئیتر و وبلاگها می آمد گوش می دادند و بدون بحث و فحصی به ویدئوکلیپهای ارسالی دختران برای صفحات مجازی با شوق و ذوق و گاهی همراهی توجه کرده و تنها راه زندگی مجدد خود را دل سپردن بی دریغ به آنچه فرزندان می ساختند می دیدند و در یادشان به والدین سربه سینه تراب کشیده خود می اندیشیدند که آنها نیز متعجب و گاه مغرور و بیشتر با ترسی خاموش ؛ ماجراجویی سی سال پیش آنان را دنبال می کردند .

گاه نیز با خواهران و برادران خونی یا علقه هایی که در کشورهای جهان داشتند با تلفن و ایمیل و جی میل تماس می گرفتند و در محله هم آدمهایی را می یافتند که میتوانستند میهمانیهای زنانه و مختلط راه بیندازند و شاد خواری کنند و تحولات سیاسی کشور را با تمسخر وبا همان شعار همیشگی و دیرینه ملتی کهن که "اینام نمیمونن" به خنده و شوخی واگذارند و اگر بحثی هم در می گرفت با مسامحه و بدون عصبانیت و تندی از مواضع عبور کنند و بیش از هر چیز به دگرگونی بین همه لایه های مردم برسند که

از اولشم بایس مردم خودشون عوض میشدن...حالا هر کی دیگه ام رئیس مملکت بشه همینکارایی میکنه  که اینا دنبالشن.... چونکه بلاخره میراثخور یه فرهنگ عمومیه...

از اولش که نمیشد نازگلم ...بایس مردم یواش یواش تجربه کننو ببیننو یه راه میونه و متعادلا پیدا کنن...

آره دخترا مامانیا راس میگن...آگاهی یه چیزیه که بیشترش اونم برا ملتی با تاریخو فرهنگه عادت کرده به استبدادو زور باس یواش یواش شکل بگیره و منم فک کنم بهترین جای درس شدنش تو همین خونوادس ...ینی وقتی من مرد به این نتیجه برسم که زنم یه آدمه و دس بلند کردن روش ینی از بین رفتن بخشی از وجود خودم اونوقته که زور باز تولید نمیشه...

یه نتیجه دیگه آگاهی ملی اونه که با پرهیز از جنگو جدل بین مردم همین کوچه بازارو تو خونه ...بین عرصه خصوصیو عمومیو مردم.... البت با تشخیص خودشونو نه دیکته کردنه دولتا... یه تفکیک جدی پیش بیاد ...ینی مردم بفهمن میشه دنیای خصوصیه فردو با دنیای مدنیش جدا کردو به هردوشم احترا م گذاش...

البت اینا بیش از هر چیز منوط به شکل گرفتنه قانونایی که تازه اونم نشات گرفته از عرف اجتماعیه ...

خب آقا و خانومای روشنفکر و پراگماتیس... بگین ببینیم اینا که میگین چن سال طول میکشه...

چه اهمیتی داره ...مگه سال مهمه ...مگه منو مامانت که یه بیس سالی تو یه دشمنی پوچ انقد همدیگه رو گاز گرفتیم حالا با وجودیکه زنو شوهر عقدیم نیسیم راحت با احترام و تکریم همدیگه کنار هم نیسیم؟...

آره بابا راس میگه ...منو اون تازه همدیگه رو پیدا کردیمو اما فهمیدیم که میشه هم با هم باشیمو هم نوشیو شریم عین یه خونواده خوشبخت کنارمون باشن و ازشون یاد بگیریم ...نه اینکه حالا همه همینطوری شنا...نه ما موردی بودیم که به اصطلاح این سرو اون سر طیفای تند بودیمو بایسم تاوونشا میدادیم ...

آره منم همینو میگم...ینی نه اینکه اس و اساسه خونواده بهم بریزه ...این اصن نه منطقیه و نه امکانپذیره...اما اینکه خونواده یه چیز مقدس و رابطه زنومرد تابو باشه بده...فک کنم خونواده باس تا اونجا جلو بره که زنومرد مشکلی براهم نداشته باشن.... تازشم اگه بین زنومرد دیگه ای ارتباطی رخ داد نباس نتیجش سنگسارو زندونو اینا باشه ...اینم تا وقتی طبق شناخته مردمو از واحدی مث خونواده شروع نشه امکانپذیر نیس...

ینی مامی میشه به اینم فک کرد که دو تا همجنس با هم باشن...

نه منظور جرم تلقی نشدنه اونه ...ولی خب مسلمه که طبیعی نیس...طبیعت آدمی تو زنومرد بودنشونه...منتها اینم نباس رو ایدئولوژیو مرامای تشکیلاتی وخلاصه از پیش تعیین شده سوارشه...باس قبله هر چی عشق حرف اولا بزنه...

آخ جون عشق ...بهترنیس بریم فیلمای فارسی وانو که پره عشقای مشروعو نامشروعه ببینیم ...

بریم ...خیلی ام خوبه...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 14:11  توسط رضا خرسند  | 

47

تا آخر شب دو زن کم کم شل شدند و با اشاره سیاوش به اتاق خواب رفتند و ابراهیم هم مدام در حال تماس با اینطرف و آن طرف بود و نتیجه همان که در دست اقدام است.

سیاوش نیز بر کاناپه ای افتاد و اما قبلش نگاه پراستیصال خود را به ابراهیم دوخت ولی او در تب سوزانی بود که می بایست تا صبح ماموریتش را اجرا کند ؛ پس برخاست و بیرون رفت و از دکه نیمه شب سیگار فروش دو پاکت خرید و با نخودی خواب را از خود دور کرد و دوباره شماره گرفت و اصرار و التماس و تهدید و فحش و تطمیع و پول و همه و همه را گفت و مدام کلامش به این ختم می شد که

بچه های خاهرمن ...عروسامن ...

و وقتی به کورسویی از نتیجه رسید ؛ ماشین را آتش کرد و خیابانها و اتوبانها و مسیرهای خاکی و نیمه خاکی را طی کرد و در برابر ساختمانی اخمو و کثیف و پر هیبت که آخرین شیربه های زباله های شهر را دوباره به آب اشامیدنی تزریق می کرد ؛ قرار گرفت و با کاغذها و نامه هایی که از روزهای قبل تهیه کرده به چانه زنی با نگهبانان و افسران و قضات پرداخت و به هر کدام و به مقتضای موقعیت برگه های صد دلاری داد و وقتی بسته صدتایی به پایان رسید دو کیسه سفید که حاوی دو پیکر نیمه جان بود را تحویل گرفت و باصدای موذنی از دوردست به اتوبانی افتاد و با آغاز اولین اشعه نورانی درب خانه بود و سیاوش کلافه و رنگ پریده و زنان بی تاب و گریان ؛ نعشهای نمیه جان را در آغوش گرفتند و پزشک آمد و کار درمان موقت آغاز شد و ابراهیم که مقابل در خشکش زده بود با چشمانی پر التماس به خواهر نگاهی کرد و گفت

حلالم کن...بخدا تقصیرمن نبود ...تو این چن روزم داشتم مدارکو...

و گریه امانش را برید و از خانه بیرون رفت و دیگر هیچوقت دیده نشد.

مداوا به آهستگی پیش می رفت و یک اتاق مخصوص بیماران و یکی برای دو زنی که لنگان و افتان مدام داروها و غذاهای سبک آماده می کردند و اتاقی کوچک نیز خوابگاه سیاوش بود که در همه درد و مسکنت خانواده ای که او را در برگرفته بود مدام دستور می شنید و دارو میخرید و موادغذایی و سبزی و میوه و آبمیوه و گوشتهای لطیف مرغ و تیهو و مغز استخوان و مراجعه به دکترهای جوراجور و در نهایت تدارک چند عمل جراحی که دستگاههای درونی و برونی رحم دو دختر را در درمانگاهی مجهز به انجام رساند.

پزشکان معتقد بودند درمانها باید ادامه یابد چون ممکن است در صورت چرک درون رحمی هر دو فاقد بار آوری شوند و باز دارو و درمان و دستور غذایی و اینهمه شش ماهی به درازا کشید.

کم کم دختران که زخمهایی از سر تا به پا داشتند و دردهایی در نواحی عضلانی و سینه ای حس می کردند بر پا ایستادند و اولین کلمات شادی بخش در جشن سال نو برگزار شد که خانواده هفت سینی چیدند و آن سال فاجعه بار را به پایان رساندند و حال اتاق خواب لیلاوزری و نوشی وشری مجزا شده بود و هر مادر دخترش را همچون کودکی در بر میگرفت و پدر نیز در وسط می لولید و کم کم می رفتند خود را بیابند اما گوشه چشم نگران سیاوش مدام به وضعیت موضع دیگر لیلا بود.

دختران که ماههای اولیه زندگی پس از بازداشت را در اغمایی جانکاه به سر می بردند تنها دستاوردشان نوعی افسردگی و ساکتی دائم بود ، هر چند میزان آن در شری بقدری شدت یافت که حال قرص اعصاب نیز مصرف میکرد اما زری با دیدن خوشی و سرحالی پدر و مادرش در کنارهم و خصوصن اولین تجربیات خفتن های کودکانه کنار مادر سریعتر خود را بازیافت و روحیه انرژیمندش تجدید شد و دربهبود نسبتن نصفه نیمه بود که سخنوریها را آغاز کرد

اونروز از شماها جلو افتادیم ....بنظرمون بیشتر درگیریا چارراه ولیعصرو پارک دانشجو بود براهمینم سعی داشتیم خودمونا به اون نقطه برسونیم ...با وجودیکه چن دفه ای بعده پل هجومایی بمون کردن اما چارراه ولیعصر جمعیت اونقد بود که همه دستا بالا رفتو یه صدا شعاره دیکتاتورو اینا همش بهونسو سر دادیم که یهو ستونی به خط ویژه ریختنو دیدیم از همه طرف تو محاصره ایم ...من فقط حواسم به شری بود که تجربه اینکاررو نداشتو هی ام میرف لای جمعیت قایم شه ...بشم گفتم لای مردم بدتره چون یه دفه فشارشون خفه میکنه ینی اصه کنترلی رو هجومه مردم نیسو برا همینم کشوندمش پیاروی پارکو دو سه ضربه ای اما اونجا نوش جونمون کردیم ...همونجا بود که حس کردیم شری چاقو خورده و هی اونم با دساش فشار میده و تازشم هیچی به آدم نمیگه...تا اومدم بگم چی شده دیدم از لای پنجولاش خون بیرون زدو رنگشم پریده ...منم سریع کشوندمش توپارکو یه خانومه که خدا خیرش بده داش رویکی از پله های سنگی چن تا دخترو پسرو دوا درمون کرد که تا شریو دید اونارو ول کردو سمت ما اومد و زود جای زخمو جستو بتادین زدو اومد رو زخمو ببنده که یه ون سبزی قشنگ پهلومون وایساد و خانومه به التماس خاس ... بذارین این دختره رو ببندمو اونوق همه مونا ببرین که گمونم اونام تحت تاثیر حرفه خانومه کاری نکردن ...اما تا زخم شری پیچیده شده زنه پا گذاشت به فرارو مام شروع کردیم براش دس زدن که گاردیا شاکی شدنو همه مونا ریختن تو ونو حالا نزنو کی بزن ....اولش با دستام ضرباتو میگرفتمو نمیذاشتم شری زیاد ضربه بخوره که یه دونه اش خورد تو سرمو وقتی چش باز کردم دیدم تو یه اتاق تاریکه تاریکمو هر چی شریو صداش کردن هیچی نشنیدم عوضش دیدم یه عده اومدن سراغمو بردنم تو یه دهلیز مانندی...اونجا لختم کردنو....عقب ...جلوم...وای مامان نمیتونم بگم...

باشه دخترکم ...باشه دیگه برا امروز بسه ...

تحت تاثیر انرژی رو به پایان زری ؛ شری با صدایی ملوس و آهسته ادامه داد که

اونشب من تقریبن تو اغما بود که دیدم لای یه مشت دختر جوون گریون افتادم ...شبی برا هرکدوممون یه تیکه باند انداختنو یکی از دخترام زخماما بسو اما دردش...دردش ولم نمیکرد...بی پدر مثکه چاقوش سمی بود چون هی دقه بدقه زخمش بیشتر میشد و اطرافیانمم هی گریه میکردن...هراز گاهیم یکیو میبردنو بعده چن دقه ام که میاوردنش نالونو خونالود بود...

چیکارشون میکردن؟...

چمیدونم...میزدن ...میزدن بقصد مرگو تقریبن بهمشون تجاوز میکردن...از عقبو جلو ...هیچیم حالیشون نبود ...یه دختره که اومد افتاد پهلوم دیدم تمون پایین تنه اش خونیه و با ناله ازش پرسیدمو گفت نمیدونم چی بود کردن پشتمودوسه نفریم میکردنو هی میگفتن بیا اینم ده میلیون اسپرم جای یه دونه رای....

و گریست و گریست و نتوانست تعریف کند و پدر همه را به آرامش دعوت کرد و همه را به دیدن شبکه تلویویزیونی بی بی سی و آمریکا خواند که آنها مدام از تحولات جاری کشور با تحلیلهای مختلف می گفتند و انگار تمام کارکنان شبکه های برون مرزی از به خاک و خون افتادن جوانان دست افشانی و پایکوبی می کردند و حوصله جمع به غم نشسته را به سر می آوردند.

اما شبها بحثهای سیاوش و دو زن به ماجراهای پیچیده و عجیب در حال اتفاق برای علی اصغر و یارانش ختم می شد و دنبال راهکاری برای حداقل اقدامی از طرف لیلا برای مردش می گشتند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 11:53  توسط رضا خرسند  | 

46

ابراهیم با دریافت اولین قسط تنها اشاره ای به محل بازداشت دختران کرد که

یه جا تو جنوب شهره...

خب ؟؟؟...

خب چی؟؟...

کی آزاد میشن؟؟؟...

بابا همینجوری نیس که ...

که یکمرتبه سه نفر بطرفش خیز برداشتند و در حالتی غافلگیرانه کلتی از زیر لباس لیلا بیرون آمد که

می کشمت...بخدا مث یه سگ می کشمت...ای نانجیب بی پدر مادر...تو اصن از خون بابا ننه ام نیسی ...الانه یه تیر میزنم تو سرتو مث یه سوسک متعفن تو چاه زیرزمین پرتت میکنم...مرتیکه بیشرف گنج جسی...میخای منا سرکیسه کنی...پدرسگ بیشرف گفتم که بت میدم ...چرا میپیچونی؟...

چهره ابراهیم چون گچ دیوار به سفیدی نشست و با فرو رفتن شانه های لرزانش در نرمی مبل به من من کنان افتاد

اهه اهه خاهرجون من که نمیخام...

خفه شو سگ سیاه...منا خاهر خطاب نکن...تو از همون اول واسم کیسه دوخته بودی....حالام برا اینکه راحتت کنم باس حالیت کنم اون رفیقای بی پدر مادرت نذاشتن توو اون حرومزاده اختلاس کنین وگرنه من اصن اونطورم نبودم که ببینم برا خرج تریاک خودتو خارج رفتن اون دختر خرابتو معالجه اون بچه کراکیت داری تلاش میکنی...حالام یا دخترارو امشب ولشون میکنی یا وگرنه بلایی سرت میارم که دیگه نمونیو عقده کنیو دنبال جبرانش باشی...

بوضوح چهره سیاوش و نوشی هم در عین هیجان و اضطراب و ترس ؛ سرخ و سفید شده و آنها هم لام به کام کشیده و منتظر تهدید جدی لیلا بودند که او با حرکتی گلنگدن کلت را کشید و از ضامن خارج کرد و گفت

یه اشاره برات بسه بدبخت...چیکار میکنی؟...هان؟....

بابا باشه ...ززززن صصصصصب ککککن ...بذا بینم ...این موبایله کوش...

یالله صبرم کمه ....زود باشو با اون دوستای دخمه نشینت مامله رو تموم کن...بجنب....

چچچچشششم ...حالا لوله اون...راسی گوله داره؟....

که در سکوت فرا گرفته خانه تیری به عسلی خورد و همه ظرف و ظروف پذیرایی بر فرش پاشیده شد و در بین دود سیاه ؛ چای و میوه ها بر زمین و هوا پریدند و حتی تکه ای از شیشه ؛ درست از کنار گوش ابراهیم گذشت و او سر به میان دستها گرفت و با ترسی بیشتر به چهره مصمم خواهر نگریست ولیلا فریاد زد

دیدی راس راسکیه...خوب نیگا کردی ابله ...بعدیش وسط اون پیشونیه گندته...لابدم میدونی دوره انواعو اقسام تیر اندازیا بلدم ...نیگام کن زدن علیلم کردن ...اسلحه ینی همین ...فقط کافیه دس یکی دیگه باشه همه قدرت مال اونه...فک کردین پول نفته ملت بدبختا دادین چوبو چماقو تانکوتوپ تمومه دیگه آره؟...اصنم برام مهم نیس برا کشور چه گوهی میخورین چون مملکتی که تو توش همخونیو مسخره می گیری نمیخامو نمیشناسمو نمیپذیرمش ...فقط دختراما میخام...همین حالا ...زود باش...زود....

و در مقابل سیاوش و نوشی که پشت کاناپه ها سنگر گرفته بودند و کم کم سیاوش با غروری آمیخته به ترس به او می نگریست و خواست کمی جابجا شده و خود را به لیلا نزدیک کند به پرخاشی دیگر فریاد زد

توام بتمرگ سرجات...تکون نخور...نیگا سه خشاب پر دارمو هرسه تونا میکشم ...فقط دخترا...دخترا رو میخام...

و بغضش را پایین داد و صندلی را برای استحکام بیشتر جلو کشید و به شکلی برعکس و رو به ابراهیم مثل قهرمانان وسترن نشست و باز

یالله دیگه...

ابراهیم چشم چشم کنان و با لکنت بسیار شماره ای گرفت و با صدایی لرزان و حاکی از خشم و عصبانیت با کسی که ظاهرن زیر دستش بود به مکالمه ای عجولانه پرداخت

دخترای خواهرمن...آره عوضی...چن روز پیش مگه مدارکشونا ندادم...چی؟...چی شد؟...ببین یا امشب دوتاشونا میاری یا پامیشم میام سراغتا؟.... چی میشه؟....امشب نمیشه؟...چرا میشه....ور میداری میاری ...اینجا همه خونواده دورما گرفتن...پسرام واسم تیغ کشیدن...گفتم که کره خر اونا نامزدای بچه هامن ...یالله زود باش ...تا یه ساعت دیگه ...همین که گفتم....اگه تا یه ساعت دیگه نیومدن نیرو ویژه میارما....

و نفسی به راحتی کشید و گفت

دیدی آبجی کوچیکه ...منم بفکر شماها هسمو...

ولی قبل از تمام شدن جمله ؛ بسته اسکناسی صد دلاری به صورتش خورد و لیلا که

بیاه ...اینم برا امشبت ...اما اگه تا یه ساعت دیگه نیومدن ...همه دلارارو تو ماتحتت فرو میکنم...فمیدی؟...

آره بابام...حالا میتونم ...راحت بشینم....

آخ که خسه شدم از دس اینهمه گستاخیو دروغ...آره راحت باش ولی دس از پا خطا نکن ...یادتم باشه که اهل لاف نیسم....فراشه مدرسه زیر نظرداردتو اونم با تفنگ دوربین دار...با یه اشاره من مغز پوک فندقیتا میزنه...اگه دخترا اومدن که هیچ ...بسه رو بردارو گمشو ...اما اگه نیومدن ...تو زیرزمین قشنگ شکنجه میشیو حرف میزنیو حرفاتم میره تو اینترنت....اونوق ولت میکنم ببینم این آبروریزی از اون یکی بهتره یا نه...خرفهم شدی؟...

آره خانم ...چشم....

شما دوتا چلغوزام پاشین اینجارو تمیز کنین...

و سیاوش و نوشی مثل یک زوج نوکر و کلفت برخاستند و جارو بدست ؛ شیشه خورده ها و میوه های از هم پکیده و استکانها و فنجانهای ریز ریز شده را جارو کرده و مبل ابراهیم را که خواستند جابجا کنند باز لیلا در آمد

اوهوی نوشی برو آشپزخونه اون طنابو بیار...

برا چی خانوم؟...

برو حرف نزن....

با وجود عتاب و خطاب لیلا ؛ سیاوش به آرامی ابراهیم را طناب پیچ کرد و در حین کار دید که ابراهیم آرام آرام اشک می ریزد و لیلا با سرفه سیگار دود می کند و نوشی هم کشان کشان جاروکشی ، اما در این حین بسته صد دلاری را در جیب بغل کت ابراهیم جا داد و با وجود نمیخام نمیخام ؛ آهسته و به پچ پچ گفت

بگیر دیگه ...خودت که اینا میشناسیش ...بگیرو حرفم نزن...

خدا به دادتون برسه ...بعده این باهاش چجوری میخاین سر کنین....

نه اونجورام نیس ...آخه داش ابرام توام داشتی اذیتش میکردی...من تعجبم که تو چه جوری مث یه غریبه هی میپیچوندی...بابا این مدیره و هوشش ازتو کمتر نباشه بیشترم هس...حالا بیخیال ...راسی راس گفتی؟...

آره والله...

خب دیگه پس چرا انقد کشش دادی؟...

چمیدونم والله ...آخه تو نمیدونی چه بلایی سرم آورد...

بابا کار این نبوده ...همشا برام گفت ...بیشتره کار اون علی اصغره بوده و اونم مثکه میخاسه هم کاسه اتون شه که نذاشتین دیگه و اونم اینا تحریک کرده که براتون نامه به بازرسی بزنه...درسه دیگه هان؟...

ای همچینا....

عیب نداره ...فقط نیگا دروغ نگفته باشیا...این زنه امشب یه خونی را میندازه ها...راسشو بخای از صبی که هی بحث کرد فمیدم یه برنامه ای برات داره ....واسه همینم صد دفه بت زنگ زدو کشیدت خونه...نیگا پسر ...خر نشو...پول داره ...منصفم هس...اگه بخای کمکتم میکنه...ولی بچه شو بیشتر از هرچی دوس داره...ینی حالا الانه دیگه خیلی میخادش..اون میدونه دختره اگه تو این وضعو حال مادرشو ببینه با وجود زمانیکه گذشته دوباره شادی بیس سال ندیدنا واسه هم جبران میکنن...بابا اینم مادره...

ولی مادر اون علی اصغرو به روزگارش میشونم...

حالا اونا ولش...اینم خیلی دله خوشی از اونو همفکراش نداره و راسشم بخای فک کنم خیلی ام نگرانش نیس...اما دخترو رو نه...

ثانیه ها مثل چکش برمغز لیلا می خوردند و در مقابل آب یخ نوشی ابتدا سری به امتناع تکان داد ولی با اصرار بیشتر زن در حالیکه دستی به سرش می کشید گفت

ببخش اگه بت توهین کردم....این جماعت اینطورین ...دیدی چجوری موش شد ...

حالا لیلی جون راس میگه؟...

آره میارشون ...برادرمه میشناسمش ...جنسش شیشه خورده داره اونم فراوون...اما بدم ترسوهه...نگران نباش خاهرم ...هر دوشون میان...اگه ام اومدن میشه منم پهلوی شماها بمونم ...آره؟...

ای وای لیلی جون این حرف چیه ...ما خودمونم آویزونه شماهاییم...

نه نیسی...تو مادری...تو با زحمتو بزرگی دخترتا به این قد و قامت رسوندی...نمیدونی تو روزای تنهاییم اولش به چشم یه هوو نگات میکردمو ولی اونروز که از کربلا اومدم دیدم با یه مادر طرفم ...یه مادری که باس ازش یاد بگیرم...یادم میدی؟...

خانمم ترا خدا انقد رنجم نده...

نه نقل رنج نیس...من نبودم ...منو این تشکیلاتای لعنتی خوردنو حس زنونه و مادرونما توم کشتن...

نه بابا منم اولش تو تشکیلات بودم...

اون فرق میکرد ...اونوقتا داوطلب بودینو جون داشتینو ایدئولوژیو البت مام اولش همینطوری بودیم...ولی بعدش برامون ورق برگشتو جای اونهمه ایمانو درستی رو قدرتو پول گرفت....

حالا یه کم استراحت کن ....

استراحت ؟.... خواب؟... الانه دوسه ماهیه نمیدونم پاره جیگرم کجاس؟....ینی پاره های جیگرم؟؟؟....

و این کلمه آخر کافی بود که دو زن را در هم گره بزند و با صدایی مثل زوزه سگان کتک خورده مویه کنند و ابراهیم زیرچشمی دلی به خواهر بدهد و به سیاوش بگوید

اگه امشب بچه هاتو نیاوردم ...خودما وسط میدون زندان آتیش میزنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 23:12  توسط رضا خرسند  | 

45

در سکوت فراگیر خانواده در هم ریخته ؛ تنها خش خش حرکت واکر نوشی بود که حال با کمری بسته و از عمل در آمده برخاست و خود را به لیلا رساند و آهسته آهسته دلداری را آغاز کرد

لیلی جون نگرون نباش ....این قضیه مال فرهنگ عمیق بی فرهنگیمونه ...این فقط مال اون بالاییا نیس از پایینم که نیگا کنی مردم همین کوچه بازارم سرهمدیگه همین کلکا و بدبختیا رو میارن...مثلن همین خونواده من که تو نارمک چیزایی داشتن بعده مردن بابام اونچنان به جون هم افتادن که وقتی منه بی دسو پا از زندون اومدم هیچی برا موندن نداشتمو واسه همینم آویزون یه همکار سابق شدمو رفتم غربتو اونم به هوای اینه که بهترم بشه که بدترمم شد ...وقتیم شوهره بعده یه عالمه اذیتو آزار خاس بره آمریکا بیشترش برا اینکه خواهر برادرام اونجا بودنو از دیدنشون متنفر بودم باهاش نرفتمو اینی شده که داری میبینی ...

ولی من میگم ابرامه داره دروغ میگه...راسو راحت گوشتو دادیم دس گرگ...

آره همینم هس ...اون واسه مالو منالت دندون تیز کرده و حتمنم آمارشو داره...

آره خواهر تو راس میگی ...باس یه کاری بکنم ...باس برم خونه و یه چیزاییا جمو جور کنمو بیارم اینجا ...باز اینجا شماهارو دارم...راسی شماهارو دارم؟...

عزیزم این زندگی همش مال توئه و مام هممون منتظر برگشتت بودیم...

خب ...ممنونتم ...باور کن اونجور که شایستشی یه روز از خجالتت در میام ..باشه؟ ...سیا بیا بریم...

کجا؟...

خونم...باس برم...

بابا تو هنوز تو نقاهتی ....اینم که کمر نداره...

مهم نیس من میمونم خونه...بلاخره یکی بایس خونه رو بگردونه ...

نمیتونه....زن چی میگی؟...

چرا میتونم ...بهرحال هر کی از حال خودش بهتر از دیگرون خبر داره...پاشو...فقط با ماشینت برسونم ...باس خونه رو پاک کنمو حسابارو جم کنم...این قوم یاجوجوماجوج همین روزاس که مث غارتیا بیانو باقیمونده داشته هامو که تقریبن همش مال تو و اون دخترس ور دارنو برن...پاشو مرد ...پاشو بریم...

و لیلا و سیاوش بر همان پژوی قدیمی سوار و راهی جاده شمیران و بازدید زندگی ندیده زنی شدند که باید کاری میکرد.

درمنزلی که مثل کاخی اعیانی بود ابتدا سیاوش مات و منگ شد و لیلا هم آرام آرام کلیدها را بیرون کشید و با اشاره او صندوقها گشوده شد و قفلهای رمزی گاو صندوقها باز شد و اوراق مالی و دسته چکها و پولهای نقد به کیسه رفتند و طلاها و سرویسهایی که برق رعشه آورشان تنش را می لرزاند در جعبه ها جای گرفتند و حتی از اشیای قیمتی و گرانبهای روی میزها که بعضی طلا کاری و بعضی نقره کوب بودند نیز نگذشتند و وقتی جا دادن آنها در ماشین کوچک مشکل شد ؛ لیلا سوئیچ پرادوی سیاه رنگ را داد و عقب آن پر از میلیاردها نقدینگی گردید.

اینا همش ماله توئه؟...

نه همشون.... ولی بیشترش ...

خونه خودت کجاس؟...

دو سه تا کوچه اونورتره و دس مستاجر ....

به بابا ماشاالله ...عجب زنی بودیو قدرتو ندونسیما...

نه تلاش خودتو کردی...واسه همدیگه نبودیم....اصن برا هم ساخته نشده بودیم ....همون نوشی برات بهتره...

اون که باهام ازدواج نکرده...

راس میگی؟؟؟....

آره بابا دروغم چیه ...بیچاره خودشم که هی گوشه کنایه واست اومد...

پس چی...

هیچی ...شرطش این بود که زیر بلیط کسی نره...راسش منم خیلی طالب نبودم...

ینی اصن زناشوییو حالو هولم هیچی دیگه؟...

بابا هیچی ...هی میگف باس تورو نیگر دارم برا لیلی....یه روز میاد....

بابا اینا کجان و ما کجاییم؟.....حالا ...من ....اونجا ....چیکاره میشم؟...

تو که بابا گنجی...

نه راسی راسی میگم ...وضعیتم چه جوری میشه و چکاره ام؟...

بلاخره یه کاره ای میشی دیگه ...اولش که کل اون خونه مال توئه...بعدشم که اینجام خونه زندگی داری ...

نه دیگه نمیخام اینجا بیام ...از این محله و کوچه هاشم بیزارم ...میخام برگردم اونجا ...لازمم اگه شد چکمه هامو میندازم رو دوشمو چشامم میبندم تا بفهمی جواب توبه ام مرگ نیس...

نه عزیزم ....این حرفا چیه میزنی ...چکمه توبه ....بابا ول کن....

نه دیگه این حقه بازی که من میشناسم تا همه چیو ازم نگیره ول کن نیس...علی اصغرم فک نکنم بیرون بیادو اگه ام بیاد حتمن جنازس...با مرگ بچه ام فک نمی کنم بتونه باهام ادامه بده...خلاصه که زکی...

ولی تو زریو داری ...ضمن اینکه فک کنم نوشیم برات خاهر خوبی باشه ها...

آره راس میگی ...اما دخترم کجاس؟...معلوم هس چی به سرش آوردن؟...

سق سیا نشو زن ...حکمن پول این ابرامو دارودسه شا خر میکنه و مام که ذره ذره جلو میریم...

میگم نیگا کن اسناد خونه و مدرسه رو بت میدم ...فردام برو محضری جایی تا مصادرشون نکردن یه وکالت کاری به اسم خودت بزن ...باس اونارم زود نقدش کنم...به خونه و مدرسه اصغرم درس نیس دس بزنم فقط اسنادشو براش قایم میکنم ....

چشم خانومم .....ولی حالا بایس بیشتر به فکر دخترا باشیم....

آره والله ...من که مخم داره سوت میکشه ...فقط ببین الانه تو دنیا تورو دارما!!! ....

منم همینطور لیلی جون ....راسش اون داستانیو که راجب به لیلی و مجنون برام گفته بودی از رو یه کتاب خونودمو دیدم راس بود ...راسی راسی زندگیمون مث لیلی و مجنون شدا...نه؟...

و هر دو با زهر و تلخی خندیدند و کم مانده بود به آغوش یکدیگر بروند که تنها به دست دادن اکتفا کردند و بار را به خانه آوردند و در زیرزمین آهنین جای دادند و تا نیمه شب به صورت برداری پرداختند و کل دارایی را تا سه میلیارد تخمین زدند و با امید و ناامیدی منتظر فردا برای دور تازه ای از دوندگی شدند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:55  توسط رضا خرسند  | 

44

زمانیکه لیلا به شکلی مخفی در بیمارستانهای آشنا با چندین مراقبت ویژه به دنیای حیات باز می گشت  دیسک نوشی عود کرد و او نیز تحت عمل جراحی قرار داشت ولی اما سیاوش با پایی لنگان و عصا بدست از این دادگاه به آن دیگری میرفت تا در دادگاه انقلاب خیابان معلم سینه به سینه ابراهیم شد.

ابراهیم که در وهله اول خواست از نگاه پریشان سیاوش ببرد با التماس و اصرار و پیلی پیلی خوردن مرد عصا بدست توقفی کرد و بدون نگاه به او ؛ قصه سرو ته بریده او را شنید و با اعتراض در آمد

حالا کجاس؟...چشه؟....حالشو میگم؟...

بهتره شانس آورد ...دکترا گفتن لایه جنین نذاشته آسیبی جدی به خودش برسه...

مگه حامله بوده؟...

آره دیگه...

از تو که نه؟...

چمیدونم ابرام جون ...تورو خدا کمکمون کن...

فمیدی اون عفریته وقتی رئیس بود چجوری منا چزوند؟....

چیکار کرد؟؟!!!...

چیکار کرد؟...آبروما برد...

حالا که اون زمینگیر شده و از همه بدترم دخترامن که معلوم نیس کجان...من با پای علیلم تا حالا هر چی زندونو کلونتریو دادگاهو دادسرارو گشت زدمو همش نمیدونم شنفتم...تورو خدا یه کاری برام بکن ابرام خان ...بیا یو یه بار دیگه مردونگی کن...بیا آقام شو...سرورم شو...

خوبه بابا بسه انقد خالی نبند...بگو بینم پول مول چی داری؟...

پول؟؟؟...دارم دارم ...میدم ...هر چی شما بگین....

ابراهیم در حالیکه بینی اش را می خاراند و برقی در چشمانش نمایان می شد ؛ پا سست کرد و گفت

برا خودم نیسا...خودت که میدونی وضع بهم ریختسو اوباش ارازلام همش کارشون کندنه...

حالا مدارک ...

و او زود عکس دو دختر جوان را با شناسنامه و کپی و مدارک دیگر را از کیف کهنه اش بیرون کشید و

این کیه؟...تا اونجا که یادمه تو یه دختر داشتی ...آهان دختر اون زنه اس...خب باشه...

شماره موبایلتا بده و شماره منم یادداش کنو تا عصری میام ...توام بله دیگه یه بیستاییو حاضر کن...

بیس چی چی؟؟...

بیس میلیون تومان ...جناب سیاوش خان ...خودمم عصری میام یه سری بش بزنم ...بلاخره خواهره دیگه...

و در راهروها گم شد.

از همان دقایق قبل از ظهر تا عصر وقتی نبود که باید کل پس اندازها را از چند بانک جمع و جور کند و کرد و مبلغ آماده شده را به شکل کیسه ای بزرگ با خود به خانه آورد.

دو زن باند پیچی شده و نگران و هر یک بر تختی افتاده و منتظر خبر جدیدی بودند که کسیه ورم کرده سیاوش و چهره در هم شکسته و اما لبان خندانش حکایت دیگری برایشان داشت و هر دو با هم:

چی شد؟...چی شد به نتیجه ای رسیدی؟...دخترا؟...دخترامون کجان؟...

او که مستاصل وسط سالن مانده بود روی زمین نشست و دیدار ابراهیم و گلایه تند و رفتار سخیفش را با کم و بست گفت و پول را هم نشان داد و وسایلی برای پذیرایی جورکرد و هر سه منتظر به تکان بدون عجله عقربه زل زدند.

ابراهیم با خاراندن دماغ و سرو گوش و گاهی بازوها و رانها مدام حرکاتی را نشان می داد که تکیدگی بیش از حد اندامش ؛ واقعیتی تلختر از زندگی شخصی اش را برای لیلا بازگو می کرد و سیاوش که می خواست خاطرات زیرآب زنی های خواهر و برادر فضا را بهم نریزد مدام با تعارف میوه و چای و قهوه سعی داشت با چاپلوسی کامل ؛ پاکت بسته بندی شده را کنار دست ابراهیم قرار دهد و اما ابراهیم ابتدا در خود تصفیه حسابی جدی با خواهر را در سر داشت و بعد از چند پک عصبی به سیگار در آمد که

خب... حاج خانوم مدیره و مدبره مام که همه چیزو به همین سادگی باختن دیگه...نه؟...

حالم اصن خوب نیس ابرام جون ...از دخترم بگو...

به اونشم میرسیم...

پس پاشو تا میخورم بدن دریده شده توسط دوستاتو بکوب...

دوستای من یا اون اجنه های دوروبرت؟...

نمیدونم ...داداشی تورو خدا انقد سرکوفم نزن ...دیگه حاله هیچیو ندارم...بخدا تا حالا سه تا عمل روم شده...

اه...

آره والله ...فقط دایی گری تو مونده که به دادم برسه ...تورو به ناموس فاطمه زهرا قسمت میدم ...تورو به ارواح روح بابای خدا بیامرزمون ...تورو جون بچه هات ...این دخترارو یه جوری آزادشون کن...

والله چی بگم ...یه جورایی مساله از دس ما خارجه...آخه میدونی وضع یه جورای دیگه اس....

میدونم امنییتیا دس دارن...ولی خب توام میتونی یه کارایی بکنی...از خجالتتم در میام...

تلاشما میکنم ...فقط یادت باشه اونی که میخام بش رو بزنم همون یارواس که اون سال اونجوری داغش کردی ...یادته؟...هر چی گفتمت خانوم جون این پروژه واسه تشکیلات ما مهمه و تونسیم اعتبارشو از مجلس بگیریمو اونجام وزراتخونه شمارو معرفی کرده ...تو لج کردیو در اومدیکه باس قبلش بازرسیو بازبینی بشه...اونوق خودتو اون علی اصغر پدر سوخته راه افتادینو بسین همش صحنه سازیو اختلاسهو آبرو برام نذاشتین...میدونی اگه اون سال روما گرفته بودیو امل بازی در نیاوردی بودی حالام کمه کمش معاونت یکی از بخشای قوه دسم بود؟....میدونی وقتی رئیس قوه گزارش ارسالی تورو به سازمان بازرسی دید چه بلایی سرم آورد؟...میدونی نزدیک بود اخراجم کننو حتی برام قرار بازداش میخاسن ببرن؟...وقتیم با التماس پیشت اومدم دراومدی که داری مث علی و عقیل منا به آتیش اون دنیا حواله میدی....آخه خرچسونه تو خوتا علی میدیدیو منا عقیل؟...حالا پاشم یه لقد بزنم تو اون دلت که اون توله علی اصغر نسناس هیچی ازش نمونه؟...

بابا حاج ابراهیم خان ول کن...بچش افتاد...انقد اذیتش نکن این اینجوریه دیگه...با مام کرد...حالا دیگه وقت عقده گشایی نیس...لطف کنین شیرینی چیزی میل بفرماییدو این بسه ام...

ولی ابراهیم تازه گرم شده و با پشت دست ظروف شیرینی را کنار زد و ادامه داد

اما اون علی اصغر مادربه خطا...هرچی بتونم سرش میارم...اونا میکشمش تلویزیونو  جلوش کاسه گو میذارم بخوره...یادم نرفته اون روزای آخر چه شاخو شونه ای برا منو رفقام میکشیدو هی تیکه مینداخت که سوریه و جبل عاملو برا پناهندگی پیشنهاد میکنم...پدر سگ فک کرده بود با دوتا بچه سوسوله کون نشورو یه نخست وزیره قراضه و زن هرجائیشو اون شیخ حقه بازو دزد میتونه سپاهه اسلامو به مزبله تاریخ بفرسه...

باشه ...برو هر کاری میخای بکن...اتفاقن منم ازش دل خوشی ندارم...

اما بغلش میخابیدیو واسش تو دلت بچه مینداختی ...جنده خانوم!!...

بابا حاج ابراهیم خان بسه ...این جا خونس...

تو چی میگی عنتر زن باز...هر چی کمونیسو لاشیه دور خودت جم کردی ...توام چندون آدم قابلی نیسیا...

بابا ما که حرفی نداریم...گفتیم هر چی شما بگین ...این بسه ام...

حالا چقده؟...

همون که امر مطاع عالی بود....

خوبه ...اینم بگما این قسط اولشه...همینجوریم نیس...فردا بت زنگ میزنم که تازه بفهمم کجان؟...

مگه تا حالا نفهمیدی؟...

نه بابا هزار تا سولاخ سنبه دارن....صب بام تماس بگیر...نه اصن پاشو بیا اونجا....شایدم صبی برات آوردمشون ....نه راسی قبلش بایس یه مبلغ دیگه ای جورکنی ....آخه اینا اگه قبله دادگاه باشنو حکم نداشته باشن خرجشون بیشتره...تازشم بحث گمو گور کردنه پرونده هاشونم هس...

بلاخره چقد میشه؟ ....چیکار کنیم؟...

خیلی...خیلی...به این جنده خانوم بگو حساباشا خالی کنه...همه حسابای این زنیکه...فمیدی؟....

و بلند شد و بدون خوردن حتی یک چای و با عصبانیت و بدون خداحافظی و البته با قایم کردن بسته در کیف از در بیرون رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:20  توسط رضا خرسند  | 

43

هفته ای پر سرو صدا از تقلب و رای دزدیده و دیکتاتور و خس و خاشاک گذشت و شنبه روزی آمد که دخترها عزم رفتن کردند ؛ زری مانتو و روسری و کفش سبز پوشیده و حتی انگشتانش را سبز کرده و شری نوارهای گوناگون سبز را به پیشانی و بازو و کمربسته و هر دو فشار برای رفتن داشتند ولی پدرو مادر جلو در سدی گوشتی شدند و گفتند

نرین...نرین ...براچی میخاین برین؟....دنبال کی هسین؟...فک کردین چی میشه؟...هیچی نمیشه....دوباره خونو کشتو کشتار همه شهرو میگیرهو...دوباره سکوت قبرسونی میاد...

و نوشی با فریادی از گلو که

تو اوین بند سی خردادیارو داشتیم...چی به سر دختراو پسرای مردم آوردن باس بودینو میدیدین...نرین ...تورو خدا اقلن امروزو نرین...اینا عزمشونا جزم کردن شماهارو بروبن...اینا همش بهونه بود برا سرکوب شماها...ماسی سال پیش اینا رو نمیشناختیمو رفتیمو اینی شدیم که دارین میبینین...

دخترها با عتاب و خطاب زن و مرد را عقب راندند و

برا چی نریم؟...براچی بمونیم تو خونه ؟....تا مام سی سال دیگه عین شماها افسرده و روانیو پوچ شیم...برید کنار آدمای بدبخته مقطوع النسل...نسل شماها که ما بودیم هیچی از زندگی ندیدیم...شماها فک کردین ما برا اون سیده وزنشو اون یکی شیخه دلمون سوخته...نه مامانو بابایی که امپراطوری کارگریتون مث یه دیوارخشتی ریخت باس بدونین اون آزادی که شماها ازش دم زدینو هیچم اعتقادی بش نداشتین با خون ماها برا بچه هامون بارمیاد...

نمیذارن...نمیذارن بمونین تا بچه دار شینو نمیذارن رخت سفید عروسی تنتون کنینو بجاش کفن پیچتون میکننو کمترش آواره کوهو بیابونو غربتتون میکنن...اینا هیچ رحمی ندارن....اینا وانمیسن شما جوونای چیچک پیچک تشکیلات عظیمشونا یه شبه بگیرین...اینا قوین...زور دارن...عطش قدرت دارن ...ایمان به کشتن دارن...براشون بهشت ینی زنده تو گور کردن شماها....نرین تورو خدا نرین...

ولی فشار دست و پای دو جوان ؛ دو پیر شکسته از همه روزگار شکست خورده را عقب زد وبه خیابان دویدند که نوشی با هیجان در آمد که

مرتیکه خرف....وایسادی داری نیگا میکنی؟...مث اون روزات تب ترسو لرز گرفتتت...بیا بریم ببینیم چه بلایی سرنازدوناهامون میاد....

و آنها هم بر ماشین پریدند و به دخترها رسیدند و گفتند

پس مام میایم...

آهان بابا و مامانه کهنه سرباز...این شد ...بزن بریم....

و ماشین به کندی از جا جست و پس از سه راه زندان به هفت تیر رسیدند که محشر کبری بود و از آنجا به بعد چند ضربه به شیشه و درو پیکر ماشین خورد و آنها لجوجانه راه گشودند و به اوایل بلوار که رسیدند موج جمعیت سرازیر شده از بالا و پایین امیرآباد ؛ بلوار را قرق کرده ولی تا میدان ولیعصر تاختند که پسرکی آتشی به درون دکه انتظامی میدان انداخت و آتش زبانه کشید و گاردهای قهوه ای پوش با چوبهایی بلند در دست جمعیت را شکافتند و از میان آنان جوانانی با پیراهنهای رو انداخته و ریشهایی پریشان به میان مردم هجوم آوردند و تکه آهنهای سیاه دستشان برقی زد و چاقوهای برانی شد که سرو دستها را می برید و خون فواره زنان در همه جا می پاشید و زنان و مردان به روی هم می افتادند و آنها با گرد کردن میدان به یک فرعی رفته و از ماشین بیرون جهیدند و به نزدیکی پل حافظ رسیدند ولی آنجا بدتر بود و بدتر وقتی شد که دو دختر را دیگر ندیدند.

دخترا ...دخترا چی شدن مرد؟....

نمیدونم ...الانه اینجا بودن...

برو دیگه الدنگ ...برو ببین چی به سرشون اومد ...

و او خواست بدود که در هوا سوئیچ را برای زن رها کرد و او تا آمد بگیرد که باتومی از عقب به زمینش زد و تا مرد خواست به دادش برسد نیشتری پایش را درید و هر دو لنگان و افتان در کوچه ای ماندند و چند جوان کشان کشان آنان را به همان فرعی بردند که ماشین در یک سمتش بود و یک مرتبه هجومی دیگراز طرف چماق بدستان لباس شخصی شد و موجی دیگر پدید آمد و او زنی چادری را دید که چه آشنا می زد تا خود را به روی سیاوش انداخت و در میان ناله ای خفیف

آخ جیگرم سوخت...جیگرم....

لیلا!!!...تو اینجا چه میکنی؟....

خیابان که بالا و پایینش پر از آتش و دختران و پسران درگیر با مردان نقابدار بود فضایی برای سه یار دیرین گشود که به ماشین بخزند و نوشی مدام با عصیانی تلخ

دختراما بردن ...دخترام خدایا....دخترامو....

و دست سیاوش که ستون پیکر نیمه جان لیلا بود او را کنار نوشی نشاند و او با دیدن چهره رنگ پریده لیلا گفت

بریم ...بریم ...اینو ببر بیمارسانی جایی...همه جاش خیس خونه...

و لیلا در گوشش شنید زنی که هوویش شده و طبق قراری تاریخی می خواست تاراجش کند می گفت

نرو نرو لیلاجون...بمون نرو...نخاب دختر...من خونتا واست نیگر داشتم ...وایسا وایسا تحویلش بگیر...به من بدبخت کمک کن تا این آخرین ماموریت تشکیلاتیما درس انجام بدم...نخاب نخاب....

با آخرین پلک زدنهای لیلا دختران از یاد او وسیاوش رفتند و فشار بر پدال ؛ ماشین را از جا کند و پای سیاوش که مدام بی حس و بی حس تر می شد و زیر پایش که خیس و خیس تر ؛ چشمانش را به سیاهی و تیرگی کشاند و نزدیک محله به درمانگاه دیر آشنا رفتند و اما لیلا تیری در ناحیه تحتانی شکم داشت و او پایی دریده و پرخون و نوشی ستون فقراتی ضرب دیده.

در حالت هوش و بیهوشی شنید که دکتر با تمام تلاشش و با کمک دو بهیارش در حالیکه بخیه های درشتی به پایش می زد می گفت

بچش مرد ...زن بدبخت جنینش تلف شد....

و چشمان سیاوش به سیاهی افتاد و دیگر چیزی نفهمید و تنها کمر باند پیچی نوشی را در آخرین نگاه دید که بر پیکر نحیف لیلا خم شده و می گرید و مدام می گوید

می مونه دکتر؟...می مونه؟....

آره جنین نذاش تیر به امحا احشاش برسه ...

خدایا شکرت ...شکر که گذاشتی آخرین وظیفما انجام بدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 16:4  توسط رضا خرسند  | 

42

شب که خسته و کوفته بر بستر افتاد اس ام اس زری دوباره او را خشکاند و باز بیخوابی به سراغش آمد و سیگار کشید و در مقابل تقاضای معاشقه علی اصغر مقاومت و بیحوصلگی کرد و به تحریک او که

چی شده ؟...چی شده عزیز؟ ...امروزم باز جلستو بهم زدن....آره ؟...ترا خدا بم بگو ...چت شده؟...

هیچی ....هر روز که میگذره میفهمم بازنده اصلی ماییم...

معلومه دیگه اونا که ول کن نیسن ....هر روز یه سخنرانیو بهم میزننو روز بروزم بدتر میکنن...

نه بابا اونا رو نمیگم...خب معلومه دیگه اونا که برا قدرتشون هر طور بتونن مبارزه میکننو عینه مان دیگه ...جوونا ...جوونام مارو نمیخان مرد...

نه بابا....جوونا که همش شلوغش کردنو اسم شیخو سیدا بالا سرشون گرفتن....

الکیه ....همش فیلمه ....مارم بازگرای یه سریاله جدید میدونن....اونا کلن این نظامو نمیخان....

نه بابا اینطورام نیس که میگی ....تازه خودتم تو سخنرانیات یه چی دیگه میگی که....

نمیدونم بذا بخوابم....

در خواب کابوسهایی چسبان به هم را دید که از سکنه شهر پر جمعیت نیشابور است و در محاصره ارتشی از مردان چسبیده به اسب و ژولیده و گرزهای خونین در دست و آنها به لحظه ای شهر را در هم کوفتند و سوزاندندو بردندو کشتند و زنان را هم بر بالای اسبان مورد تجاوز خود و اسبان نر قرار دادندو خنده های مستان آنان به محاصره اصفهان توسط افاغنه ختم شد که شاه سلطان حسین در کاخ آبا و اجدادیش ورد می خواند و روایتی از کشیشی لهستانی را شنید که به چشم خود دیدم مردم متمدن ترین شهر جهان در میدان نقش جهان از فرط گرسنگی مردگان خود را می خوردند و روسها هجوم آوردند و زنان چشم کبود و اندام کشیده آذری را گرفتند و تهران توسط قزاقان تصرف شد و لاتها الاغی را در خیابان می راندند و فریاد می زدند مصدقوسگ ننه و زنی نحیف اندام از گور بیرون آمد و گفت

فرخ رو پارسا هستم اولین و آخرین وزیر زن آموزش و پرورش ایران که این سرنوشت شومم شد و دوباره به قبر رفت و سایه ای از کلاغان بر دیوارهای غورخانه به او خندیدند و او با ترس و عرق ریزان و جیغ کشان از خواب پرید و اصغر تا آمد شانه های لختش را در برگیرد مثل همان روزها که از سیاوش می گریخت فریاد زد

به من دس نزن...دس نزن ای بیخدای ریاکار ...خوابم میاد...قرص ...قرص بم بده....

صبح فردا اصغر خود را کشت تا او را راهی امجدیه کند و او رفت و تا خواست بگوید

ساختو سازای انبوهی تو دوره اصلاحات در مراکز آموزشی کشور شده و نتیجتن اونچه برا دوره جدید مورد نیازه مدیریت بهینه نیروی جوونیه که تو این سیستمنو اونم تنها با وجود یه کارشناسی مثبت برا مشارکت دادن جوونا و نوجوونا ممکنه ....

که دو چشم سوزان در میان جمعیت نظرش را جلب کرد و وقتی عینکش را جابجا کرد

آخ اینکه پاره جیگرمه...

اما یکمرتبه زری با جمع دوستانش از مکث او استفاده کرده و با صدای تند گیتارش سیاوش را خواند:

طاقت بیار رفیق

اون سمت ما آبادیه

این زمزمه تو گوشمه

فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق....

صدای جمعیت و هواداران و بادی گاردهایش در آمد که

سکوت کنین...بشینین...بسه ...سکوت ....

اما او با بغض میکروفون را به دهان خود چسباند و ادامه داد که

بذارین بخونن...بذارین منم میخام گوش بدم....بخونید جوونا ...بخونید که هیچوق درکتون نکردیم...

و جلسه از هم پاشید و او در محاصره بادی گاردها از سالن خارج شد در حالیکه ؛ آخرین لحظات دید دخترش به او دهان کجی می کند که یعنی شماها رفتنی هستید و در راه مدام با خود گفت

آره ....آره ....راس میگین ....هممون رفتنییم....

افسردگی این بار با شدتی بیشتر سراغش آمد و جلسات سخنرانی را رها کرد و به اصرار اصغر و سید و زنش هم گوش نداد و خانه نشین شد و تنها گاهی که اصغر برایش تعریف می کرد سر به قالی می گفت

همتونا میگیرنو میکشنو اونوق منم برا بچم بایس گنجشگک اشی مشیو بخونم....

باشه باشه خانومم برات بده از این فکرا نکن ...من به همه گفتم لیلا بارداری دیر وقت گرفتشو نمیتونه ...توام انقد دلواپس نباش...

اما او در خانه راه میرفت و سیگار می کشید و به بخت خود نفرین می کرد و دلشوره اش هر روز و ساعت بیشتر می شد و گاهی خود و اصغر را آویزان بر صلیب و مناره ها خواب میدید و گاهی در گوشی به بعضی مثل خودش از روزهایی خونین نوید می داد و در مقابل تمسخر آنان می گریست و سر درخود فرو می برد و شب انتخابات هراسان و سراسیمه طول و عرض سالن را طی می کرد که نیمه شب با زنگ تلفنی پرید که به ستاد حمله شده و اصغر را برده اند و از ساعتی پیش موبایلها قطع شده و او هراسان گوشی را برداشت تا به تنها پناهگاه دوردستش زنگ بزند اما صدای تلفنها روی پیامگیری با صدای زری و نوشی و سیاوش بود و در آخرین تلاش صدای خفه و مردانه ای با حالتی شاکی در آمد

کیه بابا....

سیا منم...

ای لیلا ....لیلای من ...کجایی بابام؟...

هیچی خونه ام ...اما فک کنم تو مملکت خبرایی بشه...

و به جای جواب ؛ صدای بلند خمیازه سیاوش آمد و با بی حوصلگی و خوابالود که

خب معلومه ....انتخاباته دیگه ....حالا چی شده ...اصن میدونی ساعت چنده؟...

نه یه جور دیگه ...یه چیز دیگه اس...الانه زری چیکار میکنه؟....

چمیدونم ...تا نصف شبی با دوستاش بودو حالام لابد خوابه ...باس اون خطو میگرفتی...یا با موبایلش...

موبایلا قطعن...

خب حالا چیکار کنم؟...

نمیدونم ....

ولی من میدونم ...زنگ زدی بگی فردا که دوستات رای آوردن وزیر میشی ...خب مبارکه ....حالام اگه کاری نداری ببخشیدا خابم میاد ....خدا به دادمون برسه!!! ...

و قطع کرد و این برای او معنای خفه شو را داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 13:8  توسط رضا خرسند  | 

41

در شهری با بیش از ده میلیون نفوس و 700 کیلومتر مساحت ، انسانهایی دوست و دشمن همدیگر در فاصله های دور و نزدیک می چرخیدند و منتظر فرصتی بودند تا ماجرایی به قدمت صد سال حاکمیت یک تنه را ختم کنند و این همان لحظاتی بود که همه ایمان تشکیلات نشینان حاکم و محکوم رنگ باخت و دیدند این همه سازماندهی به فرزندان ناخلفی رسیده که بی ایمانی قانون اساسی شان است، برای همین در آخرین سال حکومت افراط گرایان بر درو دیوارهای پست و بالای شهر عبارت "ما هستیم" نقش می بست و البته گاهی با ابرویی بر بالای آن کلمه "بسیجی" می نشست.

هر چه بین سیاوش و سه زن جلسات شعر و موزیک و نوشیدن و گفتگوهایی با رنگ و بویی هنری جریان داشت ، بین اصغر ولیلا نشستهایی شکل میگرفت که سخن از بازگشت قدرت از دست رفته را مطرح میکرد و گاهی نیشتر اصغر که

تا کی جدا ازهم؟...

بوقتش...

و اصغر تنها راه تحریک لیلا را برگزاری مشترک جلسات دعای توسل و کمیل و سمات و زیارت عاشورا می دید ، جلساتی که مردان از خواب برخاسته جنگ و اصلاحات در آن بحث میکردند و نتیجه می گرفتند: کشور درحال از دس رفتنه ...باس بجنبیم....

لیلا ابتدا از این کلمات و جملات فاصله میگرفت اما مگر میتوانست با عادت یک عمر خود بستیزد ؛ خصوصن که جلسات دیگر مثل سابق یک رویه خشک و خالی مرثیه ای نداشت و زنان ومردان دیگر جدا از هم نمی نشستند و پهلو به پهلو و باچشمانی خیره و تقریبن بی گریه دعا را گوش می دادند و مرثیه خوانان که عمدتن از جوانان شیک پوش و تحصیلکرده بودند در بین خواندن ؛ تفسیرو تعبیر امروزی خود را گاه با چاشنی اشعار شعرای معاصر و اصطلاحات انگلیسی و جهانی در هم می آمیختند.

اصغر ته ریش خود را نیز به تکه ای ریش پروفسوری تبدیل کرده و لیلا کمتر از چادر استفاده می نمود و ترجیحش مانتوهای بلند و مدل دارو منگوله زده و روسری های رنگی بود، همه زنان ومردان مدعو نیز چنین وضعی را خواهان بوده و به عبارتی این بار اصلاح را از سرو وضع خود آغاز کرده بودند.

گاهی که مجلس کاملن زنانه می شد ؛ زنان به رقص و دست افشانی می پرداختند و نشان می دادند در این کار نیز مهارتی در حد جوانان رانده شده خود یافته اند و یا شاید در تنهایی آنقدر این تمرینها را با خود کرده که به این راحتی در جمع می توانستند سرو سینه و باسن و دستها را چرخانده و جمع و باز کنند و پایین و بالا بروند.

لیلا که ابتدا اکراه داشت نیز کم کم در جمع جدید مستحیل شد و او نیز مهارتهای بسیاری از خود نشان داد که ته مزه آن به دوره کوتاه زندگی مشترک با دخترش می رسید.

وقتی جلسات پایان می یافت و همه مهمانان می رفتند ؛ اصغر دست در دست لیلا به بدرقه می رفتند و گاهی شب را به هماغوشی دست و دل بازانه طی میکردند و مثل اینکه عشق پنهان آنان در چهره صیغه ای موقتی ، جسارتی مرده را در آنان زنده کرده که جوانان بی هیچ عقد و عقیده ای آنرا اجرا می کردند.

بدین ترتیب می خواستند خود را به کسانی نزدیک کنند که سالها در حذفشان کوشیده و حال اینرا باید خود می آزمودند و حتی یکبار وقتی از دیدن یک فیلم تاپ با اوسخن گفت ، او به یاد خشونتی که با سیاوش تجربه کرده پذیرفت و دید آن کینه ای که از اندامهای لرزان و جنبش و کشش همجنسان خود به دل داشت بیهوده بوده و در نهایت هم خود چندین شمایل از حرکات آنها را برای اصغر اجرا کرد که بعد از نفس نفسی تند تنها دود سیگارهای اصل خارجی میتوانست آرامشان کند.

تا زمستان به پایان می رسید مراسم دعا خوانی به شبهای شعر و بحث سیاسی تبدیل شد و اواخر اسفند در جلسه ای که با حضور سید و زن مجسمه سازش برگزار شد ؛ خط مشی جدیدی ترسیم شد که باید آینده ای دیگر پی افکنیم و این تغییر البته باید ابتدا از خودمان آغاز شود و همین جا بود که اصغر با استمداد از همسر نخست وزیر جنگ مشکل ارتباطی خود با لیلا را مطرح کرد و او لیلا را قانع نمود که ازدواجی به سبکی امروزی در ویلای قیطریه برپا شود و در همان مراسم پلنومی به رسم احزاب سیاسی اوایل انقلاب که به زعم آنروزشان جلسات لهو ولعب بود ؛ تنظیم گردید که باید با اقتدارگرایان با همان شدتی زور آزمایی کنند که جوانان پیاده نظام شوند و ستاد راه اندازی شد و با آغاز سال جدید حتی سید روحانی و زنش و دختر امروزیش به دیدنی خانه مشترک آنها آمدند و گروههایی از وزرا و وکلا و معاونین سابق نیز آمد ورفت کردند و جلسات نظم جدیدی یافت و کم کم می رفت که در مدارس و ورزشگاهها و سالنهای مختلف جلسات سخنرانی نسل جدید اصلاح طلبان رویزیونیست برگزار شود و یکی از سخنوران زبده لیلا بود که با چهره ای آرایش کرده و روسری زیبا و مانتویی گاه کوتاه و گاه بلند ولی تزئین یافته به انواع رنگها و بیشتر از همه ؛ سبز ظاهر شد و گفت و از اشتباهات گذشته نسل خود بسی ریسه رفت و آینده ای پر از شادمانی را ترسیم کرد و برای سخنوری های بعدی با اصغر و کابینه در حال تشکیل و معاونین و مدیرانی که قرار بود هر یک جایگاهی یابند بحث و مذاکره کرد و دوباره همان سالهای پرتلاش و جنبش برایش آغاز شد و تقریبن کلیه غمهای قدیمش رنگ باخت و رفت که این بار با صورتکی دیگر پست مهمتری را برای آینده در نظر گیرد و درمقابل تقاضای بارداری با اصغر قرارها گذاشت.

اما هر چه به روزهای انتخابات نزدیکتر می شدند دید زور جبهه مقابلی که از برادران و خواهران تغییر نایافته اشان شکل گرفته ؛ بیشترو بیشتر نمایان می شود و در لحظه ای نیز متوجه شد که جوانان هم نقشه ای دیگری برای خود دارند و اینرا از زری فهمید.

................................................

زری و شری در طول دوره ای که شرکت خود را راه انداخته بودند سعی داشتند در بازار پر رقابت موسیقی مدرن جایی برای خود باز کنند و مدام توصیه های سیاوش و نوشی که هشدارشان می دادند از کنار کشیدن سیاست و تنها پرداختن به مسائل روزمره را پذیرفته و موفقیت را هم در آن می دانستند تا روزی نماینده ای از صدا و سیما به دفترشان مراجعه کرد و تقاضای قراردادی را مطرح کرد و زری بهتر دید با کمک مادرش که حتمن کسانی را دارد به بهترین نحو ممکن پایی در تلویویزیون قرص کند  پس برای اولین بار به مدرسه مادر سر زد و اما معاون به او گفت

لیلا خانوم اینروزا سرشون خیلی شلوغه ....منتها اگه وایسین شاید تا یه دو ساعت دیگه پیداشون شه ...

باز شروع شد!!!!....

البت فردا صب ایشون تو سالن افراسیابی امجدیه سخنرانی دارن.... میخاین اونجا برینو راحت ملاقاتشون کنین..

و چرخی در حیاط زد و با دانش آموزان و معلمان صحبت کرد و دید همه از دمکراسی و مردم داری و مردمسالاری و مدیریت عالی مادرش گفتند و او تنها شنید و سر آخر اس ام اسی برایش فرستاد:

مامان جون امروز پس از سالها مدیریت تورو دیدمو از اینهمه تعریفی که شنیدم بخودم بالیدم اما همون سوال قدیمی برام موند که چرا مامان منو خیلی از مامانای دنیا فقط برا مردم خوبنو تو خونه عین یه غریبه ان خاهشن رو این سوالم فک کنو فردا که بعنوانه یه مستمع میام پای سخنت یه جوابی به اینم بده.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:57  توسط رضا خرسند  | 

40

بر آخرین نیمکت نشسته بود که سایه سیاوش را بر خود حس کرد و بدون برداشتن نگاه از زمین کنار خود را نشان داد و سیاوش هم افتاد و آرام  و شمرده در آمد که

بعده آزادیت همه چیو شنیدمو فمیدم واسه اسمه بیمقدار من چه ها کشیدیو حالام نه که بگم جبرانه ....چونکه اصه اینکارا جبران نداره .....فقط خاسم بخام یه بار دیگه و اینبارم برا این گلی که رو دسم مونده و خیلیم استعداده پژمردگیو داره یه جونفشونی دیگه ام بکنی....

تو از ارمنیه خاسی عذر منه بخاد؟...

آخه نوشی جون نمیدونی اونشب اولی که اومدم دیدنتونو بش گفتم اینا یه نسبتی با ما دارن چجوری نگام کرد؟...واسه همینم توضیحش دادم که زن مغروری هسیو اگه میشه یه جوری عذرشونا بخاه تا بتونم از ....

حالا دقیقن ازم چی میخای ...زن عقدیت شم؟ ....صیغه ای؟ ....کلفت؟ ....دخترتا آموزش بدم؟....با خودت وربرم؟...بگو دیگه لامصب؟؟ ...بگو و توام بیا تو لیست اون همه آدمی که یه عمره تحقیرم میکنن....

حالا هرچی میخای بگو... اما شری میگف تو دختره رو با این امید آوردی ایران که میریم سرزمین آبا و اجدادت که به مهمونوازی و مهمونداری شهره جهانن....میگف مامانیم گفته وقتی میری مهمونی خونه یه هموطن دیس پر میوه و پر غذا و خلاصه هر چی داره جلوت میذاره ووقتییم داری میخوری از خوردنت لذت میبره ....میگفت ایرانیا حتی بهترین پذیرا کنندگان اشغالگرای بادیه نشینشون بودن بطوریکه مغولای ادمخورووحشی روظرف  یه قرن ایرانی کردنو عربا را برا خوندن وتفسیر قرآنشون اونقد آدم کردن که وقتی خودشون نفهمیدن چی دارن 12 امامشونا واسه خودشون کردن.... میگفت ایرانیا از خشونت بیزارنو واسه یه همینه که خشونتا ور میدارنو تو بدترین لحظات سلطه دیوای خونخار تو خونه هاشون خوشی جاش میذارن .....بازم بگم ؟...آخه دخترتم مث خودت شده مسئول هسته خودمو دخترم ....نوشی جون تو که اولن سروری میکنی اگه بیای پیشمون ...ثانین مگه این تو سنت خود رفقام نبود.... ینی اونوق که هنوز رفیق مونده بودیم که باس بهم کمک کردو توام که به اون خوبی یاد گرفتیو کمکتا بم کردی حالا حتی نمیذاری جبرانش کنمو داری بهتون بم میزنی که زن عقدی و صیغه و اینا ...ببین عزیز جون اون خونه طبق اولش مال تو شری و زری ...منم طبقه چارمم ...اه خاسی نون و آبی به من پیرمرد بدی ناهارو شام صدام کنو وگرنه اونم هیچی اینم دفترمستمری بگیریته حقوق بابای خدا بیامرزته ...آخه میدونی یه قانونی هس که دختر اگه بیوه شده باشه میتونه از مستمری بازنشستگی بابای مرحومش استفاده کنه.... مدارکاتو با هماهنگی شری چن ماه پیش دخترا واسم آوردنو والله بخدا نمیدونی چقد دویدمو رشوه دادم تا تونسم مستمریتو برقرار کنمو حالام خود دانیو بسلامت ....هم حقوق داریو هم حتی دخترا واست طبقه پایینا البت بنام شری قولنامه کردنو همم اگه با من ازدواج کنی طبق همین قانونی که گفتم حقوقت قطع میشه ....ینی اصه نباس عقد شی....همم خسه شدم دیگه....

سکوتی حاکم شد که تنها صدای اتومبیلهای گریزان آنرا می شکست و ذهن هنگ شده زن و مرد چیزی برا بیان و در هم رفتن نداشت و اما با گستردگی بیشتر و بیشتر تاریکی ؛ سوزی در هوا پخش شد که حاصلش مچاگی اندام هر دو و هیستری ناشی از آن بود که به قهقهه همراه با دندان لرزه مرد انجامید و در ادامه ریسه ای او را گرفت که زن را هم خنداند و آنقدر خندیدند که چشمانشان خیس شد و در آخرین لحظات دست به هم دادند و در مقابل کشش دست مرد ؛ حالتی از تسلیم به نوشی داد که برخیزد و برود.

درب آپارتمان که باز شد تاریکی محض در طبقه اول حکمفرما بود و سیاوش وقتی آمد چراغ را بزند کار نکردن کلید متعجبش کرد که

چی شده .....چه خبره....برق که هس ...این کلیدا چرا کار نمیکنن؟...

بنظرم این دو تا جونور برنامه واسمون گذاشتن ....

که یکمرتبه بادکنکی ترکید و دو دختر با چراغهای خاموش و روشن و آهنگ تند راک شروع به رقص کردند و آهنگی با مضمون عروسی را برای پدرو مادر خواندند و آنقدر کردند تا آن دو غم را شستند و اول همه سیاوش به میدان رفت و بعد با تانی بیشتر نوشی آمد و تا نیمه شب شراب خوردند و مست کردند و داستانهای شیرین تعریف کردند و سناریوهایی مثل بار انداختن شترهای پر از ترشی در زیر زمین را حکایت کردند و تنها در آخرین لحظات شب ؛ سیاوش به واحد بالا رفت و سه زن در طبقه اول همخانه شدند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 9:53  توسط رضا خرسند  | 

39

از کاوه شرقی تا انتهای گرگان و ایستگاه عظیم پور به همه بنگاههای معاملات املاک سر زد و تنها جایی که متوقفش کرد قنادی میخک نقره ای بود ؛ آخرین منظره ای که آن سال از شهر یادش مانده بود که اکنون چه شفاف به خاطرش چنگ میزد.

رفیقی که طبق یک قرار همیشگی بسته ای 50 تایی از بولتن ها را به او میداد و

تو از پایین گرگان بیا و منم از ایستگاه روشنایی ....به قنادی که رسیدیم به رسم دیدن اتفاقی سلامواحوالی میکنیمو میریم تو و به بهونه خرید تنقلی بسته رو تو کیفت میذارمو توام برو برا پخش بین هوادارا...

وقتی به قنادی رسید خوفی وجودش را گرفت و باز سوء ظن پر کردن فرمهایی که تشکیلات از آنها خواسته بود؛ او این فرم را به سیاوش نداده و انگار می دانست اینها توافقی پنهان بین روسای تشکیلات با تشکیلات دادستانیست ؛ حتی در فرم خود نامی نیز از او نبرده بود.

هنوز ده دقیقه ای با اضطراب از ایستادن جلوی درب قنادی نگذشته بود که دو جوان ؛ خواهر خطابش کردند و اتومبیل سیاه رنگی را برای سوار شدن نشانش دادند.

با چشمانی بسته و سر به میان صندلی ؛ خیابانهای شهر را تا اوین طی کرد و وارد دالانی طویل و شلوغ و پر نعره و فریاد شد و بازجویی ها آغاز گردید و تنها بعدها شنید کمترین میزان شکنجه دامن گروه 16 آذر را گرفته بود ولی او اطلاع از شخصی داشت که نمی خواست نامش را ببرد و این اسم برای دیگر اعضای هماهنگ شده با تشکیلات زندان هم ؛ نقطه کوری بود.

پس خورد و خورد و خورد و خرد شد و کف و ساق پایش چاکهایی عمیق و ماندگار برداشت و از حال رفت و در گوشه انفرادی تنها با یاد سیاوش آرام گرفت و شد آدم قرعه کشی زندانبانان که

خوش برو روسو و امشب تو بردیومال توس....

ماند و ماند تا هفت سال از زندگیش از سلولی به سلول دیگر با تجاوز و تحقیر و کشیده و جداشدن از دیگر همفکران ایدئولوژیکش و بحثهای بی سرانجام گذشت.

تنها چند سالی بعد از جنگ و با پذیرش تعهد نامه آزاد شد و حال با چه رویی از خود و لو ندادن او و تجاوز به  عقب و جلویش  با سیاوش روبرو شده و همه چیز را بگوید که جوابی از سر استیصال داد و معشوق را در دهلیزی از افسردگی و دیوانگیهای بعد از آن رها کرد و در میانه حکومت سردار سازندگی توانست پاسپورت خروج را بگیرد و نزد مسئول بخش خود که قبلن و به شکلی غیر قانونی رفته بود پر کشد و بالش بشکند و اکنون سرشکسته تر از دیروز باید به نهیب یک ارمنی به تخلیه مکان نیم بند خود بدنبال جایی برای بیتوته خود و دلبندش باشد.

اما با پول اندکش و شغلی خانگی جوابهایی می شنید که

نه با این پول خونه گیرت نمیاد ...

نه خانوم جون ...ترشی گیری؟ ...نه اصلن...

نه ...نه....نه....نه....نه....

به ساعت که نگاه کرد شب به نیمه نزدیک می شد که تماسی با شری گرفت و کلمه در دسترس نیست را شنید و بلافاصله موبایل زری را گرفت

الو عزیزم...شری اونجاس؟

آره مامی جون... سلام ...شری یه کم سنگین شده بود گرفت خوابید ...میشه امشبو اینجا بمونه ...آخه گفتش صابخونه جوابتون کرده و شمام دنبال جایین ...حالا تا خونه بجورین پهلوی من باشه ...باشه؟... خاهش.....

باشه عزیزم ...فقط مواظبش باش ...اون یه کمی حساس شده و...

راسی نوشی جون ...این طبقه پایین ما چن روزیه خالی ...

نه ....

فردا و پس فردا و سه چهار روز دیگر هم گشت و جایی نیافت یا اگر یافت با کسانی برخورد که تنش را لرزاندند ؛ صاحبخانه ای که با چند مرد چندش آور در خانه ای زندگی می کرد نگاهی خریدار به او کرد و

چن نفرین؟

دو نفر ...خودمو دخترم ...مایه کار ترشی گیری ام تو خونه می کنیم...

اشکل نداره ...خوبم هس...اینجا فضاش به اندازه کافی بزرگه و بازه ...حیاطم دس خودتونه ...منتها دخترتم عین خودت جوون موونه...

برو بابا مرتیکه عوضی...

غروب روز آخر کورپشیمان به خانه سیاوش نزدیک شد و با حالتی از توقف و رفتن و بیشتر با انگیزه پر کشیدنش برای شری ؛ ابتدا با موبایل دخترها را خبر کرد و خواست کنار درب باشند ولی زری با التماس و خواهش او را به واحد اول راهنمایی کرد که

ببین نوشی جون ...طبقه اولو با فرنیچر اجاره میدیم...پولشم قبلن با شری حساب شده...

چجوری؟...

با با سی دیمون بیرون اومده ...درآمد این سری ام مال شریه ...چون انگیزه و ایده ماله اون بود...

اما همه کارای مجوزاشا مامانت کرد...

خب باشه ...مهم پر کردنشه که اونم بیشتر کار شری بود...

اونوق پولش باندازه رهن این یه واحده؟...شما دو تا ورپریده ها چه نقشه ای برا منو اون بدبخت کشیدین؟ هان؟

بابا انقد سخت نگیر...مامان دوران تشکیلاتو سازمانبازی تموم شده...بابا بخدا مردم همدیگرو دوس دارن...مگه خودت نگفتی اگه بریم ایران دیگه این بی اعتنایی خارجیا نیس...مگه نگفتی مردم ایران محبت دارن ...مگه نگفتی اونجا همه دنبال کمک به همن...اینم کمک دیگه ؟...حالا همونجوری که زری گفت پولش با درآمد سی دی حساب شده ....بقیه شم بعدن میدیم دیگه....بیا حالا اینجا رو ببین ...

بایس خونه رو خالی کنمو پولما از ارمنیه بگیرمو مهمتر اونکه با آقا سیاوش حرف بزنم...

نوشی جون این واحد مال منه ...به اونم ربطی نداره....

بلاخره خدای این خونه اونه....ولم کنین انقد زجرم ندین دخترا...

باشه باشه الانه صداش میکنم...

نه نمیخام ...خودم باش تماس میگیریمو توام که اینجا بست نشستی دیگه ...آره شری خانم؟...

اشکالی داره؟...

نه عزیزم فقط مواظب خودت باش ...یادتم باشه که هر کاری میکنم فقط بخاطر توئه...

پس من چی؟...

بخاطر تو خوشگل آتیشیمم هس ...جفتتون دخترامین...

و هر سه زن شاد و خندان و همراه با نمه اشکی بهم چسبیدند و قرار شد فردا شب با سیاوش ملاقاتی داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 20:35  توسط رضا خرسند  | 

38

با اتمام غوغای خانوادگی زری و با تفاهم یافتن او با شری بر ضبط آهنگی مد روز و منطبق با معیارها و کمک لیلا برای گرفتن مجوز ؛ زری این بار به شکلی جدیتر تقاضای خود را مطرح کرد که

ببین برنامه بعدیمون ثبت یه دفتره ...خریدش با من ...اما آخه این وضع زندگی تو و نوشی که آخه ...تو اصن با مامانت حرف زدی ....

که بیاد پهلوی شماها؟...

آره دیگه ...

آخه اون برا ازدواجو اینجور چیزا هیچ آمادگی نداره ...ضمنه اینکه خب منم خیلی طالب نیسم ...یادته خودت چه احساسی نسبت به اون معشوقه مامانت داشتی....خب منم همینم دیگه ...

بابا ازدواجو ولش ...اینا با هم وصلت بکن نیسن...ولی ما دو تا باس شبو روز پهلو هم باشیم ....بابا تو شانسی برام آوردی که تونسم یه خورده سری تو سرا در آرم.... نمیتونم بذارم تو اون خونه ....تازشم این واحدا مال منه و اصه فک کن بعنوان اجاره ای که دارین به شوشیک میدین جاش با من کار میکنیو عزت نفسه از دس رفتما بم برمیگردونی ....ینی نمیخای کمکم کنی؟

پس شری با مادر به گفتگو نشست و در میان حرکات تند و بیحوصله و غم جان افزای مادر را با کلامی شمرده و گاه تکه تکه ؛ چیزهایی از بحران روحی زری و امکاناتش و آینده مشترکشان و دوستی عمیقش گفت و گفت و 

چیکار کنیم مامان جون....ما که خودمون لعنت شده همه دنیاییم ...چه کاری برا این آدمایی که در عین داشتن هیچی ندارن ....میتونیم بکنیم؟...

و او می آمد که گفته زری را نقل کند ولی با ترس از عصبانیت و عجز و خردشدن مادر لب می گزید و به کنجی می خزید و با ارگ ور میرفت و کتابها را بیحوصله ورق میزد و کمتر کمک مادر میکرد واینهمه کم کم روح روشنفکر دوست و دشمن گزیده را به صرافت انداخت که

چته؟...

هیچی...

نه یه چیزیت هس....اونم زیر سر آتیشای اون ور پریده اس....

اون آتیش پاره نیس...آدم بدی نیس...دوست داشتنیو با محبته....دلسوزه...میخاد کاری براش کنیمو نتیجه اشم این میشه که....

که چی؟....

که از این آشغالدونی درآیم....مامان مامان خسه شدم ...خسه ام از بس خودمو خوردمو آدرس دروغی به همکلاسام دادمو تو کوچه ها از دس پیفو پوفه مردم در رفتمو دریغ از یه عطر که نمیتونم برا خودم بخرم...بابا منم آدمم...منم دوس دارم آدما دوسم داشته باشن....منم مثلن دخترم ....ینی بودمو حالا یه ترشیده ام یه ترشی مونده ام ....

و گریست ؛ سخت و با تکان و تمام نشدنی ؛ وقتی مادر از پشت او را به بر گرفت خم شد و روی زمین افتادو با پنجه های کوچکش چنگ به آخرین نخهای قالی انداخت و چند تایی برید و اشکش سیمان لخت کف اتاق را شست و نوشی راهی را که مدتها در فکرش بود مرور کرد و در گوش دختر آهسته گفت

هرچی تو بگی ....فقط بخاطر تو....نه اونا...خب عزیزم؟...

ولی گریه دختر در کنار صدای مادر که نشانی از شکست و ترس را داشت ؛ اوج میگرفت و به ناله بدل میشد تا در خواب دید بین درختان جنگل آردن در تعقیب مردانی موزرد است و هر کدام نیشی می زدند و از خواب چندین بار پرید و صبح اول وقت جلو منزل زری بود و آغوشش او را در بر گرفت و از فرط خستگی بر کاناپه ای افتاد و آبی خورد و دمی آسود و با مویه که

اینا همشون سروته یه کرباسن....

و باز گریست و زری برایش کلایدرمن را زد و چیزی خوردند و پس از آرامش نسبی از گذشته گفت

از همون روزای اول میدیدم که مامانو بابا جرو من جر میکننو هی بهم تیکه میندازنو گذشته همو به رخ میکشنو از همه بدتر وقتی مست میکرد گاهی مامانو میزدو میگفت برو برگرد پیش اون معشوقت ....این کلمه برام معمایی بود که گاهی مامان تو تاریکی برام مردی به هیبت باباتو تشریح میکرد و برا همینم اول بار که دیدمش انگار صد سال بود میشناختمش ...انگار این تصویر تو ضمیر ناخودآگاهم ریشه دوونده بود....

خب؟!!...

آره دیگه ...بابام اولا ینی اونوقتا که تازه مدرسه رو شده بودم تو یه رستورانی با چن نفری شریکی کار میکرد ...اونا همشون از سران قبلی جنبش فدایی بودنو تونسن یه مکانیو برا کاسبی را بندازنو بیشترم جایی برا گپو گفتای سیاسیشون بود ....تازه تازه داشت وضمون خوب میشدو قرار بود از یه سوئیت کوچیکی که دسشوئیش با یه پرده از اتاق جدا میشدو حمومش در حد یه دریچه بودو یه تخت دو نفره جاخاب سه تامون بودو یه دیوار کوچیکم آشپزخونه....جابجا شیم که

عین همینجا که الانه هسین ...

نه بابا اینجا بازم بزرگتره ...کل فضاش شاید یه اتاق ده متری یا حتی کمتر بود و تازه اونم تو یه مجتمع مهاجرتی بود که وقتی از لونه مون بیرون میومدیم از افغانیو عربو سیاهو جنگل نشینو همجنس بازو لاتو آدمکش همه جا میلولیدن....برا همینم بابام شبا کمد لباسارو میکشید پشت دروپنجره رو با آهنو میله میپوشوندو تازه دوسه تا چاقوو خنجرم اینور اونور تختش میذاشتو مامانم هی غر میزدو بابام همش سیگار دود میکردو یه دفه ام وسط خیابونو جلومن زد تو گوشش....

وای...اونوق مامانت چیکار کرد؟...

چیکار میتونس بکنه...ما مهاجرای بدبختی بودیم که دسمون به جایی بند نبود ....نیسشتو گریه کردو با زور باباهه پاشد راه افتادو غرغرش کمترو کمتر شد تا کمی وضمون بهتر شدو جامونا عوض کردیم که یه دفه ماجرای میکونوس پیش اومد....

میکونوس کیه؟...

اسم یه رستورانه تو برلین...مال اکثرتیا بوده و میشه محل قرارمدار حکومتیا با مخالفین ....یه بار که با سران کردا قرار میذارن میانو همه رو به رگبار میبدندنو در میرنو معلوم میشه کل ماجرا یه سناریوی از پیش تعیین شده بوده و مثکه روسای رستورانم توش نقش داشتن....بعدشم دادگاهی تو آلمان تشکیل شد که معروفیت جهانی یافتو برا این گروه سیاسیم بد شدو دوباره این قراضه هایی که تموم عمر سیاسیشون به انشعاب گذشته از هم جدا شدنو اینم تاثیرش رو زندگی ما اون شد که باباهه کارشو از دس دادو بازم فقرو درموندگیو دعواهای باباو مامانم اوج گرفتو منم که یه دختر دبیرستانی بودم گاهی حتی برام ادامه تحصیل مشکل میشد ....ولی چون بابام از قبلش پناهندگی گرفته بود ولی مامان پاسپورتی ....اینه که باباهه گیر داد بیاین بریم آمریکا و کاناداو مامانمم پاشو کرد تو یه کفش که نمیامو بقول خودش باز به اینجا عادت کردیمو تا بریم اونجا معلوم نیس چی سرمون بیادو بازم دعواو مرافه و جهنمی که بلاخره مامی رف دادگاه از بابام شیکایت کردو طلاق گرفت...تو این هیرو ویرم  بابام رفت آمریکا و شیش ماهی که گذشت باز برگشتو خاس مارو ببره که مامانم تصمیم نهاییشو گرفتو اومدیم ایران..

چجوری برگشتین؟....

خیلی راحت ...مامان رفت سفارتخونه و تقاضانامه ای رو پر کردو اونوقتم بود که این یارو تازه رئیس جمهور شده بودو میخاس یه جورایی آدمای بریده رو بکشونه ایرانو مام اومدیم دیگه ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:17  توسط رضا خرسند  | 

37

عملکرد لیلا و شکسته شدن آخرین کورسوی روزنه دار قلب کوچک دختر ؛ او را ثابت قدم کرد که با سرعتی ماورای نور به سراغ نوشی و شری برود و هر شب و روز را با آنها بگذراند.

روزها اکثر اوقات کلاسها را جسته و گریخته رها میکرد و به تره بار میرفت و شبها تا دیروقت در زیرزمین مادرو دختر می لولید و کمک می کرد و سبوها را پرو خالی و کلمها را ریز و خیارها را سوا می نمود و حرف میزد و از پدرش و حمایتهایش و فیلمهای دیده و ندیده با او و تجریبات مشترکش با دوستانی که پدر استقبالگر خوبی برایشان بود با غلو و حرکت دست و پا تعریف میکرد و حتی یکبار گفت

یکی از دوستام زد و عاشق باباهه شد ....از اون دختر ناقلاهای امروزی بود که خودشم میگفت از شوهر زورگوش جدا شده و همش وقتو بیوقت با بابا لاس میزدو گاهیم تنو بدنشو بش میمالیدو میخندوندشو سر کیف میاوردشو بابای بدبختمم که جز من کسیو نداش هی نیگام میکردو مث پسرایی که از مامانشون اجازه میخان داشت یواش یواش زیرپاش خالی میشد که کاشف اومد دختره موادم میزنه...تازه اینم بابایی فهمیدو ازم خاس باش قطع کنمو منم که از شیرینکاریای دختره خوشم اومده بودو دلمم کمی پیشش سریده بود دلیلشا خاسمو نصیحتش کردمو سرآخر در اومدم بدبخت بهتره اقلن یکیو واسه غریزت داشته باشیو اونم پاشا تو یه کفش کرد که همینم مونده یه شیره ای بیادو آخرین شیرازه زندگیمو پاره کنه و نپذیرفتو حتی یه شبم دعوام کردو به دختره ام تند شدو اونم غیبش زد...

مادر و دختر که تا حال با چشمانی گرد شده ؛ داستان زری را می شنیدند درآمد که

تو خودت هیچوق تجربه مواد داشتی؟....

نه!!!!

اصن دروغ بت نمیادها!!!..

نه نداشتم ....خب فقط سیگار....سیگاری...

حشیش دیگه ....

آره یه کمی ....شایدم دو سه باری....

الان چی ؟؟

الان؟....نه میدونین...بابام نذاش...ینی یه شب دو تا سیگار بار زدو نسشت تو اتاقو با هم کشیدیمو بعدش کلی خندیدیمو اونوق به پاهام افتادو دستاما گرفتو گریه کردو ضجه زدو انقد دورم چرخید که از خودم خجالت کشیدمو دیگه مصرف نکردم....

اونوق بابات چی؟...

اون یه وقتا تریاک میخوره و البت یواشکیوپنهون از من تا یه روز فهمیدمو...

توام همون کمدی بازیو سرش در آوردیو اونم ترک کرد ....

آره دیگه ...ینی اصه معتاد نشده بود ....بیشتر واسه تخدیر از دست دادن مامان بودو کنترل حس مردونگیه و اینا .....

و بعد؟...

بعدم اومد سراغه این شوشیکو شراب خرید و اینو تا حالام با هم میخوریم...تا وقتیم لیلا نیومده بود تو مجلسام میخوردیمو گاهیم کنترل شده علفی میزدیمو بابامم هی التماس میکرد تنهایی نباشه ...اما بعده اومدنش همه چی تعطیل شدو منم الانه یه سالیه...

پس مامانت نقش مثبتی داشت؟

نمیشه بگی مثبت ...اون همش دنباله حذفه....تازشم چیزی جاش نداره بذاره ...حداکثرش دعاخونیو صوتایی که شایدم یه وقتا تو غموغصه بدرد بخوره ...اما وقتی تکراری میشه هم ازمضمونو هم از شکل خوندن کاملن تکراریه و آدمو ذله میکنه...

ولی بهرحال تا حدی حذفمم لازمه ...خصوصن با این شرایطی که میگی...

نه اصن جواب نمیده....ببین نوشی جون این محله پره همه جور آدمو جونورای خلافه ...منم این عقایدیو که بیشتر تشکیلاتیایی مث لیلا ترویج میکردن که رابطه نگیر تا سالم بمونیا قبول ندارم....اتفاقن برعکس برای واکسینه شدن بایس رابطه بگیری چونکه ترفندای اینا واویلاس ....ینی در عینی که حس میکنی دختری خوبو پاکیزهو مترقیو تحصیلکرده داره جلبت میکنه سرآخر اونا یکی از سر حلقه های فروش مواد و دخترو عشرتکدهای مخفی میبینی...باس نترسی و بری جلو ولی خودتا بپای...باس راهو روشا شونا از خودشون یاد بگیریو خلاصه قطع نکنی...

ببین دختر عزیزم ...حتمن تو اسم شهر پالرمو را شنیدی که مرکز مافیای سیسیله ...حالا سوال؟...اگه تو اون شهر زندگی کنی بایس بگی خوبه عضو مافیا بشم تا بتونم ترفندای اونارو یاد بگیرم؟....

مامی نوشی جون ...قضیه رو برعکس میبینی ...آخه مقایسه یه شهر اروپایی با شرق تهرون بقول منطقیا قیاس مع الفارقه...اونجا یه جور آزادی سیاسیو اجتماعی هسش که به حسبش اینجور فعالیتام میتونه سازمانیافته عمل کنه و پشتشونم به غولای ملی پولی وصله...اما اینجا اگه یه ذره روسریت کنار بره پلیسا بت گیر میدن ولی اما به همین سادگی با مواد فروشا کنار میان...ینی میخام بگم این محدودیتا بیشتر برا زندگی آشکاره مردمه ولی فعالیت مخفی راحت راحته و خطرم بیش از هر چیز برا جوونا تو همین عرصه مخفیه...پس جوون باس حواسش به اینا باشه که اتفاقن تفریحات رو هم شامل میشن...میدونی یه جور تناقض پیچیده اس..

تو که نمیخای دخترما تو این جمعا ببری که ؟...

نه ...ببینینین این جمعا همشون که خلافکار نیسن...اینا یه مشت جوون عاصی ان که میخان بخوننو بزننو تفریحات سالمم داشته باشن ولی وقتی دولت برا ضبط یه کاست هزارتا شرطو پرت میذاره...آخه برا جوون چی میمونه؟...اصن منو دوستام فقط یه گروه رپرو راکر هسیم که میخایم آواز بخونیمو نه مشروبیو نه موادی تو کاره...همین کار میدونی یه جرم سنگینه که جامون براحتی زندونه...اما اگه یواشکی بری گوشه خونتو کراک بزنی هیشکی کاریت نداره...میفهمی مث اینکه یه مافیای دولتی داره دسی دسی جوونارو تشویق میکنه معتادو الکی شن...ولی هنرمندو گوینده ونوازنده نباشن...اتفاقن برا خودشون دارن خوب فک میکنن چون وقتی یه آواز خوندی بلافاصله اعتراضه که ازش بیرون میزنه...چون پتانسیل جامعه پره تضاده....مثلن همین آقای هیچکس مگه چی خوند که کارش به آگاهیو اوینو آوارگی کشید...یه رپ خوند که تضادای تهرونو معرفی میکردو تازشم به خدا میگفت ...خدا یه آشغال داره بات حرف میزنه...این ترجیع بندیه که مال مداحای خودشونم هس...اونام میگن خدا ما بندتیم...سگتیم...نوکریتیم ...آشغالو زهرمارتیم...اما چون اعتراضی به وضعیت جاری ندارن اینا کاریشون ندارن...اینا فقط از دراومدن جوونا از این سردرگمی میترسن....

باریکالله پس تو راسی راسی یه پا روشنفکریا...

آره دیگه اینارو بابام یادم داده و بارهام گفته اصولشو از شما یاد گرفته....

نه بابا غلو کرده....اون خودشم یه پره هایی از خوشفکری داشت که یه همچی دختریا بار آورده ..

و شری خاموش و با تحمل به سخنان آن دو گوش میداد و دلش غنج میرفت که طرح زری می رود که آینده ای روشن را برایش بیاورد و او را شانس بزرگ زندگیش می دانست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 14:6  توسط رضا خرسند  | 

36

سیاوش که آخر شب دماغ سوخته و بی نتیجه و حواله شده به امیدهای واهی بازگشته بود با چهره مغموم و نگران دختر و از هم پاشیدگی فضا ؛ همه را دریافت و بطری قرمز رنگ را تاصبح با همدیگر و کنار پنجره و سیگار به سیگار بالا انداختند و فردا هم در بستر افتادند و ماندند و در اتاقها قدم زدند و در برابر سکوت دختر در هم شکسته مدام با خود و او گفت

اما بد کردیم ....بدکردیم ...بد شد دختر....

حالا چیکار کنیم؟

کاری که از دسمون نمیاد ...اما کلن بدشد...

میخای باش تماس بگیریو از دلش درآری؟...

فایده نداره ...اون مدام تو توطئس ...باز یه فکرای عجیبو غریبی میکنه و وقتیم اصرارش کنی بدتر میشه و سرآخر فحش میده....اما بد شد...اونم به لحاظ اخلاقیه قضیه ....هر چی باشه اون مارو به اینجاها رسوند...میدونی مث همون دسته عسلیو گاز گرفتنش شد ...

راسی چرا با خونوادش قطه؟...

والله نمیدونم ...نه اونا چیز بروز دادنو نه این حرفی زد ....اما هر چیه ...مربوط به این اخلاق کاریشه که مقرراتیه...احتمالنم اونا یه توقعی ازش داشتنو اینم واسشون قانونو پاک و پیسیو پیش کشیده و اونام شاکی شدن....

نمیشه باهاشون تماس بگیریم و ازشون؟...

نه نه نه ...اصلن بهتره اونا هیچی ندونن وگرنه دوباره آرامشمونا بهم میریزنو کاریم نمیتونن بکنن...

پس چیکار کنیم؟ ...من دارم دق میکنم ...دیوونه می شم ...بابایی تورو خدا یه کاری بکن....

هیچکاری نمیتونیم بکنیم عزیز دل بابا....زمان خودش حلال مشکلاته ...با شناختی که ازش دارم راحت نمیتونه بشینه ....یه واکنشی نشون میده ...حتمنم برامون بد نمیشه ...چون درسه زن بزن بهادرو قدیه اما ارزشای دینیو اخلاقی براش خیلی مهمه ...اصولن اون بیشتر از زمونش مومنه...میدونی ینی چی؟

آره دیگه ...هی گیر میده...

نه عزیزم اون چن سال مدیریت ارشد ....اونا از گیرای بچه گونه دور کرد ...اما مومن ینی اعتقادایی داره که فک میکنه نباس ازش تخطی کنه ....مثلن قولی وقتی میده ...میکنه...حتی اگه به ضررش باشه ...یا اگه فک کنه کاری درسته ...زمینو زمانم اگه باش لج شن جلو همه وامیسه...یا همین رابطه زنو مرد ...باورکن زری جون انقد که به مامان از این لحاظ اعتقاد دارم بخودم ندارم...اصه یه جورایی یه قدیسه اس...

پس چرا با هم نساختین ....پس چرا با منکه دخترش بودم نساخت...

خب اولن با منکه تعارض فکریو عقیدتی داشتو هر چیم خاسم بش ثابت کنم که خودمم به اونچیزا باور ندارم مقبولش نیفتادو اونم بعده دیدنه تو بود که فک کرد دگردیسیه تو تقصیره منه و منم به تلافی اون تضادای فکریم باهاش تورو اینجوری بار آوردم تا تلافی کنم...آخه یه جورایی دگمم بود..

چی بود؟...

دگم...ینی جزمی ...ینی فک کنی همین فکری که داری درسته و بقیه غلطن ...

اینم که مال همه حکومتیاس...

آره دیگه ...خب اونم مدیر اینا بوده و اصه با همین حرفا بزرگ شده و زندگی کرده بود...

ولی تو این آدما ظاهر فریبو ریاکار پره...پس چرا مامان نخاس اقلن تو این سیستمی که پره این چیزاس ...یه خرده به ما تخفیف بده؟...

داد....بمون تخفیفم داد....مثلن فک کن مامان الانت با دهسال پیش چه فرقا کرده بود ...اگه اونوقتا بود منو تورو میفرساد زندون...کمی فهمیده بود زمونه عوض شده ...اما همون مومنیش نمیذاشت دیگه تا صد بره ...ینی تا 99 اومد ولی صد براش خط قرمز بود ...حالا مام که براش دویسو سیصدا میخاسیم...

خب حالا فک کنم نوشیم درس جوابتا نداد...گمونم خراب کردی دیگه نه ؟

نه خوشگل خانومم...این کارا که تو کردی ینی یه سالی منا جلو انداختی ...اگه میخاسم خودم راهو برم شایدم آخرش بن بس میشد ...چقد خوب تونسی مادرو دخترو تو مشتات بگیری...اما کلوم آخر!!! ...

بازم لابد کار خودمه؟

نه عجله نکن....اینم فرصت میخاد...اونا تورو خیلی قبول دارن...البت حقم دارن ...دخترم یه نابغه امروزیه دیگه ...

هندوس دیگه بابا خوش تیپه...

نه بخدا ...توام یه چیزایی از مامانت گرفتی...منتها مرحله بعدی باس تحریکشون برا کشوندشون به اینجاس..

آره آره منم همینو میگم....

ولی باس یواش یواش اینکارو بکنیم ....این نوشی زنیه مغرورترو باهوشتر از مامانت...ولی بدم زمین خورده ...نباس یه جوری بگی که انگار تحقیر میشه ....این قبیل زنا تحقیر براشون سمه ...سم ....دختر...

حالا.... حالام حوصله ندارم ...اصه شایدم برگشت....

برگشت؟....دوس داری برگرده؟....

آره دیگه ....یه جورایی دوسم دارم....بابا مامانمه ها ....

خب میتونی باش بسازی؟ ....

نمیدونم ...اصلن هیچیو نمیدونم ....فقط میدونم یه کاری میکنه ....فقط خدا کنه خطرناک نباشه..

ینی چی؟؟...

بلاخره خونه زندگیمونه ...بابا هنوز بش محتاجیم....

نه ناز گلم اصن امکان نداره از اینجا بیرونمون کنه ...تازشم مگه نگفتی خاسته اون دو واحدم بنامت کنه ...مطمئنم میکنه...این مرامشه ....

حالا یه وقت نوشیه نیاد زن بابا بازی درآره ....

اونا دیگه خودت باس بسنجی ...اما اینم فک نکنم ...اصن فک نمیکنم اون با من ازدواج کنه...راسش منم خیلی طالب نیسم ...اینام که گفتم همش تحت تاثیر تو بود...

فقط میخام شریه بیاد پیشم ....

البته اونم بدون مامانش نمیاد ....ولی یه خاهشی دارم رو ازدواجه منو نوشی خیلی کار نکن ...همون رو اومدن شری بیشتر فعال باشو بعدم ازشون بخواه که یه واحد دسشونه....

ینی تو اصن احساسی به زن نداری؟.....

چرا یه زن خوب و خوشگلو جوونو لوکسو برا خودم دارم....

کیه ناقلا...

همینجا جلومه ...

ای پدر سوخته ....پس مشروب بیار بخوریم عشق من ....آخ که اینخونه چقد بهم ریختس کاشکی یه حالی پیدا میکردم برا تمیزیش ...

ولش کن بذا یه خورده حالمون خوب شه بعد.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 11:3  توسط رضا خرسند  | 

35

سفر کربلا که آرزویی بزرگ و اساطیری برایش بود تحقق یافته و اکنون مثل عبور چند قرنی از خانواده قبلی خود ، سخت محتاجش بود.

چیزیکه سالها در آرزویش سوخته و با آن دلخوش بود که روزی قبر شش گوشه ، نهر الغمه ، خیابان عشق بین الحرمین ، تل زینبیه و نجف را زیارت کند و سری به مسجد سهله و کوفه بزند و حاجتی از سالار شهیدان بخواهد که از خدا رو گرفته و نتوانسته بود.

علی اصغر همه کارها را ردیف کرد و شبی با پاسپورت و ویزا و بلیط درب آپارتمان را زد و آمد و گفتند و خندیدند و شوخی کردند و فضای ارتباطی را نزدیک و نزدیکتر کردند به نحوی که علی اصغر با فرصت طلبی ذاتیش آخرین برگ برنده را زمانی زمین زد که خواستار صیغه حلالیت شد و اخم لیلا مواجه شد با دیدن سند شش دانگ دفتری که یکبار با دخترش آنرا دیده و زری پسندیده و حتی گفته بود

این علی اصغر خان ام خیلی زحمت کشیدا ...از طرف من ازش تشکرکن...

باشه وظیفشه ...خب حالا تو بجاش یه کاری برام میکنی؟...

چی؟...تو مراسمتون برنامه اجرا کنم؟...

نه دختر؛ مراسم چیه؟..

فقط یه التماس مادرانه اس که اگه روزی خودت مادر شدی میفهمی چرا التماست میکنمو اونم اینه که یه وقتا که میتونی بم یه سری بزنی....آخه پوسیدم از بس تیکه و متلکه کسو ناکسو شنیدم...تروخدا زری مامان...

وای مامان داری گریه ام میندازیا؟...چشم چشم حتمن...بذا یه خورده منم جا گیر شمو شکل بگیرم ...حتمن عزیز دلم ...سالارم ...پشتو پنام....

و درست وقتی مادر و دختر به اشک نشستند و به هم آمیختند ؛ دختر عذری از بچگیهای خود خواست و مادر نوازشش کرد و از هم جدا شدند و نوری عطشناک در دل لیلا جا گرفت که حالا وقتی درخواست اصغر را شنید با تجمج و آرامش در آمد که

فقط به یه... نه دو شرط ...اولشم اینکه سکس بی سکس ...دومش اونکه عیسی به دین خودشو موسام به کیشش...

ینی؟...

ینی تو همون خونه خودت باشی و منم اینجا...

باشه ...قبول...

و راه افتادند و منزل به منزل و شهر به شهر ، سربازان آمریکایی را دیدند که با کلاه کاسک و چهره های درهم اتوبوس ایرانیان را می جستند و برخورد تند شرطه های عرب را تجربه کردند و در شبهایی که به خواب می رفتند حس میکرد سر اصغر گاهی بر دوشش می افتد و مثل پسرکی که محبت مادر را میخواهد او را به یاد دخترش می برد و این بار تنها از امام خواست یکبار تنها یکبار دیگر بتواند بی هیچ مشکلی به دیدار خانه اش برود ؛ چون جسته گریخته فهمیده بود نوشی و شری به آنجا آمده اند و هم خانه شده اند و هم پی برده بود که سیاوش با نوشی طبق پیش بینی یا شاید درخواست خاموش او ؛ ازدواج نکرده ولی هیچ کینه و نگرانی نداشت و خوشحالم بود ؛ فقط جسارت رفتن و سرزدن نداشت.

پس از امام خواست توان رفتن بیابد و بدون حسادت و با آرامش با نوشی و زری و سیاوش دیدار کند و بداند چه می کنند و حتی کمکشان کند و دعا کرد حادثه تلخ دیگری روی ندهد و وقتی به کربلا رسید بر خاک افتاد و همچون بردگان سینه خیز تا حرم رسید و در سایه سار بین الحرمین گریست و در تل زینبیه شیون کرد که در فکرش خون جای اشک را گرفت و در کنار همه نغمه ها و خواندنها و گریه ها ؛ علی اصغر را همپا و همراه می دید که همچون خودش می نالید و زمزمه "لیلا لیلا مادرم" را می کرد و سر به سنگ می کوفت و دسته های طبالان و سنج زنان را همراهی میکرد و سرو رویش به تربت شهیدان خضاب نموده و نالان همپای هم مرثیه مادر نوزاد کربلا را شنیدند و خواندند و خود را جای همسر امام دید که خردسالش را در عبا پیچید و دور از چشمان لیلا در گوشه خیمه به خاک سپرد.

شبها تا صبح بیدار ماندند و باز به غریبی خود نواها شنیدند و امانشان برید و اصلن نخندیدند و در فضای سنگین نجف و کربلا و کوفه به سرو کول زدند و از آنچه کرده و فکرش را داشتند استغفاری عاجزانه نمودند و برای آینده آرزوها پروراندند.

اما لیلا در بازار غوغا کرد و با دلارهای جمع کرده بیش از یک میلیون اسباب و وسایل برای خانوده خرید و بارکش مهربانش علی اصغر بود که با گشادگی و با رقمی بالاتر از او برایش سینه ریز و سرویس طلا و انگشتری ناب خرید و از هم راضی و شادمان و سبک برگشتند.

جسارت کسب زیارت بود یا توانمندی برگرفته از عملکرد علی اصغر یا شادی آخرین روز دیدن زری ؛ باعث شد روز جمعه ای شال و کلاه کرده و وانت علی اصغر را پر کند از هدایا و بدون حس حسادت و خجلت و ندامت در یک آسودگی خیال راه اتوبان صیاد را پیش گرفت و به سه راه زندان و مرودشت و کوچه وارد شد و با امیدی که همه در خانه باشند زنگ دیر آشنا را بصدا آورد و سیاوش که

کیه ؟....

ببخشین با زری خانم کار داشتم...

اهه لیلی تویی ...بفرما بیا تو ...به به چه خبر...بیا تو...

لیلا سالها با این صدا زیسته بود و از سادگی که در بیان امروزش و تشخیص سریعش به خود لرزید و جسارت ورود را نیافت که باز آمد

هنوز پشت دری....باشه باشه اومدم ...

سیاوش پشت در بود با زری و شری و سایه زنی که فقط یکبار در پارک دیده بودش و حال او را صاحب زندگیش می دید ولی حس بدی نداشت و داخل شد و بوسید و بوسیدند و حتی با اشاره زری ؛ گونه سیاوش را بوسید و دید چه مزه گس گونه ای دارد و فکر کرد این مزه در کجای روحش گم شده و در نهایت دستهای گشاده نوشی او را در بر گرفت و در گوشش این زمزمه آمد که

لیلا خانم صاحب این خونه شمایینو منم به رسم یه دوست قدیمی بپذیرین که از بیجایی به قلمرو شما پا گذاشتمو سعی کردم مردتو دخترتو برات تا اونجا که مقدورم بود حفظ کنمو اگه روزی دسم رسید جبران این بزرگیتو میکنم ...

و او که شیرین نوشی را در برگرفته بود با تشکر و عذر فراوان خواست خود را خانه خدا بداند و تعارفات در گوشی دو زن با مداخله بقیه که

چرا حالا دم در بفرمایین ...بفرمایین...

و او با اشاره ای به وانتی که

لطفن بارارو تو سالن خالی کنین ...

خالی شدن بارها در مقابل چشمان پر تعجب دختران و سیاوش بود که نوشی بساط پذیرایی مفصلی را در آشپزخانه تدارک می دید و میزی چیده شد و دختران زیر گوشی چیزها به هم می گفتند و نوشی که

آقا سیاوش خانوم زوار کربلان ...ازشون پذیرایی کنین...

و لیلا  در بین خوش و بش با زری و شری نگاهی به سیاوش که

پیر شدی جوون ...هی هر دفه پیرتر که میشی؟

ای بابا لیلی خانوم دیگه رسیدیم به اول خط ...

کدوم خط؟..

خط اعزام بهشت زهرا دیگه ..

اه بابا باز نیهیلیست بازیت شروع شد ...مامان این بابام اونوقتا که حسابی مرگجو بود ...بعده رفتنه تو این حالتش صد چندون شده ...

که جمع به خنده ریسه رفتند و کیکها و شیرینیها و نوشیدنیها تعارف شد و اما نگاه کنجکاو همه به بسته های بزرگ و کوچکی که نیمی از سالن را در بر می گرفت که باز زری با شیطنت خود در آمد

مامان اینا جهیزیه اس دیگه ؟....

آره عزیزم جهیزیه توئه ...قربون اون چشای خمارت برم الهی

و پکید

اهه اگه گریه کنی هممون میزنیم به گریه ها...

ولی همه خندیدند و لیلا شروع به معرفی بسته ها کرد

یه جین لباس زیر زنونه ....دو سری کامل کفش و لباس مردونه و زنونه ...یه جین سری کامل لباس و کفش دخترونه... زمسونی و تابسونی.....اینم آخرین مدل ال سی دی...اونم کامپیوتر مجهز به دستگاههای ماهواره ای...اینم یه گیتار برقی سفارش کمپانیای آلمانی ...اونم ....اینم ...همینا بود دیگه ببخشین اگه کم بود ....آهان یادم رفت چار تا انگشترم گرفتم که یکیش عقیق یمنیه برا آقا و سه تای بقیه زنونه اس و حالا همشون یه شکلن که تبعیضی نشده باشه...

نوشی با طمانینه خاص خود ضمن تشکر از لطف بیدریغ لیلا گفت

ولی بایس بتون بگم آقا سیاوش شما ...خیلی...ابلهین...ببخشینا ...آخه آدم زن به این تواناییو به این راحتی از دس میده؟...

خب دیگه ...قرار نبود با آمدن من بحثی چیزی بشه ...من فقط برا ادای دین خدمت رسیدمو بهتره با رفع مزاحمت جمعو بهم نزنم...

مگه میشه خانوم خانوما ناهار باس بمونی...دختر بپر سفارش کباب کوبیده رو بده ...آخه نوشی خانم ...این لیلی خانوم ما کباب کوبیده رو خیلی دوس داره...آره خانمم یا ذائقه تغییر کرده ؟....

نه بابا مزاحم نمیشم...

اصن نمیشه که بشه...

و همه دم گرفتند

باس مامان بمونه ...مامان یاالله... بمون یاالله ....

خانواده خوردند و خندیدند و با رعایت فاصله و بدون بحثی از گذشته و مثل اقوام از راه دور یافته و برگشته با هم شادی کردند و در انتهای روز که به شب می رسید ؛ دختران زدند و رقصیدند و نوشی چه رقص شیوایی کرد که لیلا را هم بلند کرد و او هم در رقصی آماتوری بین عربی و عزاداران وطنی تکانی به خود داد ولی همه برایش دست زدند و او همچنان پیچیده در چادر برخاست و نشست و سر آخر صدای یواش زری در گوشش که  

با علی اصغر چیکار کردی؟

هیچی؟....

ای بابا مام بین دو تا ایدئولوژی چپ و راست بایس هی بی بابا مامانی بکشیم...دلم خوش بود حالا بابا و مامانام دوبل میشن که نشد...

اینا چی ؟

نه بابا اینام عین تو....حالا شایدی شماها به سبک رسوم دینی صیغه ای کرده باشین...اینا اینم نکردن...

ینی هیچوق با هم خلوت نمی کنن..

آخه میدونی که بابا همون واحد چارمه و ما سه تا اینجاییم و البت بعضی وقتا خلوتم میکنن ...منتها تو سکوت بهم زل میزننو هر یه ساعتی این میگه... ای ...یه ساعت دیگه اون میگه... هی....

و با صدای بلند خندیدند و جشن با این حرفها پایان یافت و زن و وانت رفتند تا چندی بگذرد و انگیزه ای قویتر پیش آید و فصل مشترک ایرانیان داخل و خارج رقم خورد و در جهان همه از ایران و آزادگیش گویند و خارج نشینی برای داخل نشینان حقارت و داخل ماندن برای خارج رفته ها بلاهت نباشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 20:19  توسط رضا خرسند  | 

34

فرصت حج برای لیلا و علی اصغر یک عروج معنوی و هم نزدیکی بیشتر برای فهم و درک بیشتر بود و از خدا چیزها خواست که اگر هیچکدام برآورده نشد لااقل صبرو حوصله تحمل سختی را برایش بیاورد ؛ پس از سفر با اینکه دلش پر کشیده بود برای دیدن دخترش ؛ اما نیرویی مرکب از غرور و کمرویی و حسادت وضعیت جدید سیاوش برایش مانعی شد که تنها کادوهای خریداری را پست کند و بعد تماسی با زری که دریافت کرده یا نه و جواب سر بالای او که خیلی ممنون.

اما باز چند گاهی که می گذشت حسی مرکب از محبت مادرانه و کنجکاوی با بهانه ای او را به سمت تلفن می کشاند که

یه خورده پول ریختم به حسابت ...اگه کافی نیس بگو...

نه اونجورا لازمم ندارم ...

وضع خونه چطوره؟

خوبه ...ممنون...

کم و کسری اگه داری زنگ بزنا....خب عزیزم ...

باشه ...

اگه میشد ....یه وقتی نمیتونی بم سر بزنی...

الانه یه کم گرفتار یه کار جدیدم.....فقط یه چیزی ....تو میتونی برام مجوز یه سی دی موزیکو بگیری؟

و او در این مواقع پر در میاورد با غرور و اشتیاق که

البته که میتونم ....برات تا دفتر وزیرم میرم....حالا چی هس؟

هیچی یه موزیک خالیه ....منو شری با هم ظبطش کردیم ...

نمیخای برات یه کاری تو ارشاد بجورم؟....

نه نه... کار دولتی نه ....فقط اگه شد یه دفه ....نه ولش کن...

چی؟... تورو خدا بگو....

میخاسم یه دفتر داشته باشم ....با مجوزو اینا....

باشه میخای نزدیک خودم برات یه جا پیدا کنم؟

نه نه همینجاها تو محل خودمون که هم جمعیتیه و هم نزدیکه ....

باشه چشم ...ظرف مدت کوتاهی بت زنگ میزنم...

اما خانه اشرافی لیلا به کمک علی اصغر و با پرداخت مابه التفاوت به چندین آپارتمان تبدیل شد و مستغلات هم درآمد دیگری بر مداخل او شد ؛ ولی علی اصغر با اتمام عده لیلا مدام گوشه و کنایه میزد تا پس از سالها عسرت و درد دوری عشقی نیم سوخته به او برسد اما این یکی نیز با تانی و امروز فردا کردن از طرف لیلا مواجه میشد ؛ ولی اما یار تنهایی او چه در مواجهه با مشکلات مالی و چه به شکل حضور در غروبهای جمعه و کمک فکرش برای رساندن بیشتر به دختر نیز همو بود و صحبت و بحث هم که

ممکنه طی یه سال آینده انتخابات بحث انگیزی در بگیره و بهتره مام برا یه ستادی خودمونا آماده کنیم...

که چی بشه؟...

که بلاخره دولت اصلاحات دوباره دس تندروها نیفته...

از روزم روشنتره دس اونا میفته....

از کجا میدونی؟...

بیشتر از همه شرایط جهانو از داخلم فشلی و ضعف اصلاح طلبا...در ضمن منم خیلی علاقه ای به کار سیاسی ندارم ....فک کنم همه چیزمو سر این حرفا از دس دادمو بقول معروفم آدم از یه سولاخ دوبار گزیده نمیشه...نه رو من اصن حساب نکن...

ولی حاج خانم ....نسل بعدی...

کدوم نسل؟....هان؟...تو بچت نشدو شانسم آوردی که راحت دخترعموت کندو رفت ....ولی میدونی تو این سالا چی کشیدم ....نسلی نمونده....همش سوخت رفت پی کارش....با اجازتون ما یه نسل قرازه رو تحویل دادیمو نیگا کن ببین این دختره منه و اونم پسر سردار بزرگ جنگه که میره آمریکا و اونجا به باباش فحش میده و بقیه اینام که موندن تو فکر عرقو ورقو تریاکو شیشه و قاچاق آدمو کوفتو زهرمارن...

نه حاج خانم اینا مال اینه که توسعه ما بیشتر تمرکززدایی و مخصوص مناطق عقب افتاده بودو تو شهرای بزرگ که به اندازه کافی فضاهای کاری و اجتماعی و ای کمکیم  رفاه بود نتونسیم فضای باز سیاسیو اجتماعیا جور کنیمو فرهنگ دینی رو طوری موافق وضعیت جوونا تغییرو تفسیر بدیم.... اینم مال نفوذ وحشتناکه حوزه سنتی تو سیاستگذاری کلانه....اما اگه اینبار اصلاحات راه بیفته شاید بتونیم...

بتونیم؟...بتونیم حریف قم شیم؟....ول کن بابا حاجی جون...قم اصن چار تا کلمه طنز تلویزیونا مترادف کفر میدونه....اونوق میاد با حزبو دانسینگو این چیزا کنار بیاد....

کی اینارو گفت؟....

همینه دیگه....پس آزادی چیه ؟....تو فک کردی الان مثلن وضعیت گردشگری کشور میتونه عین آنتالیا یا همین دوبی فکسنی شه؟...

بله که میتونه ...ما از پتانسیلای آثار فرهنگیمون برا جلب توریسم خوب استفاده نکردیم....

نه آقا جون ...اینجوری نیس ...جذب توریسم تو دنیای امروز ینی عیشو نوش...وگرنه هم الانم بناهای تاریخی کشورمون برا چن تا محقق پیرپاتال فراهمه و همینقدم بیشتر مشتری نداره...اونی که پول جذب میکنه سکسو راکو رپه که جوونارو میکشه تا بیان خوب خرج کنن...اینم نمیشه تا قم حاکمه....حالا بگو ببینم کدوم اصلاح طلبی میخاد قمو جم کنه؟....اگه به منه میگم همون تندروها بهترن چونکه آدم با اونا حسابو کتابش معلومه...

باشه ...اینم یه نظره دیگه ...میگم خانومم نمیشه راجب به خودمون یه کم حرف بزنیم؟

پاشوپاشو ...برو خونتون بسه دیگه ....باز شروع نکن...

ببین لیلا جان بلاخره ما تازه هنوز چل چلیمونه ....سنی نداریم که ....شایدم سی سال دیگه موندیمو تا آخر عمرم که نمیشه تنهای تنها باشیم...

شایدم همین فردا مردیم...

خدا نکنه....باشه هر چی شما بگید ...فقط یه کم فک کن...ببین من سوالم اینه که تو با فامیلات قطع رابطه ای ..با همکار و زیر دستو دوستو آشنا و همسایتم حتی رابطه نداری....میگم این وضع برات خیلی مشکل آفرینه...

برا من هیچ مشکلی نیس...توام اگه مشکلی داری تو مدرسه یه چن تایی بیوه هس...میخای واست دستی بالا بزنم ...هان؟...

آخه تنهایی...

دارم حال میکنم ...حال ...میفهمی؟...صب تا غروب تو مدرسه میپلکمو بعض وقتام تا آخر شب میشینمو پرونده هارو مرور میکنمو به وضع دخترای مورد دار با شیوه درستی که یاد گرفتم میپردازمو شبم خسته و کوفته می یام خونه و میخابمو دوباره روز از نو ....جمعه هاو تعطیلاتم امامزاده صالحو قمو شابدلعظیمو گاهیم کوهو اینهمه تفریح تو مملکته که تابسونام شمالو مشدو امسالم برا عمره اسم نوشتمو تازه کربلا و نجفم برام یه آرزوس که شایدم همین روزا برم....ببین... آقا....بالا ....سر ...ن ....می....خام...

حالا کی کربلا میری؟....

آهان این شد ...میای؟...

معلومه که میام...سفر عشقه ...اونم دوبله ....

باشه ...یه توره مناسبو مرفه و تمیزو قشنگ پیدا کن ...باریک الله بینم چجوری از پس این ماموریتت بر میای..

باشه چشم سرکار خانم مدیر....راسی لیلا جان یه دفتر خیلی خوبم برا زری پیدا کردم ...سر سه را زندونه و اگه خاسی اصن میشه خریدش...

راس میگی ...الهی قربونه...هم اسمت برم ....خب حالا چیکار میکنی؟

آدرسشا به دختره بده بره ببینه ...اگه پسند کرد سریع واسش قولنامه میکنم....فکر پول مولشم نکن...

نه بابا پول که هس ...

نه گفتم اگه کم و کسری بود...

مرسی عزیزم ...این یکیو خوب اومدی...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 14:53  توسط رضا خرسند  | 

33

رفتن لیلا که هیجان زیادی برای زری داشت به عدم حضوری انجامید که انگار کابوسهای مادر به سراغ دخترهم آمد ، بی تفاوت به قصه سرسنگینی نوشی  گوش کرد و نکرد و در میان سخنش بی دلیل و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ، سیاوش هم که چندان حال خوشی نداشت شیشه شراب را باز کرد و هر دو با هم خوردند و سیگار دود کردند و اشک و آه ضمیمه اش کردند وفردا و فرداهای آن را در خماری و حسرت به سر بردند و مدام با چیش و آخ یکدیگر را خطاب کردند و گاهی بی حرف در سالن قدم زدند و وقتی خسته شدند یکدیگر را بغل کرده و گریستند و گاهی زری با صدایی بم و غمزده خواند و در نهایت خرده بحثی کردند و بی نتیجه منتظر ماندند تا هفته ای طی شد و احضاریه دادگاه شامل تقاضای طلاق به صندوق پستی افتاد.

این موضوعی شد تا دوباره شیر خفته ستمگر درون زری از خواب برخیزد و او که تا حال و با روح کودکانه خود ماجرا را به این جدیت نمی دید ، گوشی را برداشت و با بغض و فریاد هر چه فحش بلد بود از اینطرف سیم حواله مادر کرد و صدای سکوت او را با الو الو فریاد کرد و شنید

گوشم با شماس....

آره آره گوشم داری؟...فک کردم کری لالی گنگی ...خدایا چرا یه همچی مادر بی عاطفه و پریشون احوالیو بم دادی؟....آخه تو...

مگه خودت نخاسی دختر....خب راهش همینه دیگه.....

لابدم بعدش با اون اصغره الدنگ ازدواج میکنی؟...

اون بخودم مربوطه.....

آره آره بخودت مربوطه....الهی بچتون سگ شه ....الهی مار بزایی....بیا بیا خانوم بالا ....بیا از بابای بدبختم جدا شوو برو دنبال بختت...

حالا انقد ناله نفرینم نکن گربه کوچولوی مامی.... به دعات از آسمون سنگ نمی بارها...

اولن تو مامانم نیسی....بعدشم اگه کسی ازم پرسید مامانت کیه میگم نوشی جونه ....برا دق دلت بایس بگم بابا و نوشی با هم ازدواج کردنو دیشبم مراسمشون بود...خودمم تا صب رقصیدمو برا رفتنتم خوشحالم ....

و هق هق تند و عصبی امانش را برای ادامه برید و گوشی را محکم کوبید ، این بار لیلا شماره را گرفت و زری برداشت

هان چیه ...چی میخای؟...

داری دروغ میگی؟....

دروغم چیه خانوم جون ....بیا خودت ببین ...طبق قانون ما قبل تاریخیتون مردا میتونن چارتا زن بگیرن...

خب مبارکه...

چرا اینجوری حرف میزنی....

و گریست و هق هق و زاری و اشک بود که صورتش را می پوشاند و چشمانش را تار می کرد و با صدایی که  دورگه شده بود در حالیکه صدای گریه مادر را نمی شنوید گفت

میشه پاشی بیای ...دارم دیوونه میشم...

و کمتر از یکساعت بعد مادر زنگ آپارتمان را به صدا در آورد و زری که انگار پشت در ایستاده بود با سرعت در را باز کرد و در آغوش لیلی پرید و در میان آه و ناله در آمد

دروغ گفتم ....دوروغ بود ....بخدا اون زنه نیومد...همش الکی بود....

مادر با آرامش بیشتری دختر را بخود چسباند و از او خواست راه بدهد و بالا آمد و زندگی آشفته ای را دید که آه از نهادش در آورد ؛ سالنی پر از شیشه های خالی و ظرفهای کثیف و لباسهای تک افتاده و پتویی دونفره که معلوم میکرد پدر و دختر را به شکلی نیمه خوابالود در بر گرفته ، او را به تاسفی کشاند و سری تکان داد و با عجله که

خوبه ....بیاید بیاید ...سه نفری اینجارو از این وضع در آریمو شمام آقا سیاوش یه زنگ بزن برا ناهار یه کوبیده ای چیزی بیارنو بعده غذا سه نفری میشینیمو بلاخره به یه نتیجه ای میرسیم ....

و دو نفر به نهیب مادر مطیع شدند و شستند و تمیز کردند و همه چیز را بجایش گذاشتند و بعد از ناهار لیلا با صدایی محکم و به عنوان برگ برنده دیگری اوراق قواله ها و وکالتنامه های بلا عزل را بیرون کشید و رو به زری که

ببین دخترم اینا مال توئه ...در مورد ادامه زندگی با بابات که اصن چونه بردار نیس که منو اون بهتره یه چن وقتیا از هم دور باشیمو در مورد خودتم اگه میخای با بابا باشو اگه نه بیا پیش من ....در ضمنم علی اصغرو این چیزام نباید واست مسئله ای باشه ...اگه توام  بگی باهاش ازدواج کن من یکی که همین بابات برا هف پشتم بس بود ....درمورد نوشی خانومم بازم اگه تو دوس داری من خودم میرمو باهاش حرف میزنمو ازش میخام بیاد با بابات زندگی کنه ...هر چند مطمئمنم اونم عین منه ....هر دومون دو روی یه سکه ایم ...اگه تشکیلات اونا پیروز این انقلاب شده بود یه کاری بدتر از ما میکردن...حالام که زندگیشو از دس داده و عین الانه من شده ازلحاظ پذیرش یه مرد مث منه...به عبارتی من بعد عملی نظریات اونم...فرقی نداره اونو من یکی هسیم...اما بابات یه قهرمان احساساتیه که فقط بلده با هر تشکیلاتی مبارزه کنه ....ببین تو اینهمه سال تونسه راس و درس یه کاریو به انجام برسونه....

آره تونسه...منا بزرگ کرده ...این ینی توانایی بزرگ اون....اتفاقن تفاوته توو اون اینه که اون به اندازه گلیمش فک میکنه اما تو هی میخای بالا بپری...مثلن همینکه میخای با اون مرتیکه عروسی کنی یکیشه...

که سیاوش در آمد

زری جون مگه مامانت دل نداره؟ ...مگه آدم نیس؟ ....اتفاقن بنظرمنم مامانت حرفش درسه ...حالا منو نوشی نه ...ولی مامانتو اصغره خیلی با هم جورن...بذا مامانت همونجوری که اونروز به بدی دکش کردی امروز به رضا و رغبت بره دنبال زندگیش ....این خونه هارم که به نامت کرده ....تازشم شاید اینا موقت باشه ...شایدم دوباره یه روزی با یه فضایه بهتری دور هم جم شدیم ...ولی الانه فک نکنم دوباره سولوکمون شه دختر...

نه نگو...نگو...آخه من چیکار کنم؟....... خدایا کمکم کن...یه جوری تورو دوس دارم...... نمیتونم ازت دل بکنم .....ازمامانمم یه جوریا خوشم میاد که همش میخام اذیتش کنم ....شما دو تا تونم که منگولینو منا درک نمیکنین..

ولی این راهی که تو میگی شدنی نیس...آخه نمیشه که منو نوشی و باباتو شری و بقال سرکوچه و همه باهم زندگی کنیمو توام هی به هر کی خاسی گیر بدیو یکیا برا نوازش بخایو یکیم برا اذیت کردن ...دخترم اینا که بچه بازی نیس ...حسابه یه زندگیه ....

خیلی خب برو برو ...سرسام گرفتم ...برو ولم کنین...فقط اگه یه روز جور شد دوباره بیا... خب؟....

خب عزیزم ....توام باهام تماس بگیر و اگه ام بابات خاس کاری براش بکن ...راسم میگه شاید یه روز مام بزرگ شدیم ..... راسشو بخای مام الانه بچه ایم ...دیگه چیکار کنیم پس تو خانممون باشو بزرگی کنو مادرو بابارم درک کن....باشه؟

باشه ...فقط اگه خاسی ازدواج کنی بم نگو...خب؟

چشم اصن من ....چی بگم .....شمام آقا سیاوش طبق تاریخ احضاریه تشریف بیارین و کارو تموم کنیمو مواظب خودتو این خانم بزرگه ما باش...خب؟

چشم خانم ....

و دادگاه رفتند و یکروزه کار تمام شد و قرارشان بر دیدار تا قیامت شد.    

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:56  توسط رضا خرسند  | 

32

آخر شب یک روز تعطیل نیسان پاترول جلوی دبیرستان غیرانتفاعی دخترانه در یکی از کوچه های خلوت قیطریه ایستاد و لیلا زنگ سرایداری را بصدا در آورد و در مقابل نگاههای سرایدار و زنش ماشین را در گوشه ای از حیاط بزرگ پارک کرد و با چمدان به سوئیت کوچک آن دو برای اولین بار پا گذاشت و گفت

چن شبی مهمونتونم...

خاهش خانوم مدیر ...کلبه ما فقرا رو منور فرمودینا.... بفرماین ....بفرماین ....چیزی شده؟ .... هر امری بفرماید....زن برا خانوم چایی و شوم بیار...یاالله...زود....

نمیخاد آقا انور...انقد تارف نکن...من فقط خابم میادو یه گوشه ام میفتمو فردام میرم....

و زمزمه های مرد و زن جوان را شنید که

با خونوادش دعواش شده؟ ....

بما چه؟....هیچی نگو....این خیلی مقرراتیه....

برای اولین بار می دید زیر دستانش در چه فقر رذیلانه ای اما با آرامش زندگی می کنند و از خودش شرمش گرفت ولی احترام بی شائبه آنان دغدغه های پدید آمده اش را کاهش داد و خیلی زود با خوردن قرصی به مرور نقشه ها برای آینده تاریکش افتاد و در میان این و آن شدن ؛ خواب ربودش....

با خوابی ترسناک که انگار در بیابانی گمشده و مرد و زنی جوان با شمشیرهایی آخته دنبالش می کنند و بفریاد که

این آخرین بازمونده لشگر تشنه هاس...نباس به آبادی برسه وگرنه قصه رو برا بنی اسد میگه...

و در ادامه پرده خوانی را کنار خرابه سینما دروازه طلایی دید که می خواند

آی کوفیا...آی کوفیا...وایسین تا سپاه مختار بیاد....

و در صحنه ای دیگر دید مردی سیاهپوش با زره و کلاهخود در میدان زندان ؛ دیگهایی بار گذاشته و روغن داغ از دیگها غل غل می کند و یکی یکی اهالی تهران را ترو خشک به دیگها پرتاب می کند و وقتی به او رسید که سر و صورتش زخمی است ؛ دخترش در گوشش خواند

اینم الکی خودشا تو لشگر تشنه ها جا زده بود ...اینم رانت خوره....

و پیرمردی زیارت عاشورا میخواند

لعنت بر اولین و دومین و سومین و چهارمین و پنجمین که یزید باشه ....

و از مادرش پرسید

اولی و دومی کیان؟...

و پیرزنی که

عمر و عثمون و معاویه....

معاویه؟...

آره ....تو دختر معاویه ای؟؟؟....

نه من خاسم مث علی باشم ....

علی؟؟؟!!!....

قهقهه مردان شمشیر بدست که از میانشان ؛ سیاوش در آمد و رو به دخترش

ای زهرای اطهر ....آیا علی اینگونه بود؟...

نه پدر ، علی پن سالی حکومت کرد تا الگویی از قسطو عدلو نشون بده....اینا اصحاب معاویه ان ...معاویه میخاس خودشو پسرشو نوه هاش تا 90 سال حکومت کنن که کردن...علی حکومتو عین عطسه یه بز میدید...این معاویه بود که حکومتو برا تنعمش میخاس....

دستش را کشیدند ؛ قطرات روغن داغ با شتاب از دیگ بیرون می جهید و لکه ای بر صورتش خورد و مثل جذامیان بزرگ و بزرگتر شد تا چهره اش به استخوانی تبدیل شد و از میان حفره ها دید شوهرو دخترش به شکل راک اندرو دورش میرقصند و هی هی کنان جامهای شراب سر می کشند و باز تکرار و تکرار کابوسها تا نیمه شب که با جیغی از خواب پرید و سرایدار سراسیمه برایش آب آورد و

خانم مدیر....میخاین اورژانسو خبر کنم؟...

نه هیچی نیس....البت به ما ربطیم ندارها ولی هر کاری باشه در خدمتیم...

نه قربونت برم ....برو بگیر بخواب ....

و دید دو چشم درخشان در گوشه ای از اتاق او را می پاید ؛ این اولین بار بود که با آدمهای غریبه و پس از سالها در یک اتاق و بر روی پتو و متکا و روی زمین می خوابید و به خود لرزید که این همه سال کجا بودم

من گم شدم...

کجا قربان؟.....

تو دیار غربت....

زن پاشو ...خانم مدیر حالشون خوب نیس....یه آب طلایی...جوشونده ای ....چیزی بیار....

و زن در لباس زیر بر خاست و به آشپزخانه دوید و انگشترش را در لیوان آب انداخت و تکان داد و این خاطره کودکی را بیاد آورد که وقتی در کوچه های میدان ثریا از قرائت قرآن بر می گشت گیر سگها افتاد و جیغ زد و زن همسایه ای آب طلا به او خوراند و تذکرش که

دخترجون این وقت شب هیئت نرو ...این کوچه خیابونا پره سگه ....تازه سگای آدم نمام داریم...

ترس ترس....خدایا عمری با ترس سر کردمو همه این ترسا روهم جم شد تا خودم رئیس شدمو همه عقده ها را با ترسوندن دیگرون قاطی کردم... حالا که ترس همه جا رو گرفته ...بایس از خونه خودمم فرار کنم ...اگه بقول دخترم یه معلم ساده مونده بودم ....حالام شاید منتظر بودم یکی دره خونه رو بزنه و دختره رو خوشبخت کنه....خوشبخت؟....مگه من خوشبخت شدم؟....اگه اینهمه خون همه جا رو نگرفته بود شایدم من یکی از اون خوشبختای معمولی بودم ....چرا پامو از گلیمم درازتر کردم؟....اگه مونده بودم مث اینا راحت خوابیده بودم....

دوباره خواب به مغزش چنگ زد ولی کابوسها هم جان گرفتند و این بار دید میدان ثریا آتش روشن کرده اند و خودش در مقام زنی روحانی ایستاده و می گوید

این حروم لقمه ها رو بسوزونین...

ولی حاج خانوم این دختر باکره س ...میگم بدیم دس این شلاق زنه تا راسو راحت بهشت نره و مام صب برا پدر مادرش شاخه نبات میفرستیم...

وقتی دخترک از دار پایین آمد ، چهره ای زرد شده را دید که با صدایی نحیف می گفت

مامان دیدی بت گفتم من هنوز باکره ام ....تو که نبودی بابام یه روز لباسمو کنار زدو پشتشا بم کردو ازم خاس انگشتما اون تو فرو کنمو گفت به مانع برخوردو گفتم آره و گفت همین ینی بکارت ...نگهشدار ...تو این سرزمین ناموسزده اگه از دسش بدی هیچ جا جات نیس....منم تا حالا حفظش کردم تا خودت میخای منا به این غول بیابونی تحویل بدی....

و دوباره با عرق بر پیشانی از خواب جست و این بار صدایی در نیاورد و تنها صدای خس خس دو جوان گره خورده درهم  را دید که لبخند خوشبختی بر لبانش ماسیده و از همه چیز این دنیای کوچک لذت می بردند و یادش به زفاف خودش رفت

بیا بینم خانومی...

نه ....کراهت داره...

چی کراهت داره؟...منو تو که زنو شوهریم...

نباس بهم نیگا کنیم...من پشتما بت میکنمو توام یواش یواش یه کاریش بکن ...

پس اول لب...

لب چیه؟...

بابا تو که هیچیو نمیدونی...

آخه تا حالا...

میدونم نجیبی...

پس از عقب...

ینی تو پشتت...

نه نه اون حرومه...

و شب اول و دوم و سوم را با این حرفها ؛ شوهر را جان به سر کرده و یک شب بلاخره او را واداشت مثل وحشی ها از پشت به خون بنشاندش و او ملافه خونین را وسط پای خود جا داده و دعا و دعا و دعا خوانده و چند شبی جدا از مردش خوابیده و فقط روز زایمان برای اولین بار لذت لب دادن را چشیده و حالا می فهمید چه کاشته و چه درو می کند و اینها بود تا موذنی از دور دست خواند

الله اکبر الله اکبر....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 9:51  توسط رضا خرسند  | 

31

ده متری ارامنه ؛ خیابان خاطرات سالهای کودکی و نوجوانی و میانسالی اش بود ؛ مسیری که از آن عبور میکرد و به مغازه پدر می رفت و همیشه این خیابان برایش رمزی از وجود قومی با زبان دیگر و اما با محبتی ویژه را در خود جای داده ؛ چرا که سالها بود که عرق کشان و فروشندگان آنرا در این خیابان و از میان این قوم می شناخت و از همه بیشتر کوچه آندریاس ؛ که برایش شناخته ترین بود و زود یافت و پلاک همان موسیویی که از آن خرید می کرد و چه خانه زهوار دررفته ای ؛ زنگ را که زد صدای موسیو را شنید و خوشحال از ورود بی مشکل و با توجیه در آمد

بارس موسیو شوشیک ...کیفت لاوس؟

به به آقا سیاوش خودمون....بیا بیا برات دارم ...خوبشم دارم..

داخل که رفت زیرزمینی که شرابخانه پیرمرد بود و حال بوی زندگی میداد را نگریست تا موسیو با شیشه ای سراغش آمد و

یه خورده گرررون شده....

ما که چونه زن نیسیم موسیو جون ...بچه هات چطورن؟

همه آمرررریکان....

مستاجر آوردین؟

آرررره بابا یه بنده خدائیه که پول اجاررررم نمیده عوضش....

ببین این خانومه و دخترش با ما یه نسبیتی داره...

رررراس میگی؟

آره بابا ...

پس چرررررا زودترررر نگفتی؟

آخه تازه پیداشون کردم ....ینی نمی دونسم اینجا اومدن....

ای بابا اینا تورررررو داشتنو اونوق اینجا ....آخه ....چی بگم.....

و از موسیو کند و از پله ها پایین رفت و یا الله یا الله گویان راه گرفت و در زد ؛ نوشی خود در را باز کرد و سرش را به تاسف تکانی داد و چشمان ترش را به زمین دوخت

یه رفیق قدیمیو را میدین.....رفیق نوشی؟

بفرما خاهش میکنم ...فقط این موسیو شرط کرده ...

نه بابا رفیقمه ....از حالام بیمه شدی .....بد آدمی نیس...فقط یه خورده ناخون خشکه....

یه خورده؟

و شری از گوشه سر مادر سرک کشید و در آمد

مامی ....بابای زریه ....تارفشون کن....

بفرما ....بفرما...خاهش دارم....

اتاقی کوچک و در حد یک دخمه ؛ با پنجره هایی روزنامه چسبیده به شیشه و پنکه ای کهنه که در هر چرخش صدایی مثل "خه" از خود در می آورد ؛ فرشی تقریبن پاره و کمدی شکسته و چند صندلی و یک میز نهارخوری و گوشه اتاق که مثلن آشپزخانه بود ؛ اجاقی رومیزی و دستشوی غبار گرفته و دیوارهایی ترک خورده و دود گرفته و از همه بدتر بوی تند ترشی که تنفس را مشکل میکرد ؛ همه موجودیت نوشی بود.

او شیرینی و گل را به نوشی تعارف کرد و با قابلی ندارد ، بسته نسبتن بزرگ کادوپیچ را به شری که

هدیه خواهرته...ینی خودش گفت بت بگم خواهرت....

خواهرمه دیگه....حالا چیه ؟

سورپریزه ....بازش کن...

و شری با عجله باز کرد و

مامان ارگه یاماهاس...همون که ....

خب مبارکه عزیزم ....شما خوبین آقا سیاوش....

رفیق سیاوش....

این کلمه رو سالاس فراموش کردم ....دیگه نگین....

چشم چشم ....حالتون چطوره؟

ای به مرحمت شما ....روزگارو میگذرونیم...

این دو تا ورپریده .....ینی ورپریده من انقد تو گوشم خوند تا دیدم....

که در این حین شری صندلی ارج کهنه ای را زیر پایه های لرزان ارگ باز کرد و آهنگی از ریچارد کلایدرمن را نواخت و زن و مرد در سکوت و مشتاق به اوج و فرود موزیک ؛ به چهره گل افتاده و پر از عشق شری نگریستند که با چه تبحری دکمه ها را جابجا می کرد و آهنگ در آرامش اتاق ، فضایی عاشقانه را آورد و این همان آهنگی بود که وقتی زیر پل حافظ در کافه ای با هوشی بارها و بارها شنیده تا حتی یکبار هوشی از صاحب کافه تکرارش را خواسته بود.

و آنها کنار هم و بدون سخن به یاد آن ایام رفتند ؛ اما هر چه به خود فشار می آوردند فکری جز سختی مبارزه و غرور و هجوم و حذف و گرفتن و بردن و دریدن ، چیزی به یادشان نیامد اما نگاههای در هم  رونده آنها همان چیزی بود که آن روزها تجربه می کردند و امروز نیرویی باعث می شد که به یکدیگر خیره نشوند و یکمرتبه در تکرار و تکرار آهنگها نوشی از جا پرید که

ای وای چایی....پذیرایی....ببخشید یه خورده ما....

و زن به آشپزخانه پرید و کتری و قوری و بوی تند گاز و این پا و آن پا کردن تا توانست چند میوه نیمه پلاسیده را از یخچال استخراج کند و بر ظرفی چید و با پیش دستی و سه چای و قندانی خاک گرفته بر میز برگشت

ببخشین ....اینجا هم محل زندگیه و هم کار...چیکار کنیم دیگه تازه واردیمو هنوز حالا حالاها باس بکوبیم تا بتونیم یه روزنه ای برا بهتر شدن ....چمیدونم ...زندگی پیدا کنیم....این بچه ام دانشجوس و هزینه این دانشگاه آزاد همیشه انقد گرون بوده؟

آره ...مهم نیس ...راحت باشین ....درس میشه نوشی خانم....

با لب زدن به استکان چای ؛ ترشی تند سرکه پخش در هوا در چای حل شده و گلویش را سوزاند و چهره اش را درهم  برد که

بد مزه اس؟

نه بابا بد مزه چیه ؟....فقط این سرکه ها....

آره دیگه حتمن زری جون گفته که کارم ترشی گیریه ...این یارو ارمنیم شرطش برا جا دادن ما همین بود که سرکه رو میتونیم استفاده کنیم فقط بخشیش که شراب میشه مال اونه و اینم اجارشه...

آهان پس ینی اجاره خونه نمیگیره ....

بیشتر براش میصرفه ....

اوهوم....خب این ارمنیا تو حسابو کتاب خیلی دقیقن...

حالا چن وقتیه اینجایین؟...

یه شیش ماهی میشه ....

خونوادتون اینا چی شدن؟...

یا مردنو یا رفتنو یا ما نخاسیم بریم پیششون ....

آره دیگه همینجوریه ....مام دس کمی از شماها نداریم منتهی یه جور دیگه....

همه رو زری گفته ....این دخترت چه زیته....

چیه؟

راسو درسه....مث خودته ...همه چیو تو همون جلسه اولو با هیجان تمام میگه و هیچیو نمیپوشونه و اگه ام ازش چیزیو بپوشونی اعتراضی نداره ....کلن خیلی خوشمزس...

پس تا حالا چن باری با هم اختلاط کردین...

آره بابا ....چن روزیم اومد بازارو کمکم کرد و همشم سعی داشت مشتریارو جلب کنه و چه تبلیغاتچی ماهریه و زنای آشنا و غریبه رو به بساطم میکشوندو داستانای راسو دروغو با غمزه و غمیشو حرکات تند اندام براشون میگفتو...

خب بد نیس که بیاد پیشت...

نه بابا ...اون دختر با استعدادیه ....موزیسین و خواننده ام هس ....یه چن باری ام اینجا برامون برنامه اجرا کرد..اما ازش خاسم دیگه تره بار نیاد ...آخه میدونی اینجا محله قدیمشه و بعضی وقتا یه چیزایی پیش میومد که ....

چن دفه اومد....

یه دو سه دفه ای شد...

لابدم همه چیزه زندگیمونا تعریف کرد ...

همه چیو ....حتی تعداد نخودای آشتونم شمرد و برام از کوچیکی و بزرگیشون گفتو حتی ازم با خاهشو التماسو یه بارم با گریه خاس بذارم تو بیای اینجا...منم که اولش ترسم بیشتر از این درو همسایه بود تحت تاثیرش پذیرفتم....

دیگه چی گف....

از مادرشو تو و منو چیزایی که براش گفته بودیو سر آخر که روش زیادتر شد خاسگاریم ازم کرد ...وای که چقد شیرینه....

ببخشین اگه ناراحتتون کرده....

نه بابا ...گفتم که درس تصویر تورو توش میدیدم که البت با یه زیبایی خاص لبو دهنو چشما که فک کنم به مادرش رفته....

در حین سخن گفتن زن ؛ مرد دستان ورآمده و صورت پف کرده و موهایی که قسمت اعظمش سفید شده و هیکل افتاده و پاهایی که علیرغم لختی دارای چاکهایی عمیق و زخم هایی ناسور بود را یکی یکی رج کرد و مدام با نفسی عمیق و بیشتر تاسف سر تکان داد و سر آخر گفت

البته زری گفته تو خونه شما سیگار نکشم....

خودش که می کشید ....فقط بش میگفتم با این سنو سال حیفه ریه شو میسوزونه ...اونم گوش میداد و با چشم چشم مامانی یه وقتا نمی کشید ولی  دوباره انگار یادش میرفت.....

سیگاری آتش زد و می خواست یک جوری شروع کند اما هیبت مسئول تشکیلات هنوز در اعماق ذهنش حضور داشت و بیدادی در درونش می کرد ؛ ضمن اینکه حرفی نمانده بود که سخن را به عنوان آغاز در دست گیرد پس در سکوت سیگارش را کشید و مدام چای خورد و شیرینی مزه کرد و چند شوخی جدی و خنده دار با شری کرد و حتی به رسم چاپلوسی به آثار مثبت سرکه بر جسم و روح و روان پرداخت و وقتی به ساعت دقت کرد ؛ دید شب به نیمه رسیده و خمیازه های نوشی نیز او را به خود آورد که اینها زنان کارو تلاشند و ماندن و فراغت همه چیزشان نبوده و حتمن صبح زود باید برخیزد و ماندن و مجمجه ؛ خستگیشان را مضاعف میکند پس از جا برخاست و گفت

خب بهتره دیگه زحمتو کم کنم....منتهی یه قول میخاسم بگیرمو اونم دعوت شام تو خونمونه....اگه مشکلی نباشه...

خانمتون چی؟...ایشون تو جریان هسن ....اونوقتم بهتر نیس یه بار با ایشون بیاینو بعد کم کم با واسطه ایشون

خاله خاله بازی کنیم...

و او که با حس غریبی مطمئن بود که امشب زری کار لیلا را ساخته گفت

مگه زری نگفته ....

چرا یه چیزایی گفت ....

بیشتر از یه چیزا گفته ...نه ؟

خب آره ....

اون دیگه با ما نیس...از اولشم نبود ....بقول فرهاد

تو هم با ما نبودی

ای یار

ای آوار

ای سیل مصیبتها

بقیه اشم یادم رفته ...بلاخره رفتو ما موندیمو خودمونیمو زری ام که دیدین ...اگه دعوتا قبول نکنین پا میشه میاد مشتریای بازارتو فراری میده....بقول اونوقتای شما یه کم رفتارش انعکاسیه....

آره ...هه هه هه ....انعکاسی...

والله ....باشه ...چشم ....الانه که نمیتونم بتون قول بدم چون کار من روزو شب نداره ولی مطمئنم زری پیگیری میکنه و منم از طریق اون با شما....چشم ....سعی خودمو میکنم....

و وقتی خواست دم درب از دختر و مادر جدا شود ؛ آستین دست نوشی را کمی کشید و دخترک با هوش ؛ خود را در اتاق گم و گور کرد و این بار با بغض گفت

ایندفه....مث اون دفه نشه ها ....

چی؟؟

هیچی نوشی جون ....خودت میدونی چی کشیدیم ....خودت میدونی چجوری خودزنی ...نه خودکشی کردیم ...خاهش میکنم به حق یاسو لاله های پارک ...بحق اجرام سماوی شعر خیام....بحق پرچما و سوگندا ....بحق سرود ای ایران...بحق بیژن و منیژه ....بحق همه چیزایی که به این روزا کشوندمون ....این بار مث اون دفه نشه ....

و اینها را با سر به زیر افکنده می گفت و وقتی سر بالا کرد پهنه صورت نوشی را پر اشک دید و دست رفیقانه او را در دستش که می فشرد کلمه رایج جلسات را گفت

به امید دیدار رفیق....

خداحافظ رفیق

 

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 15:28  توسط رضا خرسند  | 

30

با طلوع تاریکی ؛ زری زیباترین کت و شلوار و پیراهن و کفش پدر را ردیف کرد و مثل مادری که پسرش را داماد می کند ؛ عطر آگینش کرد و گفت

برو...برو پیششون.... دسته گلو شیرینیم یادت نره...از لیلییوم بخر...شیرینیاش تازس...خونشونم کوچه آندریاسه...اینم پلاکش...برو و باش حرف بزنو نترسم...نمیخوردت...راتم میده...بشین مث یه پسر خوبو تمیزو باکلاس از خاطرات شروع کنو به تلخیاشم نرو و از جدایی زنت بگو و از دوستی منو دخترشو دیگه...دیگه ام خیلی حرف نزن...فقط ببین چی میگه ...چی میخاد...خوب گوش بده...چرتو پرتو سوتیم نده و جلوشم سیگار نکش...خونشون خفس...اذیت میشنو این ارگم از طرف من به شری هدیه کنو دیگه خرابم نکنیا...خب...

خب بابا انقد لی لی به لالام نذار....

خراب نکنیا ببین چن باره دارم میگم...فک کن برا من میری...همیشه گفته بودی برام میمیری...حالام برو برام خودزنی کن...دیگه سفارش نکنما آقا پسر...منم اینجا مامانه رو میسازمو ازش میخام بره دنبال بختش...چیکارتون کنم دیگه دنیا بر عکس شده...

آخرالزمونه....

آره دیگه آخرزمون شده...یادته اون فیلم اینک آخرالزمانو با چه بدبختی بلیط جشنوارشا گیر آوردیو چقد بهم حال داد...حالام اومده تو خونمون...

تو ام نباس با مامانت بد رفتاریو تندی کنی ...بپا خراب نشه...

خیلی خب حالا حرفای خودما رنگ نزن تحویلم بده...برو بینم چیکار میکنیو منم بایس اون فرشته سیاهپوشو از اتاقش بیرون بکشم.... راسی قرمه ات جا افتاده....

آره...

خیلی خب قرمه که بش بدم ....یه خورده که جون گرفت باهاش حرف میزنم...دعام کن دیوونه بازی در نیاره...

باشه مواظب خودت باش....

بساط شام را چون کدبانویی مجرب چید و کوکا و سالاد و ماست موسیر و زیتون پرورده و ترشی را هم با تزئینی ویژه کنار هم قرار داد و آهسته در زد و گفت

اجازه هس حاج خانوم؟....

بفرما....

مادر در تخت مچاله شده خوابیده و بوی بدن و عرقش هوای اتاق را انباشته و او در حالیکه با ریاکاری دست وپای مادر را می مالید گفت

بوی قرمه سبزیه ها ....

خیلی ممنون ...اشتها ندارم ...

بابا قهر نکن مامانی...

همون لیلا صدام کن...

باشه لیلی خانوم ...بیا حداقل یه بارم که شده دس پخته دخترتو بخورو کمی باهام اختلاط کن....

اون کجا رف؟....

رف پیش دوستاش ...خونوادش...چمیدونم رف یه قدمی بزنه ...ازش خاسم خونه رو یه امشبی برا منو تو بذاره....

تا تو قشنگ شرایطو برام بگی دیگه ....نه ؟

ای کمی تا قسمتی....حالا پاشو ....پاشو خاهش میکنم ...تو که همیشه ...نمیدونم بعض وقتا...ای یه موقعها...

به حرفام گوش میدادی...پاشو دیگه ....پاشو پاشو پاشو....

و او با تانی از جا برخاست و با نگاه به صورت آرایش شده دخترش و استشمام عطر تندش که پره های بینی را تحریک میکرد ؛ از حادثه ای که در پیش بود به خود لرزید و

اگه سردته یه روپوش بت بدم تنت کنی؟....

نه خیلی ممنون....

پس پاشو... بیا ببین چه کردم....

آمد و در بشقاب چینی اصلی که در یکی از استانها هدیه گرفته بود و او برای اولین بار تجربه اش میکرد ؛ برنجش کشیده شد و در لیوانهایی که از کنفرانس دیگری دریافت کرده کوکایش ریخته شد و با توجه به انواع وسایلی که همه بوی فعالیتهایش را میداد ؛ اولین لقمه را به زور پایین داد ولی طعم ماندگار سبزی تازه و گوشت و لوبیای نرم شده ؛ جایی در ذائقه اش را تحریک کرد که  یک مرتبه معده اش فرمانی به مغز داد؛

از صبح تا حال چیزی نخورده و خورد و خورد ؛ دو بشقابی از غذای لذیذ را با مخلفاتش بلعید و جان گرفت و انگار دستان بی رمقش داغ شد و سرش از چربی تازه به دوران افتاد و چشمانش برقی زد و تا آخرین لقمه که فرو رفت دخترش به طرفه العینی میز را جمع و جور کرد و ظرفها را در ماشین ظرفشویی که نمی دانست کی در آشپزخانه جای گرفته انداخت و چای و قهوه و دسر بستنی را بر عسلی قرار داد و از مادر خواست بر بهترین بخش مبل لم داده و دسر صرف کند که

ظرفا رو از ماشین در نمیاری؟....

نه یه ساعتی بعد خودش خشکش میکنه و اونوق میشه درش آورد ...حالا نگران اینا نباش ...فقط بخور...

بابا دارم میترکم...

دسر که خوبه ....به هضم غذا کمک میکنه ...سیگارم هس ....میکشی؟

اوهوم....

بیا همون کنتای بی وای....

در بین دود سیگار ؛ چشمان مادر و دختر به هم تلاقی کرد که پرسید

خب؟....

خب خوبی؟....

آره ....بی چونه و تارفو دری وری برو سر اصل مطلب....کلیات نقشه تونا بگو و از الانم بدون که پیش پیش همه چیا پذیرفتم...

نه بذا....

نه یه چیز دیگه هس ...این قواله های طبقه دوم و سومه که فردا وکالت بلا عزلشو بت میدمو این دو واحدم مال تو میشه ....دیگه فک کنم حتی اگه دشمنتونم بودم دینی به گردنم نمونده...

آخه مامی جون....احتیاجی نبود...

چرا بود....طلبکارینو اینم طلبتون ....حالا با خیال راحت من دیگه هیچی ازین خونه رو ندارم....قشنگ اجاره بدهو خرج قرو فرتا در بیارو البت اینکاریه که قبلنم میکردی....حالا بگو....منتها شرایطو یه جوری سخت نکن که زیرش بزام....چون همین یه شکمی که تورو برام آورد برا هف پشتم بس بود...بگو دیگه ...بگو تا فحشت ندادم...

باشه ...فحشم بده ....بابام میخاد...ینی خودش میخاسو منم براش...

دلالی کردی...دلال محبتش با اون زنیکه کمونیس شدی تا با دخترش همجنس بازی کنی دیگه...حالام فهمیدم ....اونجا فرسادیش برا خاسگاری...

باشه هر چی میخای بگو....تو که یه عمره استراق سمعیو همه اینارم ازین راهها بدس آوردی...ولی عیب نداره بگو...هر چی فحش بلدی بده....

ای بی چشمو رویه وقیح ....براتون چی کم گذاشتم...

محبت خانوم جون...محبت ....ما بجای اینهمه پولو سرمایه و ثروتو رفاه الکی و مفت به محبتت محتاج بودیم...هم منو هم اون بدبخت فلکزده...کجا بودی ببینی شبا این بیچاره بود که از خابای وحشتناک...ولش کن ...تو یه کلوم با...رشوه....خر....نمیشوم...اگه اون مرداو زنای تاریک نشین همکارت با این چیزا روزگار گذروندنو میگذرونن ...من اینطوری نیسم ...نونه خالی میخاسمو یه مامان مهربون ...اما تو سالاس اینا ازم دور کردی...الهی بگم اون کوفتیایی که تورو به این روزا کشوندن سرطان بگیرن که دارن میگیرنو بزودی زود همه این غده های چرکی میترکه و با خون میزنه بیرونو اونام بساطشونا جم میکننو مث خیلیای دیگه که تو این سه هزار سال مملکتو غارت کردنو بردنو آخرش یه مش خاک نصیبشون شد گورشونا گم میکنن...بسه یا بازم بگم؟....

نه ...بگو ...منتها حرفه آخرو بگو....

برو!!!....آره برو....متاسفم که اینا میگم....ولی تو از جنس ما نیسی ...خودتم میدونی که نیسی...برو پیش همون علی اصغر خانت...

اون به تو مربوط نیس چش دریده...

آره راس میگی... بمن ....اصنم مربوط نیس ولی واقعیته مامان جان....

لیلا....

خب لیلا خانوم ....حاج خانوم ....خانوم مدیره یا هر چیز دیگه ای که دوس داری....دنیا عوض شده ....راسی فیلم شیر سنگیو دیدی؟

چی چی رو؟....

هیچی یه فیلمی بود بنام شیر سنگی ....یه بار تلویزیون نشونش دادو منم عاشقش شدمو بابام زمینو به آسمون دوخت تا برام پیداش کردو صد بارم دیدمشو این صحنه اش خوب یادمه که نصیریان میگه ...دو تا تقه بزنین زمونه عوض شده....

من که اصن نمیفهمم چی میگی؟...

حقم داری تو این مملکت زندگی نکردی ....ینی بین مردم این مملکت نبودی ...اون بالام هی تصمیم گرفتین تا همه رو عین خودتون کنین ولی بر عکس شد ...مردم یه چیز دیگه شدن....

اگه میخای بحثه سیاسی کنی باس بدونی ما بانیان جنبش اصلاحاتیمو خاسیم...

چقدم خوب همه چیو اصلاح کردین....

بی ادب دارم حرف بزن ...

بفرما قربان....

ما میخاسیم با اقتدارگرایی مبارزه کنیم ....میخاسیم به خاسته های جوونا جامه عمل بپوشونیم...میخاسیم نهادای مدنیو راه بندازیمو بهشون میدون بدیم...اما اقتدارگراها زور داشتنو ما نداشتیم ...از اونطرفم منطقه به آتیش طالبانو صدامو القاعدهو حالام آمریکائیا گرفتاره و بنابراین هر چی رشته بودیم پنبه شد و گرنه اگه میذاشتن کارمون درس پیش بره حالام اینجا نبودیم....میدونی تو سازمان ملل تنها پیشنهاده رئیس جمهور ایران که گفتگوی تمدنا بود از طرف اسرائیلم رای آوردو قرارم بود که تو جهان گفتگو بشه و همه چی تو داخله کشور

اصلاح شه و بیکاریو نادونیو بدبختی تموم ... 

دختر که اینک پنجمین سیگارش را می گیراند از لای دود در آمد

اما این گفتگویی که میگی ....تو خونه های خودتون تونسین پیش ببرین؟....نه ...میدونی چرا ...چون نبودینو نمیخاسینو اصه مال این حرفا نبودین...اینام که میگی همش یه مش شعاره که از روز اول تو گوش مردم خوندینو بازم میگینو حالام من مرده و تو زنده...برا بار دومم همون بصطلاح اقتدارگراها میانو روزگارو از اینی که هس سیاه تر میکننو شمام هیچ کاری جز تماشا کردنو حرف زدنو شعار دادن ندارین ....ینی کاری نمیکنین...بابا بس کن... این حرفا برا جلسات مردا و زنای ریشو و قاچقور پوش معنی داره.....برا خونه که اینا زندگی نمیشه...

برا شماها که خوب شد...

نمیخاسیم ...حالا باز دوباره دور میزنیمو برمیگردیم سر جای اولمون....فقط جوابمو بده ....

باشه ....اگه مانعت منم ....میرم ....گفتم که ارثو میراثتم میدم ....فقط یادت باشه ندی دس اون بابای الواطتو اون زنیکه کمونیسته که همشا دود کننو اونوقت پاتوقت بشه گوشه خیابون....

و یکمرتبه زری بد دهن که تا حال مدام خودش را به زعم خود نگه داشته بود داد زد:

راجب به بابای پاک طینتم اینجوری نگو ...زنیکه مرد باز فاسده اس ام اسی...

چی؟؟؟؟؟!!!!.....

آره همتون فاسدین....فساد تا مغز استخوناتون نفوذ کرده...همه این داستانای دری وری که میگی برا مال دنیا بوده و خوردن پول مفت نفت ....چرا اون همکارای سابقتو ندیدی که قوز در آوردنو با لباسای پاره پوره میرن معلمیو هیچی ندارنو مث گداها دنبال تدریس خصوصینو جنسای ارزونا تو تره بار میجورنو با چشای نگرون دنبال دختر پسرای خراب شده و کراکیشون تو کوچه های این محله گند گرفتنه سر گردونن...ببینم تو اون قیطریه و الهیه که مسقط الراس رهبران مشارکتیو زر زر تمدونیتونه این دغدغه ها هس؟....تو ام برو ....برو تو همون محله و با اونا بشین راجب به گفتگو و مشارکتو مدنیتو کوفتو سرطانو غده حرف بزنو دوباره برا دوره بعدی یکی دیگه رو علم کنینو بازم یواشکی اینو اونا تو کوچه ها و پس کوچه ها بکشینو جوونا معتاد کنینو دخترارو به دوبی و شیخ نشینا صادر کنینو ترانزیته مواد مخدرا برا خارجیا بشینو هی پول جم کنینو روزاو شباتونا تو انجمنای زیرزمینی به بحث و فص و چس طی کنینو از واقعیات فرار کنین....پاشو پاشو گمشو بروو این قوالتم بده به اون رئیس صیغه بازت که اس ام اسای با مزه تریو برات بفرسه و تو ام یه شب با این باشو یه شبم صیغه یکی دیگه ....زنیکه ازدواج موقتی...زنا...

که کشیده ای بر صورتش نشست و در میان گریه و های های هیستریک دو زن ؛ لیلا به اتاق خود رفت و چمدانش را به زمین کوفت و لباسهایی که لازم داشت و نداشت به همراه چند دفتر و مدرک جمع کرد و در حالیکه زیر لب نفرین می کرد و فحش می داد ؛ سوئیچ بدست خواست از در خانه بیرون رود که یکمرتبه چیزی در وجودش داد زد و با بغض که

مواظب خودت باش دختر....بپا مث من نشی...

و زری که گریه اش کمی آرام شده بود نزدیکش آمد و بی اراده به هم چسبیدند و در گوش یکدیگر

زمزمه های محبت آمیزی کردند و

بیا نرو...نرو....باهامون باشو مث خودمون شو...مث همه مادرا شو...مث مردم ....نه دشمن مردم ....بیا نرو..

نه عزیزم نمیشه...نشد....نخاسم....نتونسم....کم آوردم....

پس اگه دیدی تنهایی برات سخته ....

نیس ...کنار شماها تنهای تنها بودم....میرم شایدم یه روزی!!! ...فقط یه چیزو از مادر بشنو...

ها... چی ....بگو...

با مردی وصلت کن که عین خودت باشه ....خب عزیزکم؟....اگه ام دیدی نشد اصن ازدواج نکن...خب جیگرم؟

خب ....باشه ...توام موفق باشی....

 

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:22  توسط رضا خرسند  | 

29

علی اصغر صحبتهایش را با تعارفاتی اندک آغاز کرد و

چن روز پیش دخترارو بردم آزمایشگاه مدرستونا بازدید کنن...معاونت گف خانوم یه هفته ایه مریضه و ...راسش نگران شدمو خاسم...

که صدای هق هق لیلا به های های تبدیل شد و علی اصغر در سکوت گوش داد و صدای سیاوش را از سی دی زیادتر کرد که

گریه کن گریه قشنگه....

گریه سهمه دله تنگه.....

.................................

تنها وقتی موزیک به انتها رسید ؛ لیلا آرام گرفت و با صدایی خش دار گفت و از اول و وسط و هذیان گونه از سرکوفتها و دروغها و زیرآب زدنها و عشقهای پوشالی و محبتهای الکی و به نقل قولی که

تو اون پائینای یه ساختمون چن طبقه مث سگ زندگی میکردمو چه تقلاها کردم تا به طبقات بالایی برسم و دیدم همه ماسک زدنو به ادعا میگن از ماسک بیزاریمو عوضش هر روز ماسکشونا رنگیتر میکننو موندمو دیدمو خوردمو خورده شدم ....اما حالا دیگه هیچی برام نمونده ....انگار یه حنجره پر غمم که دیگه راه نفس کشیدن برام خس خس شده و گاهی با خوابای وحشتناک از یه سرزمین دور و سوخته میپرمو میبینم چن لاشخور منتظر جنازممو دارن باهمم رقابت میکنن...این دو تام با نقشه های شومشون تو اتاقای تاریک نقش عمله یا روسای اون لاشخورا رو بازی میکننو منا یه مانعه بزرگ برا خودشون میدوننو هیچکیم ندارم که راحت بشینم پهلوشو خودمو خالی کنم....احساس پوچی تا مغز استخونام دویده و حالام نمیدونم ...نمیدونم کی هسم و کی بودم و چی بم گذشت...آخ علی اصغر دارم میمیرم...

خدا نکنه لیلا جون ....ماشاالله تو هنوز جوونی ....چیزی نشده ....از این حرفا تو همه زندگیا هس...میشه ببینمت؟...

برا چی ؟...

خب تو که میگی تو اون خونه جایی نداری....گفتم شاید بشه یه جوری...

نه....

نه چیه... من که چیزی نگفتم ...خاسم بگم اگه میخای مستاجره خونتا رد کنو یه چن وقتی ازشون دور شو....از اون محله و اون خاطرات ....شایدم یه تغییری برات بهتر باشه ....اینام که احتیاجی بت ندارن....هر چی ام که میخاسن بشون دادی...راسی الانه چن واحده اون خونه به نامته؟

دو واحد...

خیلی خب اونم بنام دختره کنو بش بگو اینم ارثو میراثت....اینجوری هم خجالت میکشه هم خودت خیالت راحت میشه که یه جوری تامینش کردی که دسش جلو هر نامردی دراز نشه ....اینجام که خودت خونه داریو محله شم باکلاسو خلوتم هس....همه چیزم که داری...ولشون کن زن... بذا راحت باشن ...

آخه تو که نمیدونی ....مرتیکه چن سال دیگه دختره رو به یه فاحشه تبدیل میکنه...

خب بکنه....مگه تا حالاش تونسی جلوشونا بگیری....اصه مگه کاری ازت میاد....هر کاری ام بکنی اونا به لج میذارنو برعکسش واکنش نشون میدن....عزیزم ....خانومم...بیا ولشون کن....اونا تورو نمیخان ...تو ام عین اونا و بقیه مردم دنبال بختو زندگیه خودت برو شایدم یه چیزه دیگه ای شه ....شاید بهتر شه...چمیدونم شاید شاید شاید....مگه زندگی رو همین شایدا نمیچرخه...اگه حسابشو بکنی میلیاردا احتمالو شاید بوده تا حالا تو زنده موندی....بد میگم؟...

نه والله ....عین حقیقته....

آره واقعن...اسبابو اثاثتم ول کنو بیا...منم اگه لایق دونسی مث یه همکار هر از گاهی بپذیرو بعد از ظهرا چایو قلیونیو سیگاری با هم میکشیمو بی هیچی از هم فاصله میگیریم....به ولای علی نظریم بت ندارم....ینی نه که نمیخامت...راسش عاشقتم ....با عشقت خواب میرمو از خواب پا میشم ....ولی این به خودت مربوطه و به آینده ...اما حالا بذا یه نفسی برا خودت بکشی....بخدا دروغ نمیگم...تو که منا میشناسی....اگه اونوقتام از رو جوونی کاری کردم همینجا ازت به هر زبونی عذر میخامو حاضرم هر جوری خاسی از دلت در آرم....

نه بابا خاهش میکنم ...این چیزا نیس که....

پس چی عزیز....اصه ببین من امسال اسمم برا حج در اومده....اسم دختر عمومم هس که اون شوهر کرده و حاضره سهمشو بفروشه و برات میخرمشو میریم حج....بیا بریم پیش خدا ....اونجا میدونی آدم چیزایی میبینه که فکرو حرفشو خلاصه همه چیزشو تکون میده....اینارم ول کن برا خودشون.....بابا اون خدایی که مارو آفریده میذاره بندهاش هر کاری خاسن بکنن....حالا منو توی لاجون بشینیم به اینا راهو چاهو نشون بدیم ؟ ...اصه فک کنم از اولشم اشتباه بود که فک میکردیم راه بهشتو بایس به زور نشون همه داد...میدونی چرا؟ ...چونکه خودمونم راهشا پیدا نکرده بودیم...هر کسیم مسئول اعمال خودشه ...چی میگی؟

سفر حج کیه؟...

دو سه ماه دیگه ....

میشه جابجا کرد؟

ایکی ثانیه....

مدارک چی میخاد....

فردا همون شناسنامتا بیار... بقیه اش با من....

راسش یه چن روزیه نمازو ترک کردم....

ای بابا ....بخون ....از خدا که طلبکار نیسی...برا خودت خوبه ...آرامش پیدا میکنی...پاشو ...پاشو امروز که غروب جمعه اس یه نماز امام زمانم بخونو استغفارم بکنو فردا بیا به کارت با همون انرژی سابق بپردازو مکه برو و ببین چجور زنو مردو پیرو جوونو سیاهو سفید دورش میگردن....فک کردی خدا به اینا نیاز داره ....نه عزیزم ....اینا بش احتیاج دارن....

حرفهایی که سالها شنیده بود و اصلن با همین حرفها زندگی کرده بود از زبان علی اصغر برایش شیرینی تازه ای داشت ؛ کم کم آرامشی یافت و با خوش و بشی در انتها ؛ انرژی جدیدی در خود دید و سعی کرد سد راه مرد و دختری نشود که دیگر او را نمی خواستند و از اتاق بیرون زد تا با توطئه گرانی که هنوز پشت میز ناهارخوری پیتزا و آبجو می خوردند و سیگارهای گرانقیمت دود می کردند حرفی بزند ؛ ولی وقتی آمد با تندی و زهر چشمان دختر و شوهرش مواجه شد و همچون زنان گناهکار بند دلش برید و چشمانش خیس شد و ساکت و سر به زیر به اندام در هم شکسته خود نگریست.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 10:14  توسط رضا خرسند  | 

28

این واقعیت ، لیلا را به روزهای سهمناک پس از ضرب و شتم برد ؛ روزهایی پر از درد و عذاب که او در پی اثبات یک ایمان متقن در خود ، چهره هایی مسخره کنان را در خواب و بیداری می دید و مدام با خود که

شایدم راهو غلط رفتم ....شاید پامو تو یه مسیر عوضی گذاشتم که نتیجه ش این شد...فکر اینجا شو نکردم که باس با یه لشگر دو رو بجنگم. ...ارتشی که تو هر دو طرف حضور دارن و حالا نمایندهای اینا بعده استفراغی جیگر سوز تو خصوصی ترین لحظاتم اومدنو منا تو تنهایی میتراشن و می خورن ...بایستی چیکار کنم؟ کاشکی امشبو صب نمیکردم ....کاشکی ....

و این بار به صدای بلندی که اهالی سرگردان سالن هم  بشنوند

ای مادر.... کاشکی منا نزائیده بودی ...ای مادر ...ای مادر ...

و صدای گریه اش سکوت نیمه شب را فرا گرفت و قطع هم نمی شد و دختر از ترس واقعه ای ناگوار کم کم خود را به اتاق زن نزدیک کرد و با گشودن شنید

برید ...برید...الهی لعنت الله علی القوم الظالمین...لعنت الله ...لعنت الله...

و یک هفته ای در خانه افتاد و غذای نیم پز و سفارشی وقرص فراوان مصرف کرد و در حالتی از سکوت و قهر با دختر و شوهر در خور و خواب زیست و مرد و خواب دید و نالید و نفرین کرد و نماز را هم ترک کرد.

روزهای آخر بود که تلفن زنگ زد و زری به انگیزه دوست تازه یافته اش به گوشی حمله کرد و صدای پر تحکمی را شنید که پس از حال و احوال و وضعیت درسهایش و حال و روز والدینش با تاخیری که در تعارفات کرد ؛ فهمید با مادرش کار دارد و با همان شیطنت و چشمکی به پدر فریاد زد

لیلی خانوم ...علی اصغر خانه ...لطفن گوشیو ور دارین...

صدای قهر آمیز و پچ پچی مادرش از آن اتاق آمد و زری رفت که گوش بایستد که پدر مچش را گرفت

نه...

چرا اون همیشه زاغای مارو میزنه...

فرق میکنه...

آهان انتلکتوئل دیگه....باشه ...ولی براش آرزوی موفقیت میکنم ...راسی میگم چطوره بری یا برم یا اصه بریمو با اون مرتیکه حرف بزنیم...

چه حرفی؟

بابا اینا همدیگه رو میخان دیگه...

باز پررو شدی؟

پررو چیه سیا سیای من...نه تو اونا میخای ونه اون ترا...عوضش هر دوتون یکی دیگه رو میخاین ...بابا منم یه دختره بزرگمو احساس مسئولیت میکنم...

تو باس به فکر خودت باشی ...ما هم بایس فعلن به تو فک کنیم...

من خودم از شما دو تا قزمیتا زرنگترم ...

شنیدی میگن زرنگا اول همه ته چاهن؟...

همین دیگه ...هی بشین با این ضرب المثلای بی سروته زندگیتو خراب کن...

میگی چیکار کنم...

وایسا ببین درد دلای اینا به کجا میکشه ...بعدشم مرحله بعدیا شروع میکنیم ...تا حالاش با شری کلی حرف زدم ...راسی تو کسیو به اسمه احمد میشناسی؟

کی ؟

و مثل برق ذهنش به آخرین جلسات تشکیلات رفت که دبیر بخش توصیه هایی می کرد و مخصوصن نوشی را خطاب میکرد که

بچه ها بعده دستگیری سران حزب وضع عوض شده ...بایس مرتب قرارا رو چک کنینو دیگه جلسات تو خونه ها نباشه و دو بدو شین ...

از همان روزهای مملو از ترس و اضطراب ؛ فرایند عشق او به نوشی شدت بیشتری یافت ولی غافل از تشکیلاتی بود که بارها محبوبش حاکمیت بلامنازع آنرا بر همه چیز اعلام کرده و حالا تا آخرش را ؛ راحت خواند و مثل سگ کتک خورده دید عجب سروته شده و در دل به بخت خود و نوشی و لیلا و زری و شری لعنت فرستاد.

اوهوی کجایی؟...کجا؟....گوشت با من نیس؟...

نه ولم کن دختر جون...

آها خاطره نوستالژی دیگه...حالا میذاری بقیه اشا برات بگم ؟...تسکینت میده ها...

حالا الانه حوصله ندارم ....ولش کن....

ول نمیکنم...بایس گوش کنی...احمده که ظاهرن رئیس هر دوتون بوده از قبل یه ته مزه علاقه ای به نوشی داشته ولی نوشی ته دلش همیشه با تو بوده و تو روزای غربتم گاهی اسمتا میاورده و همش به یادت گریه میکرده...تقریبن یه چیزی تو مایه الانه تو ولیلی...بلاخره نوشی یه چن باری ام سعی میکنه باهات تماس بگیره اما نمیتونه یا نمیشه یا نمیخاد یا هرچی رو دختره نمیفهمه...اما احمده که از اون خر متعصبای اونوریا بوده هیمنو یا یه همچه چیزاییو بهونه میکنه و میره آمریکا ...ینی در میره ...حالا از خودش یا از زنش یا خاطراتش یا برا یه دنیای بهتر... هنوز دختره درس بروز نداده ...میرهو یه مادر و دخترو تو یه سرزمین نژاد پرست عوضی رها میکنه و شری میگف

مامانم مث یه غریقی که تو اقیانوسی طوفانی افتاده بودیم فقط سعی میکرد سرمنا از آب بیرون نیگر داره تا حتی یه قلپ آب سمی تو دهنم نره ...موندیمو موندیم تا به تهش رسیدیمو مامانمم که قبلش اعلان پناهندگی نداده بود با پاسپورت رفتش برمیگرده و حالام اینجاییم... ببین بابای مهربونم میدونم اونقد روشنی که اقلش میذاری شری بیاد اینجا با من زندگی کنه ....ببین طبقه اول بنام منه...حالا اصن اینی که شماها وضعتون با هم چیه به من ربطی نداره ولی من یه جورایی عاشق شری شدم ...

لزبین مزبین بازی که نیس؟...

نه بابا تو هم همش میری اون زیرا....میدونم که تو هم بابا و هم مامانم بودی ..ولی یه چیزاییه که همجنسا با هم جوری دیگه میبینن...تازشم با دختره صحبت کردم ...تقریبن مامانشم راضیه ...آخه اونم عین تو خیلی متعصب نیس...

مثکه تو این هفته خیلی با هم حرف زدین...

اوه چجورم ...خصوصن که همش قرارمون زیر مجسمه خیام بود....همونجا که توو مامانش عشقو کاشتینو حالام ما دروش میکنیم...

امیدوارم طوفان درو نکنین ...آخه ما که باد کاشتیم....

نه بابا انقد بدبین نباش ...کمکم کن ...میکنی دیگه ...آره آره آره....

آره باشه ....ببینم یه بار اقله کم بایس با نوشی حرف بزنمو اونم با من ...

من خودم چن باری باهاش حرف زدمو همه چیو بش گفتمو اونم با غصه نگام کردهو گفته سعی میکنه ...حالا نیگا این دو تا چه دلو قلوه ای ردو بد میکنن...

ولشون کن ...اونام دل دارن دیگه ...

آفرین منم همینو میگم ...اصه چطوره برم با علی اصغره حرف بزنم...

نه دیگه ...توام مث مامانت میخای همه چیو مدیریت کنیا...ول کن دخترجون...

باشه ولی قول دادیا ...حالا کی بریم خونه نوشی جون...

پس اون بازار تره بارو این چیزا چی شد؟

برو بابا عقب موندی ...اون که مال یه هفته پیشه...

و توام تو این یه هفته همش مشغول بودیو کلاسم نرفتی...

ملومه که نرفتم ...مثکه مشکل مهمتری داشتما؟...کلاس که همیشه هس...فکرشو بکن بابایی ...منو شری یه گروه موزیکو آوازی راه میندازیمو میریم اروپا و آمریکا و ارکستر میدیدیمو پول جم میکنیمو شهرت میخریم...

پس تو سناریوی خودتا داری؟

نه پس فک کردی وامیسم تا تفاله تو و اونو اون یکی شم ...

باشه ...حالا برنامه بعدیت چیه؟...

آهان...گوش کن اولش باس معطله این لیلاهه شیم که کجا میره ... توام یه شب میری خونه نوشیو خوب صحبت میکنیو بعدشم که این رفت که مطمئنم میره ...اونارو میاریم اینجاو تموم...

آره به این سادگی که گفتی؟

نه به اون پیچیدگی که یه عمره تو و امثالت دارین میکنین...

ای بابا هر چی میگم یه چیزی حاضر جواب داری...با اینحال باشه ...فقط اقلن بذا منم یه خورده با خودم جرو بحث کنم و ببینم کجاها میرمو چی میشه ...این حقو که بم میدین رئیس جان؟...

البته شما هر چی میخاین فک کنین...فقط بالا غیرتن  فکراتون بیس سی سال طول نکشه ها ؟

بسیار خوب..چشم...

پس حالا لب لب لب...

بشین بچه...

پس بوس بوس بوس ...

و پدر و دختر چند بوسه آبدار از هم گرفتند و در آستانه سالن چهره غمناک لیلا را دیدند که با حسرت آنها را می پائید و سری از غصه برای خود تکان میداد ولی زری آمد که

مامان جون میخای امشب با هم خلوت کنیم؟...

تو منا مامان صدا میکنی؟

آره ...بده؟...

نه عزیزم خیلیم خوبه

پس شب که این عتیقه نیس با هم میخوریمو حرف میزنیم...باشه؟

عتیقه کیه ؟

بابا دیگه...

چرا عتیقه صداش میکنی؟

آخه اونا اگه شلوارشم از پاش در آری هیچی به آدم نمیگه...

حقم داره...

خوبه دیگه تیکه ننداز ...شب باشه... مامی جون؟

هر چند میدونم یه کلکی برام ردیف کردین ...اما باشه عزیزم ...هرچی تو بخای...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 20:43  توسط رضا خرسند  | 

27

آن شب همه چیز را به پدر گفت

آلمان بودنو پدرشون ولشون کرده و تو یه زیرزمین نمور زندگی سگی میکننو نوشی ترشی فروشه و اسمشم شریه...ازش خوشم میاد...انگار خواهر گمشدما پیدا کردم ....یه جور غروری مث سنگای صبور داره بطوریکه منا یاد همون داستان چوبک میندازه که تو بچگی برام خوندی و هی تفسیرش میکردی...اما حس میکنم بش احتیاج دارمو اونم به من ...میخام برم پیشش...توام میای؟...

واسه چی؟

واسه عشق قدیمیت دیگه شیطونک.....

میدونی اگه مامان بفهمه این یه ذره عقلشم میپره...

آخه اون اصن عقل داره؟

بله که داره ...داره...

داره راس میگی اما واسه دیگرون ...بابایی اون برا ما نمیمونه...

من موندم تو واسه چی انقد دوس داری زیر آب مادرتو بزنی ؟...همه دخترا جونشون برا مامانشون در میاد ...اونوق تو اینهمه از این بیچاره بدت میاد...

آخه تو نمیدونی اون شب که ...

میدونم هزار دفه گفتی ...عادت شده بودیو من بودمو نوارو شورتو...

نه بابا اینا نمیگم ...یه شب از لای درز در دیدم داشتی یه فیلم سوپر میدیدیو افتادی به جون متکا و با چه هیجانی لیلی لیلی میکردیو یه دفه دیدم تو انتهای اسپاسمت با گریه داد زدی....خدایا خدایا چرا نوشیو ازم گرفتیو این لیلی بیوفا رو برام گذاشتی آخه چه گناهی کرده بودم خدایا بدادم برس....

وقتیم شبش داشتم برا مامان تعریف میکردم ...دیدم خرناسش بلن شدو وقتیم موهاشو کشیدمو گفتم ...پاشو ببین شوهرت چیکارت داره ....پاشدو تو خوابزدگیش یه کشیده زد تو گوشمو گفت برو پهلوی اون بابای هرزت بخواب دختره جنده عوضی ...منم از اون شب همخواب تو شدمو تو ام گاهی برام قصه های شهوی تو گوشم خوندیو به اسپاسم میرسوندیمو حتی یه شب بت گفتم میخام زنت بشم که گفتی نه دخترجون تو مال یکی دیگه ای ...یکی که عین خودت باشه و دیگه این حرفام نباشه و ولی برام گفتی چجوری باس حال بدیو حال کنیو در ضمن احتیاطم بکنی ....واسه همین چیزایی که ازت یاد گرفتم که فک نکنم خود اونم میتونس یادم بده ...دنیام با دنیای اون فرق میکنه....

سیاوش که طاقباز مانده بود و با موهای دخترش بازی می کرد با فکری مبارزه میکرد که دو طرفش بن بست بود ؛ اگر به سمت هوشی می رفت حتمن با واکنش او مواجه می شد و اگر لیلا را ول می کرد از اینطرف هم رانده می شد و سرنوشت دخترش که حالا تازه داشت کمی زیر نظر مادر شکل می گرفت ؛ دوباره سر در گمی و پریشانی بود و با همین فکرها به خواب رفت.

دید در ایستگاه راه آهنی منتظر قطاری ایستاده ولی قطاری پر از سربازان تا دندان مسلح می آید و فرمانده آنها زنی به هیبت هوشی بود که علامت داس و چکش بر سینه داشت و فرمان داد

اینم بگیرین...

در حین دستگیری او ؛ زنان و مردانی به فرماندهی لیلا با پرچم الله اکبر وارد شدند و جهنمی راه افتاد و سر آخر پس از سکوت مرگباری که در ایستگاه پر از جنازه شد ؛ صدای نحیفی شنید که

چاقو ...چاقو بم بده

برا چی ؟

حامله ام ...

و صدای عفیفی نیز

آب ...آب داغم میخایم...

هر دو تون حامله این؟...

و هر دو زائیدند ؛ در حالیکه لیلا مدام می گفت

نیگا نکن ...نیگا نکن ...

وهوشی

ببین سرش اومده بیرون؟ ....یالا بکششون بیرون...

و در حالیکه هر دو طفل را از پا بدست گرفته بود ؛ چشمان ماق رفته مادران را دید ؛ پس با کهنه ای کودکان را پوشاند و به راه افتاد و ابتدای صحرایی قرار گرفت پر از استخوانهای مردگانی که هر یک به زبان خود می گفتند

این صحرا تشنه اسکلته ....برو تا ببینی...

کنار صحرا نشست و آرزو کرد

ای کاش از این برزخ نجات می یافتم که با خدا خدا از خواب پرید و...

دید اتاق پر از دود سیگار است و زری آب بدست که

بابایی بد خواب شدی ...خواب وحشتناک ...آره؟

نه بابا جون ....زندگی ما خودش یه خواب وحشتناکه....با هوشی و لیلا خوابم برد و با شما گلام از خواب جسم....اما جلومون یه صحرای تفتیده و بی آبو علف بود که میخاس هر سه مونا ببلعه...

خب دیگه ....اینطوریه دیگه ...خودت بارها گفتی عبور از گره گاهها سختترین لحظه زندگیه ...اما به محض عبور یه احساس ریلکسی بت دس میده که بیا و ببین ....یادته اونوقتا که جمعه ها کوه میبردیمو میذاشتی خودم یه تیکه رو بالا برمو هی التماست میکردم کمکم کنی و تو ام از پشت میگرفتیمو میگفتی بچه اگه تونسی این کمرکش کوچیکو رد کنی اونوقت کمر کشای زندگیو براحتی پشت سر بذاری ....اونوق شل که میشدم بغلم میکردیو نازم میکردیو قاقالی بم میدادیو بم میگفتی دلم میخاد دخترم شیرزن گمشده خاطراتم شه و منم هر چی ازت پرسیدیم کیه؟....گفتی ینی زن هوشمندی مث مامانت....اما حالا میفهمم منظورت کی بودو دنبال چی آرزوهات پر میکشیدو حالام نمیخام بابای مهربونو عزیزم باقی زندگیشو با یه زن افسرده و بریده سر کنه...اصن میرم خاسگاریش...هان؟

بابا ول کن ....اون اگه این چیزا رو بش بگی بهم میریزه و این دفه میره که دیگه تا آخرین لحظه عمرش نبینیمش...

پس راضی شدی ...راضی دیگه....ای بابایه عاشق پیشم ....ببین اگه این دفه به حرفم گوش کردی که هیچی ...ولی اگه خاسی بپیچونیو هی ان قلت بذاری منم قولما یادم میره ها...

چه قولی؟

پرده رو میگم....

ای توله چخی ...چه تهدیدم بلدی بکنی ....ببین باشه حالا اول باس محل کارش بریمو به یه رسم دیدن اتفاقی سرصحبتو واز کنیم ....حتمنم دختره همه چیو بش گفته ...پس بایس منتظر واکنشای تندش باشیم ....اما یادت باشه این شگرد زناسو کم کمکم نرم میشنو اینم بت بگم بیشترش به خاطر توهه هان ...قبول میکنی یا فک میکنی لافه ؟

نه بابای عزیزم میدونم که من برات خیلی مهمم....

منتها دخترکم باس تا آخر بابارو تنها نذاریا ؟... چونکه اینجور چیزا خیلی راحت به غم میکشن ...

حالا انقد نازو گوز نکن دیگه شاداماد...

نه عروسکم ...دوس داشتم الانه مرد اسب سوارت میومدو منم تو عروسیت مست میکردمو میرقصیدمو نوهاما گردش میبردمو همه اون چیزایی که دیگرون ازم دریغ کردن در تو میدیدم ...

به اونجاشم میرسیم ...آقا بابایی...حالا گوش کنو از رویا بیرون بیا...فردا مرخصی بگیرو منم کلاس ندارم ..وقتی لیلا رفت میریم دنبال اولین مرحله ماموریت ...خب؟

باشه دیگه ...حالا بخابیم...

سیگار نمیخای؟

چرا منتها مگه سیگار بی چایی حال میده؟

چشم آقا سیای دومادم ...الانه برات چایی تازه دم میارم...

وقتی در را باز کرد ؛ در صندلی کوچک سالن مادرش با دستمالی خیس و چشمانی به قرمزی نشسته ؛ نگاه از او دزدید و با لحنی غمناک گفت

بازم معذرت میخام....امیدوارم به هم اسمت زهرا ببخشیم....

و به سرعت و با تکان شانه ها به اتاقش رفت و پدر و دختر متعجب را کنار در تنها گذاشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:6  توسط رضا خرسند  | 

26

شب هنگام به رسمی که دیگر برای لیلا عادی شده بود ؛ دختر به خوابگاه پدر رفت که دوربین بدست پشت پنجره نشسته بود

بابا سیا ول کن ...آخه کی میاد پشت پنجره واست شو سکسی اجرا کنه...ول کن بیا تو بغلم...

وقتی پدر برگشت و بر تخت نشست ؛ دختر سر را بر زانوی او گذاشت و مثل درد دلهای شبانه ایام تنهایی که

اون دختره اینو بم گف....

این پسره متلکم پروند....

این یکی از نخم در نمیاد...

اون پسره سینه هامو تو دسش میگیره...

اون یکی هی دسشو میماله وسط چاکم...

وحتی یکبار در حالتی بین خجالت و ترس گفته بود

بابایی اگه یه چیزی بت بگم غیرتی نمیشی؟؟؟!!!....

من اگه غیرت داشتم روزگارم این نبود.....

نه ینی میگم ...شاکی ماکی نشیا؟...

نه دختر تا حالا من از کارات عصبانی شدم؟....

باشه پس گوش کن...امروز اون حسامه هسش؟...میشناسیش که ؟...

آره اون لاغره تیمپوزنه ....

آره آره همون ....انقد بالا پائینم کرد که یه دفه دیدم میخش وسط پامه ...بابا چه نرمو چسبی بود وقتی ریخت..

بسه دیگه....

واه ...خودت گفتی ناراحت نمیشی؟

نه ناراحت نشدم ....فقط بگو ببینم توش که نرفت ...

نه بابا مگه خرم...

یه وقت نذاری اون تو بره ها...

میدونم پرده بکارتو اینا...

نه الاغچه حاملت میکنن...اونوق خر بیارو باقالی بارش کن..در ضمنم حالا که منو تو انقد باهم  نداریم ...بالا غیرتن یه قولی به بابا بده؟

باشه ....

نه اینجوری الکی باشه نه ....

باشه با لب...

لبانش را به لبان پدر نزدیک کرد و در حالیکه غنچه ای برای چسباندن می شد سراپا گوش که

این بار آخر باشه دخترجون خب...دیگه با هیچ پسری رابطه رو تا این مرحله نرسون....برا خودت میگم...ببین عزیزکم من تو این دنیا فقط ترا دارمو حالا یا یه ماه دیگه یا یه سالو یا شایدم حداکثرش پن شیش سال دیگه غزلو میخونمو میرم عین آقام زیر خاک...دیدی طفلی چه غریبونه رفتو اون مامان عفریتت حتی سر قبرشم نیومد...حالا عیب نداره ....فقط میخام اگه روزی سکته بعدیا زدمو به یه نیمه جنازه تبدیل شدم تو خونه دختر عزیز گرامیم با دوماد محترممو نوه های قشنگم باشم ...ولی خوشگل بابا اینجوری نمیتونی عروس شی ...اینجوری میزنن جرت میدنو شیکمتو بالا میارنو آبروتا میبرنو تو محله نشون میشیو آخرشم یه آواره ای مث من میاد میگیردت...

آنقدر سخنان پدر از درون جانش بیرون آمد که دختر همچون دوران کودکی بر گردنش آویزان شد و پاهایش را در سینه او جمع کرد و بی کلام و آرام گفت

قربون غریبت برم بابای نازنینم ...هنوزم که هنوزه وفاداریو بزرگوار...آخه میدونی از چی میسوزم؟....که این زنه انقد راحت ولت کردو تو هنوز بش چسبیدی...

نه عزیزم اونم که به ما خیانت نکرده ...داش واسه مملکت جون میکندو خیراتشم که خوب بهمون رسید ...نه گلم ببین وقتی به یه نفر تعهد میدی باس پاش وایسی ...تو هم توزندگیت اگه دیدی مردی عین خودت فک میکنه و مث خودت میمونه که اونم باس با مرور زیاد رفتاراش درک کنی... خب بش بچسب ...اگه ام دیدی کسیو با این خصوصیات واسه خودت نیافتی بهتره که اصه ازدواج نکنی ...چونکه یه ازدواج بی سرانجام فایده نداره...

پس تو چرا با مامان موندی؟

اصل کارش که تو بودی که نگرم داشتی ...اما مامانت درسه که خیلی مادر و همسر خوبی نبوده ...ولی تو کارش موفق بوده ...اساسن مامانت متعلق به اون آدمایه که عشق به حرفه دارن ....خب خدام همه چیزو با هم به آدم نمیده ...اگه یه چیزو داد یکی دیگه رو میگیره و اینم فقط مشکل مامانت نیس ...اکثر سیستمدارا تو ایرانو حتی تو جهان همینجورین چونکه نمیرسن...آخه نمیشه که تا دوازده شب تو جلسه و سر کار باشیو اونوق بیای بشینی نیم ساعت برا بچت قصه بگی ...چون وقتی میای اصه جون حرف زدن نداری...یه چیز دیگه که منا پابندش کرده اینه که ...

پولش دیگه...

نه دختر این حرفا چیه ...مادر تو فاسد نیس...از هر نظری که فک کنیا اصه فاسد نیس....نمیگم تو این مملکت همشون اینطورین ....نه اتفاقن برعکس همشون فاسدن ...ولی مامانت نیس...ینی قول بت میدم اگه وسط بیابون باشه و صد تا غول رو سرش بریزن انقد میجنگه تا جنازش نصیب اونا شه ....

پس جریان اون اس ام اسا چی بود؟

اولن همونموقم بت گفتم ...کار اشتباهی بود که تو موبایلش تجسس کردی ....حالا که کردی سئوالم اینه که آیا مامانتم جواب اون اس ام اسا رو میداد؟

آره یه چن باری فحشش داده بودو تهدید ...

قربون دختر چیز فهمم ....پس مامانت طالب نبوده ...بعدشم خوشگلم تو خودت زنیو میدونی بلاخره این مردان که دنبال زنان ....منتها اگه مامانت طالب بود شاید اصه به این اس ام اس بازی نمیکشیدو همه کاری با هم میکردن ...اما مادرت اینکاره نبوده...درسته؟

خب آره ...

پس این کینه تو بی دلیله ...به حرفای اینو اونم گوش نده ...منتها یه چیزی... شایدم مامانت علی اصغرو دوس داشته باشه که بنظر من مسئله ای نیس...اما خلاف نکرده ....اینا مطمئنم...درسه بلا کوچیکه؟

خب آره ...

زری پذیرفت و بعد از آن گاهی حال خشکه ای را می پذیرفت ولی به محض پررویی طرف ؛ کشیده محکمی نثارش میکرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:22  توسط رضا خرسند  | 

25

در افواه عموم است که می گوید دختر در کودکی و بلوغ به مادر بس محتاج است ولی بعد از آن  رقیبی در حد هوو برایش خواهد شد ؛ حال این برای زری مضاعف هم بود.

در روزهای پیش رو لیلا به کرات دید وقتی از در وارد می شد با سردی خاصی مثل سر تکان دادن سلامی می داد ولی وقت آمدن پدر آرایش کرده ، فرموژه و ماتیک و ریمل می زند و حتی موهایش را هر روز به ترکیبی میک آپ کرده و بسته به روز و ساعت لباس زیری شهوی به بر می کند و انگار به انتظار معشوق است ؛ جلوی در قدم رو رفته و تا پدر می آید با دو دست گردنش را گرفته و پاها را دور کمرش زنجیر می کند و بوسه و گاهی حتی لب می گیرد و بابایی بابایی کنان

امروز تانگو ...تانگو...

و صدای موزیک اسپانیولی با چهره شاداب مرد جوگندمی که او نیز گلی کوچک بدست گرفته و تقدیمش می کند و بی اعتنا به مادری که همچون ورشکستان بر اولین صندلی ورودی سالن خمیده نشسته ؛ ده دقیقه یک ربعی اختلاطی می کردند و مرد حتی بدون سلام و علیک با لیلا لباس تعویض کرده و گزارش فعالیت روزانه به را به دختر می داد.

اینها که در روزهای اول با شادی تصنعی و سرو صدای ناهمگون لیلا بعنوان جاگرفتن زورکی بین دختر و مرد همراه بود ؛ موجب می شد با فاصله گرفتنهای بیشتر آنان خوره ای در جانش بیفتد که حس میکرد چقدر در خانه ای که خشت خشتش  جان و روحش بود ؛ بیگانه و غریبه ای بیش نیست.

سر میز شام تنها مخاطب خاطرات دوران کودکی و حتی وقایع روزانه زری ؛ پدر بود و گاهی که او مداخله می کرد و می خندید و تایید می نمود با نگاهی مواجه میشد که یعنی

چیکاره ای ...بیخود دخالت میکنی...

این رفتارها بقدری نمودی آشکار و تندروانه بخصوص از طرف دختر را داشت که چند باری صدای اعتراض مرد را بلند کرد که

آهای خوشگله ...مامانت با توئه ها ....

و او که عمدتن این تذکر را نشنیده می گرفت یک شب با عصبانیت درآمد

اگه منظور لیلی خانومه ...آره میدونم ولی مامان نه ...تو این اتاق کسیو بنام مامان ندارم ...آره آره راسی انگار تو یه زمونی یه لوله آزمایش منا عق کرد و فکم کنم اون لوله این زنه بود ....اما اصن با این سرکار خانم مدیرکل نه ...این اصه بلد نیس مث مامانا باهام حرف بزنه ....همش عتاب و خطاب و نصیحت و راهکار و البت وقتیم کم میاره رشوه میده....بابایی همونطور که ما اونا فراموش کردیم اینم مارو نمیشناسه...

و هق هق گریسته بود و وقتی دست نوازشگر و لرزان مادر که به او نزدیک می شد ؛ چهره زنی شکسته را دیده بود که موهای شقیقه اش به سفیدی گراییده و دور چشمانش را چروکی ترکانده و لبهایش به سمت پایین خط برداشته.

و در میان گریه و خنده هیستریک در آمده

حالا من هیچی ...بابا اقلن برو صورتتو موهاتو یه میک آپی کنو پوستتا بکش ...اینهمه آرایشگر مجربو متخصص ....اینام گناه داره؟ ....این مرد بدبخت پوسید از بس با درو دیوارو....بابا من چی دارم میگم برا شما ماشاالله دریغ از یه عطر که به خودتون بزنین ...همش بو عرق و نایی نایی ...

بسه دیگه دختر....مادرتو اذیت نکنو فراموشم نشه که بالای ایشونه که زلفای جنابعالی پریشونه...

میدونم میدونم ...آقا سیا بش بدهکاری ...ولی اینی که من میشناسم بازم ولت میکنه و میره...

و اینهمه را مادر چون زنی آلوده به گناه می شنید و دم فرو می بست و تنها دستها به پیشانی آرام آرام سر تکان می داد و اشک پاک می کرد.

غریبگی خانه به محله هم برایش گسترش یافت ؛ فهمیده بود که خانواده اش سالها پیش هر کدام به سویی رفته و می دانست خانواده شوهرش نیز پراکنده شده اند ؛ ولی از همه بدتر کوچه پس کوچه ها را از یاد برده و گاهی که در خیابانهای دوره کودکیش پرسه میزد راه گم می کرد و مجبور می شد از رهگذران مسیر اصلی را بپرسد ؛ از همه بدتر خرید کردن را اصلن فراموش کرده و بیشتر اوقات کاسبهای خبره محل آت و آشغال بارش می کردند و این دوباره موجبات تحقیر و سرزنش دختر را برایش داشت ؛ آشپزی اش در حد صفر نزول کرده و غذاها یا بی نمک یا شور و در حد تعادل کاملن بی مزه می شدند و باز تیکه ها و متلکهای زری بود که

ببین لیلی خانوم ....خواهشن شما پختو پز نکن ...منو بابا هسیم دیگه ...آخه شما کار فکریتون زیاده و بایس جمعیت انبوهیو از کله گربه تا انتهای الخلیج الفرسیه رو هدایت کنین....

که یک روز لیلا در میانه خشم و بغض و فریاد در آمد که

بس کن دیگه دختره عوضی ...اولن من مامانتمو لیلی نیسم ...دومن برا هر کی بد شد... برا منو اون بدبخت اگه بد شد.... برا تو چش سفیده وقیحه گربه صفت که بد نشد....خوب خوردی ...خوب گشتی ...با همه کسو ناکسی دوستیو معاشرت کردیو هر چیزه نابکاریو تجربه کردی...   

تو مگه نکردی ؟...اون اس ام اسای عشقونتا دیدمو جاشم حسابی سوختم...میدونی مامان خانومی من دو جا ازت ضربه خوردم ...یکیش برا اولین عادتمو یکیشم شبی که اون اس ام اسای لعنتیو دیدمو خونواده شوهرت بم گفتن مامانت شوهر کرده و همین روزا واست یه برادر کاکل زری میاره ...آخ که اونشب چی کشیدم وقتی شنیدم نزدیکترین کسام تورو یه زن خراب میدونن که البتم هسی...

خفه شو دختره هرزه ...الانه چشاتا از کاسه در میارم ....

و مادر و دختر در نبردی تن به تن گلاویز شدند و این خطی به صورت او انداخت و او موی این را کشید و ولی ضربه جانانه زانوی قوی و جوان زری بود که بر استخوان میان پای مادر فرو آمد و او مثل اینکه در دم عادت بود بر زمین افتاد و میان پایش را گرفت و از میان انگشتانش خط خون نمایان شد و زری که تازه برای اولین بار نگرانش میشد با

چی شد چی شد ....عادت شدی؟

نواری آورد و برای صدمین بار داستان اولین عادت خود را گفت و به سردی پیکر نحیف مادر را در آغوش گرفت و اما با یافتن حس اعتماد به نفسی که در خود می دید همراه کینه ورزی کودکانه در گوشش خواند که

چرا نمیری اون خونه بالا شهرت؟....تو از ما نیسی ...اینو نمیفهمی؟

و مادر با ناله های دردناک و همراه با اشک

هر چی شماها بخواین...هر چی عزیزم بخاد ..فقط اگه رفتم یه وقتا سری به من زن بدبخته بیکسو کار بزن خب عزیز دلم مادر؟...

باشه چشم ...

تا اونموقم خاهش عاجزانه دارم لیلی صدام نکن....

چشم لیلی جون...

بطرز غریبی بیگانه بودن خود را حس می کرد و از روی سی دی های متنوع شوهرش ؛ آواز بم سیاوش را می شنید که

توی خونمون به ما میگن فراری

توی غربت دم به دم انگشت نگاری

...

و اینها همه آمادگی روحی – روانی لیلا بود که با رخ یافتن نوشی و شفافیت آن از پس مکالمه دخترش با دختر او ؛ نقشه حذف کاملش کشیده می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:10  توسط رضا خرسند  | 

24

الو....

بفرمایین....

ببخشین ...من امروز صب شما و مامانتو تو پارک زندون دیدم ....منو مامانم بودیم که بابام داش با مامانت حرف میزد...یادتون اومد؟

بعله ....شما؟

زری ...زری دختر سیاوش...

آهان سیاوش ....همون که همکلاس مامانم بوده ...

همکلاسه همکلاس که نبودن...

پس چی بودن خانوم!!!...

هیچی همون همکلاس ....

خب ...حالا فرمایش؟...

ببین من تو کار موسیقی هسم ....البت ما یه گروه حرفه ای هسیم که مکان مناسب و مجوزم  برا تمرین داریم

راس میگی ؟ کجا؟...

همون خونه روبروی پارک ....یه آپارتمون چار طبقس که زیر زمین محشری داره که گروهمون بیشتر تمرین جاز میکنن ....

چه خوب ...منم تو کار ارگم...

راسی؟....ارگ ....آخ جون ما ارگیستمون چن وقتیه غیبش زده ...میخای بیای؟

هوم ...کی؟

همین امشب....

آخه من بایستی از مامانم اجازه بگیرم ....

خب بگیر دیگه ....بگو با یه گروه از دخترا....

نه بابا...مامانم خیلی گیره ...تا اینارو دقیقن نشناسه به سادگی نمیذاره...

یه جوری بپیچونش ...نیگا کن اصه الانه کجایی؟

من والله هیچی ....الانه...خونه ام ...

کلاس ملاسی چیزی نمیری؟

چرا دانشگاه میرم ....ولی امروز کلاس نداریم ...

باشه منم الانه کلاس دارم ولی زود تموم میشه ....مامانت کجاس؟

سرکاره ....

کی بر میگرده؟

غروب ...شب ...دیر وقت میاد....

خیلی خوب شد ....برا شروع بهتره مثلن ساعت یازده بیای جلو همون پارکه ....زود میامو میبرمتو همه چیو نشونت میدم...

من ارگم یه کم اشکال داره ...

من یه ارگ سه طبقه نو دارم ...فک کن مال خودته ...از صب تا شبم برا تمرین بیای هیچ اشکالی نداره ...

تا ساعت یازده هوش و حواس زری مدام از این نت به آن پرید و آخرش بی حوصله از کلاس بیرون رفت و سریع خودش را به قرار رساند و اما انگیزه اصلیش کشف رابطه گذشته پدرش بود ؛ نه دیدن دختری که اصلن نمی شناختش ؛ ولی اما یک فکر طول و دراز به او می گفت

انگار یه جایی این زنو دیده و شنیده و بو کردم... شایدم تو داستانای شبونه بابا ... بهم منتقل شده ...

حالا باید هر طوری هست این کنجکاوی سیری ناپذیرش را به پایان رساند و جلد و سریع با دختر دست داد و همراه با نگاه متعجب او ؛ روبوسی کرد و

اسمت؟

شری ...مخفف شراره و این چیزا...

خوبه خوبه ...همون شری ...بیا بریم ...

و شری با ترس و تانی و تنها بواسطه رفتار نسبتن مسالمت جویانه مادرش با پدر دختر رفت و دید مکانی که سالها در غرب و تنها در دانسینگها نمایان بود ؛ در فضای بسته کشورش وجود دارد و مثل آدمهای مسخ شده به سالن و چیدمان آلات و ابزارها و بقایای باری که خالی بود ؛ خیره شد و درآمد

اینجا که یه مکان عمومی نیس...هس؟...

نه بابا اینجور جاها رو من به هر کسی نشون نمیدم...اگه پلیسم بفهمه مصادرش میکنه و جای منم اوینه...

اما تو گفتی مجوز داره...

خب پشت تلفن که نمیشد همه چیو بگم....

پس چجوری به این راحتی بهم اعتماد کردی؟

چون فک میکنم سالهاس میشناسمت ...

چی ؟ چی چی رو میشناسی خانوم ....

حالا بیا ارگو روشن کنو یه قطعه ای بزنو منم گیتارو کوک میکنمو برات یه چیزی میخونمو حتمن نوشابه ام میخوری...

و بدون معطلی در ساید بای ساید گوشه بار را باز کرد و چند قوطی کوکای اصل را  با چند تکه شیرینی آورد

بخور...

نه ....من از این کشور خیلی چیزا شنیدم ....تو کی هسی؟ ...از ما چی میدونی؟....تا برام نگی نه چیزی میخورمو نه چیزی میزنم...

و شروع کرد از داستان مادر او و پدرش گفت و گفت و چیزهایی هم از خود به آن اضافه کرد و داستان عاشقانه اش وقتی به پایان رسید نفسی کشید و

حالا فمیدی ....چجوریه که شماهارو از سالا قبل میشناختم....

اینارو بابات برا چی به تو گفته؟

آخه منو بابام خیلی با هم رفیقیم ...

ولی مامانت صبی خیلی تند برخورد کرد ...

آخه اونا در حال متارکه ان...

چی ؟

آره ...سالها پیش وقتی بابام از مادرت با عشقی سوزان جدا میشه و وقتی کارش به افسردگی میکشه فقط به رسم خاسگاری مامانمو میبینه و تنها به خاطر یه کم شباهت اندک با مامانت باهاش ازدواج میکنه...ولی از همون روزای اول با هم نساختنو وقتی چن سالی مامانم مارو ول کردو رف باباهه همه چیزو برام تو تنهاییمون تعریف کرد و حتی گف اگه میدونس مامانت الانه کجاس میومد دنبالش ....اما حیف و صد حیف که نمیدونس...فقط شنیده بود اروپاس...حالا کجای اروپا ...مث گشتن تو انباره کاه برا یه سوزنه و موندو موندو آرزو کرد تا امروز مامانتا و ینی شایدم مامانما دید ...حالا فمیدی منو تو به نوعی با هم خواهر هسیم....

کم کم شک دختر زدوده شد و دستش به سمت نوشابه رفت و جرعه ای و تکه ای کیک اعلا را که خورد ؛ انگار خونی به رگهای خشکیده اش تزریق شد و باز پرسید

حالا که مامانت داره با شماها زندگی میکنه...

موقتیه ...دوباره میره ...

عجب حکایتی؟...حالا تو توقع داری من اینارو باور کنم؟

میخای بکن ...میخای نکن...منکه همه چیو رو طبق اخلاص گذاشتمو برات گفتمو تو هم که لام تا کام ساکتی...

به قیافه اتم نمیخوره پدری چیزی داشته باشی ...ولی مامانو داری ...حالا چه عیب داره از این مامانت مام یه سهمی ببریم ....عوضش تو ام صاحاب یه بابای پولدار میشی....

ینی اینا همش مال باباته ؟

نه پس مال عمه مه ...خب معلومه دیگه ...

حالا بابات چیکارس که اینقد مالو منال بهم زده؟

یه مدرسه غیر انتفاعی داره و مداخلشم خوبه ...بلاخره حکومتی نیس...اگه بود اون سرو پزش نبود ...توهم که همش سکرتی...

نمیدونم چی بگم ؟ ...منم یه روزی یه بابایی داشتمو اونم انگار تو خط بابات اینا بوده ... خلاصه چن سالی تو آلمان با هم بودیمو عین همین مامان تو فیلش یاد هندسون کردو ولمون کردو رفتو مام که هیچی نداشتیم همه چیزای نداشتمونا جم کردیمو برگشتیم....حالام زندگیمون به راحتی شماها نیس...سخته ...سخت...

خونتون کجاس؟

همین دورو برا....

آهان سکرت دیگه ...

نه بابا تو خواجه نظام الملک ...یه اتاقکی اجاره نشینیم...

یه اتاق؟

آره دیگه ...لابدم همه این واحدا مال باباته...

نه همش ...اما دوتاش مال مامانه و یکیش به نام منه و یکی ام بابا...

چه خوب!!...

کجا درس میخونی؟..

دانشگا آزاد ....رشته موسیقی...اما خیلی گرونه ....مامانمم بدبخت برا خرج خورد و خوراکمون هر کاری میکنه ...

مثلن چه کارایی؟

تو تره بار همین بازار زندون ...غرفه داره...

غرفه چی؟

ترشی...

آهان خب خوبه که ...بلاخره کاره دیگه ...کار که عیب نیس ...اما اگه بیاد پیش ما مث خانوما زندگی میکنه...

حالا ارگ میزنی یا میخای آدرس خونتونا بدی تا شب با بابام برا خاسگاری بیام؟....

دختر تو چه پررویی!!....

و زدند زیر خنده و در میان چشمان به اشک نشسته همدیگر را بغل کردند و هق هق زری در گوشش آمد که

آبجی شریجون ...چرا انقد دیر اومدی ....انقد تنهایی کشیدم ...انقد خط کشیدم رو دیوار ....انقد روزا رو شمردمو منتظرت موندم ....

و این بار با صدای بلند گریست و گفت

روزیکه اول بار عادت شدم فک کردم چی شده و این بابایی که مامانمم بود یادم داد ...اگه تو و مامان بودین اینهمه بدبختیو سختی نمیکشیدم...انقد از دس این پسر ترونیای عوضی کشیدم که نگو....اگه تو ومامان بودین بم یاد میدادین که اینا فقط یه مشت روده ان...اگه تو و مامان بودین ...اگه تو و مامان بودین...آخ چی بگم همه ترکمون کردن ...وقتیکه این بصطلاح مامان ولم کرد و رفت تموم فک فامیلاش از اینجا رفتنو من موندمو یه بابا و رویای مامانت از میون دیوارای این زندونو حصارایی که کشورا رو از هم جدا کرده ...یه وقتا انگار هر دو تونا خواب میدیدم ...وقتی از خواب میپریدم میدیدم متکام خیسه خیسه ...شریجون بذا بیام خونتونو مامانی رو از نزدیک ببینم...

اما در برابر این احساسات رقیق زری ؛ شری هنوز با ترس به چهره او ؛ سنگ شده و او دوباره

باورت نمیشه؟...نشه ...هیچوق کسی منو باور نکرد ...باور نکرد تو این گوشه پایتخت یه تمدن بزرگ آریایی یه قوم آریایی دیگه ؛ خواهرو مادرما به اسیری بردن و آخرش تو یه اتاقو ترشی و ...اه ...اه...

و همین ها بود که چهره منجمد شری را ترکاند و با دو دست بر میز فرو انداختش و در میان کلماتی بین فارسی و آلمانی چیزهایی گفت که بوی بیوفایی و دربدری و خانه بدوشی داشت ولی اما باز خود را جمع و جور کرده و برای گریز از احساس بی واهمه زری در آمد که

اصن جریان مامانت چی بوده ؟ برا چی ولتون کرده و حالا اومده و بازم میخاد بره ؛ معمولن مادرا اینجوری نیسن ...اصل ماجرا چیه ؟؟

هیچی ...هیچی ..الانه دیگه توان گفتن اونا ندارم ...اون خودش یه پروژه عظیمه ...بذار یه وقت دیگه ...فقط مامانم مشکلش اینه که تو دو سر یه طیف مطلق رفتو اومد میکنه ...یه وقتا مهربونه مهربونه ...یه وقتا از گرگم سنگدلتر  ...دوسش دارما ...اما این روحیه اش که خودشم آزار میده تحمل ناپذیرش کرده ...زن بدی ام نیس ...اما نمیدونم چجوریه که مامانمم نیس...نمیدونم والله...

این درد دلها محیط شک و سوء ظن را بین دو دختر بقدری کاهش داد که تنها طی چند ساعتی علقه عشقی ناخواسته بینشان جوانه زد و بعد از عقده گشایی موزیکی زدند و غمدار صدای زری در سالن پیچید و چراغهای چشمک زن فضایی رویایی ایجاد کرد که برای شری در سالهای اقامتش در وطن تازگی داشت و او هم کم کم حس زری را یافت که دوست جدیدی را پیدا کرده.

 

 

      

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 19:37  توسط رضا خرسند  | 

23

بعد از آغاز کلاسها ؛ در اولین فرصت مادر و دختر به کوچه برلین رفتند و با اولین سری دریافت پاداشهای باز خریدی ؛ صندوق عقب و صندلی های عقب ماشین را پر از لباسهای رنگی و مد روز برای دختر وخود و همسرش کرد و تختی نو و میز آرایشی اختصاصی را برای دختر و انواع و اقسام لوازم آرایش جدیدی را از کوچه مروی خرید و کمد و تخت نویی نیز برای شوهر.

بدین ترتیب همه چیز نو نوار شد و فقط از دخترش خواست که

بنظرت روح که معبدش جسمه ....بهتر نیس با این روح لطیف و هنرمندانه ای که داری جسمت آسیب نبینه؟..

منظور؟؟؟!!!...

منظورم اینه که مصرف مواد و الکل و حتی همین سیگار به جسم لطمه میزنه ...نتیجتن روحم نمیتونه از محل استقرارش درس و حسابی  پرواز کنه ....

ای لیلی کلک ...داری ارشادم میکنی ها ؟؟...باشه حالا بگو چیکار کنم؟...

بساط الکلو سیگاریو این چیزا جم شه ....

بعد؟؟؟

هیچی ....سعی میکنی دوستاتو بشکلی حرفه ای جذب کنیو اونایی که بقول خودت دنبال عشقو حالنو کنار میزنیو اونوقته که میتونی امید داشته باشی ظرف کمتر از حتی یه سال یه گروه فعاله حرفه ای داشته باشی .....منم عزیز گلم ؛ هر کمکی ازم بیاد برا خودتو گروهت میکنم ...حتی همون مجوزی که میخاسی میتونم بدون دونده گری برات جور کنم ...چی میگی ؟؟

باشه فقط کلک توش نباشه ؟...تضمینشم اینه که تو هم از این ظاهر سیاهپوشت دس ور داریو بیای بین بچه ها و منم اقلن بگم که مامانم برگشته و کلی برام انگیزه شه...

حتمن ....صد البته ...حالا به مامانی بگو راضی هسی؟؟

راضیم و راضیم و دوستت دارم لی لی جون ....

مامان... خب ...

باشه چشم مامان....

و این فرایند مادر و دختر را به فضای مشترکی می کشاند که اگر مشارکت سیاوش را در بر داشت شاید می توانستند خانه مخروبه را با پایه هایی جدید بسازند ؛ اما هر چه کرد سیاوش اتاق تنهایی خود را رها نکرد و قرار شد در گوشه دیگری از سالن ؛ اتاق خواب کوچکی برای زری بسازند.

اما با وجود اینکه  بیشتر شبها ؛ علیرغم  عجله سیاوش برای فرار از دستش ؛ به اتاق خود می خواند ولی سیاوش در یک سیاهی مدهوش کننده عادت شده قرار داشت که حتی گاهی بعد از هماغوشی ؛ از او می گریخت و به اتاقش پناه می برد.

و در یکی از همین صبحها  بود که نوشی دیده شد.

این در حالی بود که که دبستان علی اصغر دو کوچه آنطرفتر دبیرستان لیلا بود و آنها گاهی همدیگر را میدیدند و البته با سر سنگینی و یکبار وقتی گیر افتاد ؛ مرد جریان طلاق دختر عمویش را گفت و لیلا هم سری به سردی بعنوان تاسف تکان داد و اما از موفقیت خود در ساختن زندگی گفت و همین شد که فقط گاهی اگر ماشین به ماشین می شدند ؛ سری به سردی تکان می دادند و رد می شدند ولی همین حرکات ؛ مرد را بیشتر می سوزاند و در خلوت خانه ای که چند خیابان آنطرفتر داشت با رویای زن ؛ خور و خواب را به سر می آورد و برای حفظ این آخرین بازمانده ؛ حتی از سر به سر گذاشتن به زن اجتناب می کرد.

اما آنروز صبح در مسیر رفت ؛ زری امان سیاوش را برید که

زنه کی بود؟ بابایی این زنه همونی نبود که بارها برام ازش گفتی ؟

بسه دختر ول کن...

ای بابا ...نگات به زنه رو هم من و هم بخصوص مامان فهمید...بگو کی بود؟ ترو خدا؟ حالا اصن نگو ...دختره داشت انگار یه شماره بت میداد ...بم بگو ...یاالله ...شمارش چنده ...میدونم حفظ کردی ...بگو دیگه ...بگو ...یاالله..

دختر ول کن یه اتفاقی افتاده و راسش منم بد کردم اینجوری تابلو بازی در آوردم ....تازه زندگیمون بعده بیس سال داره یه جور دیگه میشه ...

اما تو مامانو نمیخای ....

چرا اگه تو بخای ...منم یواش یواش جذبش میشم ...

آخه منم نمیخام ...درسه که زن خوبیه ...اما اون دنیای گیر بازارشو داره که داره که داره ...همچینم بلده  گام به گام جلو بیاد که یه دفه می بینیم شدیم عین اون .... 

خب باشه میشیم عین اون ...مگه چشه ...دختر.... ایشون ....مادر....شماس...

نیس ...اون یکی دیگه س ...خودشم میدونه که دولتش بقول تو مستعجله ...یه روزم باز اگه ورق برگرده میره دنبال یه دنیای دیگه ....حالا این بحث عجیب غریبو ولش شماره رو بده ...اگه ندی کلاس نمیرما!!!...

میخای چیکار؟...

میخام با دخترش دوس شم ...از گذشته های اونو تو یه آهنگ بسازم ...بابا هر چی باشه خلاقیت ماها همینه دیگه ....از عسرتو سیاه روزیای مردم تحریک میشیم ...بگو دیگه ...اذیت نکن ...

به مامان نگیا؟...

بابا مگه خرم ...اگه میخاسم بهش بگم انقد موضوع داری که بتونم داغش کنم ...یادته اون زنه که باهاش ریختی رو همو منم با پسرش...

خوبه بسه ...باشه ...ببین بنویس...0912    

مرسی متشکرم...

به محض پیاده شدن ؛ زری شماره را گرفت و زود هم جواب آمد و او در آینه ماشین دید که دختر شیطانش چه آینده شومی را برایش رقم می زند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:0  توسط رضا خرسند  | 

22

زندگی سیاوش به همان سادگی مانده بود ؛ تخت فرفوژه که حالا فنرهایش بیرون زده ، کمد چوبی تنها بازمانده جهیزیه با لباسهای مندرس و کهنه ، دفترها و نوشته ها و یادداشتها ، عسلی و صندلی زهوار در رفته و فرش کوچک نخ نما شده که چند سوختگی ناشی از سیگار بر جای جایش نقش بسته بود ؛ زندگی مختصر و خانه بدوش مردی را تشکیل می داد که تنها وابستگیش به دنیا دختری بود که به شکل دفرمه شده ای از عقاید مادی و بی بند و بار خویش بار آمده بود.

اما زری تختی تک نفره و نو را در گوشه اتاق خواب کنار تخت دو نفره مادر جا داده و میز آرایش منبت را به مدل روز چیده و روی میز پر از عطرها و لوازم آرایش بود و کمد لباسها پر از انواع و اقسام لباسهای مارک دار و کوتاه و بلند و سکسی و نیمه سکسی بود و او همه اینها را دیده و ندیده و خوابالود از جلوی چشم رد کرده بود.

یک چیز کوچک دیگر در اتاق خواب سیاوش یافت و آن دوربین دو چشمی مجهزی که ظاهرن تفریحی برای شبهای تاریکش بود و می توانست تا آن دورها را دید بزند ولی چشم اندازش حالا پارکی نوساز با برجکهایی خالی از نگهبان و دیوارهایی بلند بود و انگار سیاوش تک تک آجرها ی آن را شمرده تا تنهایی خود را که به شکل ذله کننده ای از زندگی شبانه دختر فرارش می داد با خود طی کند.

هر چه خواست با سیاوش حرف بزند با جواب بلی ، خیر و نمیدانم مواجه شد و وقتی هم از او راجع به زیر زمین سوال کرد با حالتی از ترس و تعجب به خود فرو رفت.

حالا میگی من چیکار کنم آقای نمیدونم  بلی خیر...

والله من برا خودمم هیچی نمیدونم ....ببین اگه میخای گیر بدی ماشالله انقد دخترت پیشرفت کرده که جا برا هر گیری به اون داری...ولی من نه ....هیچی ندارم ...ینی هیچی برام نمونده ....یه روزایی تو اون تاریخای قدیم که کتاب نویسا میتونن سالو ماهشو پیدا کنن زنی مث تورو میشناختم که گذاشتمو رفت ....رفت و غیره سیاهیو یه دختر نیمه روانی رو دسم چیزی نذاشتو منم ولش کردم تا مث تو و خودم عینهو یه کرباس پاره شه...حالام خابم میاد ....میشه لطفن برید سر جاتون سرکار خانم !!....

نه میخام ازت بپرسم بهتر نیس دوباره برم ؟...

میگه میخای بمونی؟

آره میخاسم .....اما حالا فک کنم زیادیم...

خانوم جون اونی که زیادیه منم...این مالو اموال همش مال توئه ...تازه اون مدرسم مال توئه ....هر وقتم خاسی اونجام نمیرم ...فقط اگه فراشی دربونی خاسی ...یه مرد پنجاه ساله بدبخت اینجا جلوت نشسته ...

همش سرکوف میزنین دیگه؟؟ ...هم تو ...هم اون دخترت...

اینا که سرکوف نیس...دارم میگم هر وقت اراده کردی هر چی خاسی ما حاضر بخدمتیم قربون...راسش ما اولش میخاسیم دنیارو تغییر بدیم ...دیدیم نشد...بعدش به فکر تربیت بچه ها اونجور که میخاسیم افتادیمو اونم این شد ...حالام دیگه حتی جون تکون دادنه خودمونم نداریم...پس هرچی خاسین ...نظر نظر شماس ...

تو از ماجرای من و علی اصغر چی میدونی؟...

والله اونا بیشتر دختره متوجه شد....ینی ور میداش اس ام اسای موبایلتا میخوند و ظاهرن اونم برات پیغومای عاشقونه میداده و چی بگم والله ...دختره اینارو با گریه بم نشون میداد...

که چی؟...

میگفت مامانم شوهر کرده و معشوقه داره و از این حرفا....البت منم بش میگفتم نه بابا این یارو رئیسشه و از قبلم همدیگه رو میشناختن...اما اون گوش نمیدادو هی میگف برو ازش شیکایتو از اینکارا کن... منم میگفتم نه بابا هیچی نیس...مگه ما حریف اینا میشیم؟..اونم به لج افتاد تو این مسیرایی که میبینی...

ولی دختره میگه تو بش گفتی بهتره مامانت بره پهلوی اون...راس میگه؟

خب میخاسی چی بگم؟؟...

اما فک کنم بشه یه چن وقتی با هم باشیمو تجربه تازه ای داشته باشیم ...

آره شاید...ولی گمونم خیلی طول نکشه ...

از کجا میدونی؟

از اونجا که تو مدام در حال تغییری ...ثبات نداری...نمیتونی وایسی سرجات...اینا به مام منتقل کردیو از همه بدتر دخترته که درس عین خودته...

ینی من بدم؟...

نه نه ...اینم یه حالته ....بدم نیس...اصه غربیام همشون همینجورین ....شماها با یه ایدئولوژی همون کاریا کردین که شاه بدبخت تلاش میکرد با آزاد گذاشتنه مردم پیش ببره...

خیلی خب ...وی من یه طرحی دارم....

دیدی گفتم ...تو همیشه مظهر ایده های پایان ناپذیری...

آره برا شماها که بد نشد هر چی پول گرفتین خرج اتینا و سفر و گشت و گذار و سر آخرشم اون لونه مافیایی کردین...

من نه ....دخترت خاس و منم مث اونوقتا که حرف تورو گوش میدادم ...کردم....

گوش به من نمیدادی ...

اگه نمیدادی که تاحالا الافت نمونده بودم ...منم ول میکردم میرفتمو خودتم میدونی اگه منم نمونده بود ...چی میشد؟

آقا قبوله ...اصن من خلاف کردم ...حالام میخام یه کاری بکنم...

عوضش نمیتونی بکنی...

نه عوض چیه...میذاریمش کلاس موسیقی...کلاسیک ، جدید ، پاپ ، راک ، رپ ، رول...کوفت ...بذا اقلن به شکل حرفه ای آهنگساز بشه...بعدشم میبرمش رادیو تلویزیون ...

بابا اونجا که دخترو جذب نمیکنن...

نه اینجورام نیس...من خودم تو جلسات مختلف میدیدم ارکستای زیادیا که توش دخترا نوازندگی میکردن...اونی که تو شنیدی راجب به آواز خوندن زناس که قدغه ...راسی یه تشکرم میخاسم ازت بکنم ...گفت دیپلمشو براش گرفتی...

خریدم....

خب آره ...حالام از فردا راه میفتم با دوستام تماس میگیرم که کلاس براش ردیف کنم ....تو خودتم ببر و بیارش...

رانندگی بلده ...

تو یادش دادی؟

آره ...منتها هنوز سن تصدیق نرسیده ..ینی خیلیم نمونده..با اینحال هر چی شما بفرمایین...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:49  توسط رضا خرسند  | 

21

در روزهای جدیدی که لیلا مجددن در خانه ساکن شد تغییرات بسیاری را دید ؛ فهمید چندین مستاجر آمده و رفته اند ؛ متوجه شد بارها تعمیرات اساسی انجام گرفته و از همه مهمتر پارکنیگ بزرگ دو طبقه ای که پایین ترین قسمتش به محل آمد و شد دوستان رپر و موزیسین های پاپ و راک تبدیل شده بود.

البته گاهی صبحها و نمیه شبها تخته سنگهای مشبک و مصالح ساختمانی بسیار را دیده و گذشته بود و حالا ملاحظه می کرد اینها سیستم های آکوستیگ و صدا گیر زیرزمین هستند ؛ بطوریکه با عایق بندی مناسب هیچ صدایی بیرون نمی رفت و کانالهای بلند و تهویه قوی که هوای پاکیزه را برای جوانان عرق کرده و خورده می آورد.

بار کوچکی با انواع و اقسام شیشه های شراب و بشکه های آبجو و لیوانها و میزها و فضایی باز و از همه مهمتر دربی ضخیم و آهنین و چند جداره که مثل درهای ضد گلوله ؛ ورودی این بخش را از بقیه زیرزمین جدا میکرد ؛ ضمن اینکه کل فضا دارای سیستم های هشدار دهنده و احتمالن راههای خروجی به بیرون هم بود اما اینهمه پول برای ساخت آن از کجا آمده؟

یادش آمد پاداشها و پولهایی که حتی برای یک خرید یک روسری صرفه جویی می کرد و در اختیار سیاوش می گذاشت و برآمده از ارزشهایی بود که او برایش جان می کند چه پدید آورده؟

حال چه می توانست بگوید و به که عارض شود ؛ تازه اینرا در پناه آرامش پس از طوفانی بدست آورد که کل فعالیتهای همسر و دخترش را پذیرفت و خود را مقصر دانست و به تلافی تصور خود این پاداش را می گرفت که از مخفیگاه تفریحات ناسالم سر در آورد ، پس عاجزانه بر یک صندلی تکیه داد وزری به نشانه تشکر از  او پرسید

چی براتون بذارم؟

هر چی تو بخوای....

خب فعلن با یه موسیقی سنتی که فک کنم باب طبعم باشه شروع کنیم ...

و دکمه کنترلی را فشرد و صدایی ملایم با نورهای خاموش روشن ، لیلا را به عبثی زندگی خود کشاند و در همین حین زری نوشابه خنکی جلویش گذاشت و گفت

یه جور دلستره ...دوس که داری؟؟؟

هر چی تو بگی....

پس بخور ...البت جرعه جرعه و آروم....

مشروب پشروب که نیس؟

بابا خدام سفارشه اونا تو بهشت داده.... حالا الانه بخور ...نترس خیلی چیز بدی نیس...گرمت میکنه ...

تو که گفتی خنکه ...

خب نخور...

و او جام فلزی کمر باریک را لاجرعه سرکشید تا سرگیجه ای سراسر جانش را بگیرد و بخاری از گلویش بیرون جهد و فضای لاهوتی اطرافش را تکمیل کند و او بیحوصله سرش را به میان دستها بگذارد و با حالتی از نیمه هوشیاری و چشمانی که خمار می شد رو به زری که

سیگار داری؟...

آره عزیزم چه جورم ...معمولی یا بار شده؟

همون معمولی دیگه ...تورو خدا انقدم اذیتم نکن ...منکه کلی از توو بابات طلب بخشش کردم...

چیزی نگفتم که ....باشه بیا این کنتای بی وای الانه تو بازار سیگارای زنونه بیداد میکنه ...اصن وایسا این یه پاکت که اصله اصله مال خودت...

و لیلا سیگاری گیراند و یادش به ماموریتی رفت که با علی اصغر بود و او در راه برایش قصه گفته و حتی در لحظه ای با جسارت از عشقش به او و بعد در کناری سیگاری با هم کشیده و او هم به عوض دست پیش رونده مرد را عقب رانده بود که

خجالت بکش هم تو زن داریو هم من شوهر ...اینی که تو دنبالشی آخرش میشه زنای محصنه و سنگسارمون میکننا!!....

ولی باز صحبتها گل کرده و این عادتی برایش که بعضی شبها در گوشه ای از دفتر برای رفع خستگی پا انداز، سیگاری روشن کند و بعد با اسپری اثر دودش را زایل  و اما سر جمع این سیگارها شاید به یک بکس هم نمی رسید ولی نمی دانست دخترش ساقی این کارها شده ؛ در حالیکه تازه هنوز یک دختر دبیرستانی بود که اگر نمونه ای کوچکتر از این را در دبیرستان خاطراتش می یافت به اخراج و دادگاه می کشاند.

حالا می فهمید سنگ بنای ساختمانی که دخترش را در برگرفته در همان سالها که او می خواست نوجوانان را به زور بهشتی کند توسط خودش و امثالش گذاشته شده ، جالبتر اینکه دخترش با پول ملتی که مثل یک رانت در اختیارش بود ساخته و پرداخته و بسیاری از دختران را با پسران در این مکان آمیخته و چه بکارتها که رفته و چه مصیبتها که آمده و یکمرتبه در حالتی بین نئشگی و خلسگی پرسید

زری جونم اگه مامانی یه چیزی بپرسه ...راسشو بم میگی؟

اگه از خودت یاد گرفته باشم که نه ...اما اگه از بابایی.... آره

خب همون بابایی...

حالا بپرس دیگه ؟

تو حالا دختری یا زنی؟

ینی چی؟

بکارت ....چی میگن...

نه لیلی جونم ...تنها دختر باکره این سالن تویی که فک نکنم تو اینهمه سال کسیو به خودت راه داده باشی...

باشه...

بابات چی؟

برا بابام داشتم...فقط دلم همیشه براش سوخت که نتونس به کسی دل ببندهو همش تو خلوت منو خودش از عشق گمشده ای گف که صورتکش تو بودی...

کدوم عشق گمشده ؟

چمیدونم اصول دین میپرسی؟

ببخشید...حالا میشه یه سوال دیگه ؟

صد تا بپرس...

من چیکار باس بکنم...

چمیدونم ...اگه خاسی با ما باش...

حس می کنم نمیتونم ....ینی خیلی میخاما ...ولی انگار زورم به یه جاییم نمیرسه ....

قول دادی لومون ندیا...البت اگه ام خاسی منو بابا پاس شینگنم داریم...

چی ....چیه ؟

هیچی ...راحت میتونیم بریم خارج...با شناختیم که ازت داریم میدونیم کی جرات لو دادنمو پیدا میکنی....اینم واسه اونهمه عز وچزی که کردی نشونت دادم ...فقط خاهشن به بابا نگو ...چون اگه ایندفه سکته رو بزنه رفته

مگه بابات سکته کرده ؟

آره بابا ...یه شب که تو ماموریت بودی ...بیچاره نصفه شب با خس خس بیدارم کرد ...چه حالی داشتم منه دختر تنها...ساعت دو نصفه شب بود ...زیاده روی کرده بود ولی زود رسوندمشو چن روزی تو تخت بیمارسان بودو بعدشم خوب شدو اومدو ازم خاس بت نگم....

کی بود؟

فک کنم یه دو سه سال پیش بود...درس یادم نیس....

راسی الانه کلاس چندی؟

کلاس چندم؟....اولش که دبیرستان رفتم سال اولو کلن رد شدمو سال بعدشم باباهه نوشتم ترمی واحدی غیر انتفاعیو یه ترمی که رفتم ...دیدم نمیتونم ....بابا هی واسم معلم آورد و هی پول دادو وقتی بن کل دلسرد شد برام از یکی دیپلم خرید...

دیپلم چی؟

چمیدونم ؟...کاردانشه چیه ...اون دیگه...

آها ....خوبه بازم حالا یه مدرکه ....

اما کار اصلیم همین رپریه...

خب حالا ...آخرش که چی؟

بابا رپ یه هنره نوینیه ...رپا میخوننو میزننو بیشتره تم اصلی کارشون.... اعتراضه...

به چی؟

به همین دنیای مسخره ای که مثلن تو گذروندیو بعدشم دیدی هیاهو برا هیچ بود...

حالا جاییم هس که این چیزارو حرفه ای درس بدن؟

والله تو این مملکت که نه...اما می شه کلاسای موسیقی رفت ...میشه به مدارس خاصی رفت ....فک کنم پی جو اگه بشیم ...شاید ....نمیدونم...

دوس داری اون کلاسا رو بری ...دوس داری به شکلی حرفه ای تر فن موسیقیو یاد بگیری ...

میذاری؟...

مگه تا حالاش منی تو کار بودم که حالا ازم اجازه میخای؟

نه خب تا حالا اصن نبودی ...حالام که اومدی بلافاصله از رفتن میگی...ولی دوس داشتم توام با ما بودیو دوباره زندمون میکردی ...مامانم میشدیو به حرفام گوش میدادیو از زنونگی برام میگفتی...آخه چی بت بگم ...از اولین عادتم که فک کردم خون تموم بدنم داره میرهو اگه دل دادن اون بیچاره نبود غش میکردم ...مامی جون اونوق تو کجا بودی؟...آهان داشتی مملکتو اصلاح میکردی...

بسه دیگه انقد سرکوفتم نزن ...

بشرطیکه صحبت از رفتن نکنیو باهامون بمونی...

میمونم ...بخدا میمونم ...میرم یه سری ....شایدم هفته ای یه بار به مدرسه و بقیه اش پهلوی توام ...اما آخه اینجارو...

نه دیگه پررو نشو....اینجا باس باشه ...ما الان بعد دو سال تونسیم یه گروه کوچیک نیمه حرفه ای را بندازیمو احتمالن یه سالی بعدش بتونیم یه کنسرتی سی دیی چیزی بیرون بدیم ...اگه ام بشه مجوز گرفت که بهتر ...اما میدونی این چیزارو مجوز نمیدن....یه چیز دیگه...به بابا نگی اینجارو نشونت دادما ...وگرنه کله اما میکنه...

راسی راسی میکنه ....

کندن اون با مال تو فرق میکنه ...

چجوری؟..

یکی دو روزی قهر میکنه و بعدشم دوباره سیگارو شرابو عشقو آهنگو همین...

همین؟؟؟..

آره همین....

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 21:23  توسط رضا خرسند  | 

مطالب قدیمی‌تر