49
لیلا چند بار به محله جدید قدیم شده اش سر زد و دو مدرسه خود و اصغر و خانه مشترکشان را اجاره داد و حسابی باز کرد که در آمدی برای امروز و آینده مردش باشد و با انبوه دریافتی از مستغلات ؛ گاهی تجارت کرد و بیشتر پولها را در سفرهای داخل و خارج برای گروه پنچ نفره اش خرج کرد و در آخرین ملاقات با علی اصغر از او عذری خواست و او با چهره ای لاغر شده از رنج و خندان ضمن پذیرش بسیاری چیزها نامه ها به اونوشت و گفت و شنودهایی رد وبدل شد.
در عین حال نوشی وصلت مجددش را با سیاوش مطرح کرد که نپذیرفت و باز شوخ چشمی بازگشت خود را گفت که همه خندیدند و در نهایت یک طبقه را برای خود ونوشی در نظر گرفت و این واحد محل خورد و خور خانواده شد و سیاوش نیز در همان واحد چهارم ماند و این موضوعی برای بحث و خندیدن دختران شد که
این زنا دارن بابامونا مصادره به مطلوب میکنن...
واحد اول هم بدون قید و شرط خاصی به دختران سپرده شد و از رفت و آمدهای شیطنت گونه پسران و دختران در زیرزمین و واحد آنان به راحتی خود را کنار کشیدند و اعتماد کردند و خواستند این جو پر اعتماد جوانان را برای آینده ای بهتر بار آورد که می گفتند
ما این تجربه اعتمادو نداشتیم ...خونوادهامون همش تو گیروواگیر شبوروزای تنهاییمون میسوختنو تو نخ رفتارای یواشکی ما بودنو این شد که شد ...بایس دخترا و پسرا خودشون راهشون پیدا کننو نباس اینجوری بتریسیمو بترسونیم...
اما دو زن هیچ احساسی از تقابل به هم نداشتند و باز در جواب نظر لیلا که
هر وقت خاستی و احساس بدی پیدا کردی... میتونی مارو ترک کنی ولی به التماسم شده ازت میخوام نری...
دیگه نمیتونم بازگشتی به زندگی گذشتم داشته باشمو تازه دارم باهات خوب حال کنم...
میدونی آخه جفتمون قربونیه همون دگمی شدیم که حالا تساهلو تسامحو آرامش زیستن کنار همدیگه میتونه ماها رو به آینده ای بهتر بکشونه...خاسم ببینم اون رنجی که من کشیدمو با پوسو اسخون لمسش کردم توام که کشیدی تبلورش تو وجود متفاوتمون چجوریه؟....حالا میبینم جفتمونا به یه چیز رسونده ...اونم اینه که دیگه روح حسود و یه جانبه زن سنتیو نداریم ...اینه که میتونه ماهارو به یه تفاهم عمیق برسونه...
تو چقد خوب بهمون چیزایی رسیدی که من یه وقتایی خابشو میدیدم...راسش اونوقتا که نبودی یه سری به کتابات زدمو یه چن باری تفسیر المیزانو خوندمو دیدم خدا بهشتو چه سرزمینه دمکراتیکی تعریف کرده که همه آدما توش آزادن...دیدم اون خدایی که اون بالاسو درسم نمیشناسمشو نمیدیدمش بهشتش همینه که تو الانه داری میگی ...فک نیمکردم بشه بهشتو رو زمینم دید...حالا میفهمم اینا رو خدا برا یه دنیای عجیب ندیده و نشنیده نخاسه ...برعکس خاسه حداقل مام تو این دنیا یه کمی از اونا خودمون حالا به شکل ناقصم شده بسازیمو ازش بهره ببریم...
ولی من اونوقتا اون بخشی از آیاتا میدیدم که بایس آدمارو انقد اذیت کرد تا برن بهشت خوش بگذرونن...حالام آره تو راس میگی ...خدا میخاسه ما تو همین دنیاشم اقلن یه تمرینی کنیم ...راسی اگه نتونیمو عین طالبان اون بلاهارو سر زناو مردا بیاریم خدا میپذیره بریم بهشت؟....فک نکنم...خدا اون بنده هایی رو دوس داره که دیگه آفریده هاشو دوس داشته باشن...خدا که اینهمه از مهربونیش میگه چطو میپذیره که اون آدمی که مث من شانس حیاتو یافته خیلی راحت توسط یکی عین خودمو تازه با تمسک به حرفای اون بی نفس شه...آره راس میگی...
و همدیگر را در آغوش می کشیدند و سیاوش برایشان دست میزد و دخترها می رقصیدند و می گفتند
بابا و مامانا به امید یه روز تازه که خدا براتون مهربونو رحمانو رحیم باشه...
.......................................
اما علی اصغر در اولین رنجنامه یکساله اش نوشت و از بازجوییها و سوال و جوابها و مشتهای بیخود بر دیوار کوفتن و حتی از خاطرات منحصربفردی که بین زندانیان و زندانبانان پیش آمده بود ؛ زیرا خیلی از آنان قبلن آدمهای زیر دست زندانیان خود بودند و از این قبیل زیاد شنید که
حاج آقا منا ببخش یادتونه مسئول دفترتون بودموچه حالایی بم میدادین...
حاجی جون...حقیر رانندتون بودم...
حاجی مام در خونتون نیگبان بودیم...
و حتی یکبار دست راست علی اصغر را دو چنگال در راهرویی قاپید و مرد به زانو افتاده روبرویش که
حاج علی اصغر خان منا یادته؟...منم درویش علی ...همونیکه بچم داشت جلوم پرپر میزدو مستاجرم بودم ..تو اومدیو با خرج خودت بچه رو دادی خوبش کردنو واسمم یه خونه جور کردی...حاج علی اصغر تورو به هم اسمت قسم نفرینم نکنیا؟...بخدا مام از این وضع شاکییمو هیم مینویسیمو میگیم که بابا اینا همشون قبلن رئیس روسامون بودن ...آخه خدائیم هس...برا خودتونم فردایی هسا؟...اما بخرج کسی نمیره که نمیره ...گیر دادن اینا خائنو صهیونیسو جاسوسو چمیدونم دری وری دیگه حاجی جون...قربونت حاجی بخدا دختر دم بخت دارم ...همون که خودت باعث موندنش شدی ...تورو خدا نفرین نکینا؟؟...
برو درویش علی ...برو...بذار بگذره که بقول اون خالکوبیه رو دستت... این نیز بگذرد...
اما فشارها از جوانب مختلف بود و امواجی که از شهر و خیابانها آغاز شده بود حال به راهروها و بازجوها کشیده بود و تمام عرصه جهان را در برگرفته و کم کم بندهای اشرافی اوین که در نوع خود کم از هتلهای پنج ستازه نداشت به روی مقامات سابق باز می شد و آنها این بار حتی با ارتباطات راحتی در خارج زندان به تشکیل جلسات مداوم و آسوده خود در تالارها و سالنهای شیک به بحث و بازآموزی و نقد عملکرد گذشته خود و طرحهایی برای آینده می رسیدند.
اینها همه به قولی شفاهی و کتبی از طرف علی اصغر به لیلا رسید و در آخرین نوشته نیز متنی کاملن حقوقی و قابل استناد شامل مجوز طلاق و دریافت مهریه و عذرخواهی از همه آنچه بر سرش آورده بود و توضیحات شفاهی وکیلش نیز که کسی هدف قتل ما را نداشته و رژیم لرزان شاید برای دقیقه نود عمر نظام ؛ به ما محتاج باشد و آنوقت دوباره بازسازی خواهیم نمود و افتخارم آن خواهد بود که همکاری جدی و با انگیزه را در دوران پیش رو خواهم داشت ولی اما حالا در کمال آزادمنشی که لازم بود پس از اینهمه رنج ؛ اول برای خود دیکته کنم توصیه ای اکید دارم که با سیاوش و دخترت زندگی کنی و غم نقطه مشترکمان را فراموش نمایی و بیاد داشته باشی در آینده ای نه چندان دور شاید باز کمک حال یکدیگر شویم و در آن زمان گذشته ها حتمن برایمان خاطراتی شیرین خواهد بود و...
که لیلا نتوانست این نوع شعار نویسی جدید را به اتمام بشنود و بخواند تنها با خوشی نامه طلاق خود را آهسته به سیاوش نشان داد و طرح جدیدی که در دل داشت را پروراند و با نگاهی به دخترش و با تجدید نظری بر کلمات علی اصغر در آمد که
شب درازه و قلندرم بیدار...حاج علی اصغر خان دنیای جدیدی که پیش روس نه به تو احتیاجی داره و نه به اینا و نه به من...این دنیا مال این جووناسو از مام دیگه کاری ساخته نیس...بابا اینو بفهم که تاریخ مصرفمون ته کشید....
